رحمان بوذري آقاي دكتر مجتهدي،از آن جا كه شما يكي از باسابقه ترين استادان گروه فلسفه دانشگاه تهران هستيد به گمانم با خيلي از موانع و مشكلات فلسفه آشناييد و با آنها دست و پنجه نرم كرده ايد! من در فرانسه در مقاطع كارشناسي، كارشناسي ارشد و دكترا تحصيل كرده ام، يعني بعد از اتمام دوره متوسطه به فرانسه رفته و تمام دوره دانشگاهي را در سوربن پاريس گذرانده ام. با صراحت و صداقت عرض مي كنم كه رشته فلسفه را فوق العاده مهم مي دانم به نحوي كه به عقيده من اصلاً قدرت فكر و تامل را در يك جامعه، شاخص و ضابطه ارزيابي آن جامعه مي دانم. شايد بگوييد نظر من افراطي است ولي به هر ترتيب موضع شخصي من دقيقاً همين است. اين مطلب را مي توان به علوم تسري داد. اگر بخواهيد وضع علمي يك جامعه را دقيقاً ارزيابي بكنيد بايد در درجه اول ببينيد مردم آن جامعه علم را به نحو كلي در چه حد و به چه اندازه فهم مي كنند. آيا صرفاً براي امرار معاش بدان مي پردازند و يا اصلاً در يادگيري آن منظور خاص ديگري دارند. در اين جا هم درجه فهم فلسفي مردم، درجه فهم علمي آنها را نمايان مي سازد. البته در حاشيه بايد عرض كنم كه خود فلسفه به معناي اخص كلمه يكي از مظاهر فرهنگ و تمدن نيست، مثلاً علم، فن، هنر، ادبيات يا بهداشت، قوانين اجتماعي و يا اعتقادات ديني. فلسفه از لحاظي فقط درجه تامل و تعمق ما را درباره اين مظاهر برملا مي سازد. يعني ممكن است شما صرفاً زمين شناس، طبيب، فيزيكدان و يا رياضيدان باشيد، اما اگر در اين رشته ها تامل نكرده باشيد و رابطه آنها را با يكديگر و با كل زندگاني انساني در اين جهان مورد توجه قرار نداده باشيد، هنوز ناپخته و سطحي باقي مانده ايد. لازم نيست كه شخصي فيلسوف باشد بلكه صرف تعمق در امور، همان فلسفه است، حال شخص ممكن است فقط طبيب، رياضيدان، نقاش، عكاس و... باشد. اصل مطلب تعمق در امور است. از اين لحاظ نمي توان گفت كه فلسفه بالاتر از علوم است و يا بالاتر از هنر است، ولي مي توان دقيقاً اعتقاد داشت كه در تمام تجليات فرهنگي اين تامل فلسفي و تفكر است كه اعتبار آنها را نمايان مي سازد و چهره واقعي آنها را نشان مي دهد. حال با سهولت بيشتر مي توانيم به سؤالي كه شما مطرح كرده ايد برگرديم و به همين دليل بايد عرض كنم كه وضع فلسفه را در ايران كنوني نمي توان مستقل و مجزا از مسايل بقيه علوم و رشته ها عنوان كرد. متاسفانه آموزش فلسفه هم تا حدودي مثل اغلب رشته هاي ديگر از خطر سطحي بيني و ظاهرسازي مصون نمانده است. در واقع مسئله آموزش فلسفه از محدوده خود فلسفه تجاوز مي كند و مربوط به وضع كلي جامعه فرهنگي ما مي شود. يعني مسئله فقط مسئله فلسفه نيست، بلكه مطلب عمومي تر از آن است كه فلسفه نيز جزو آن است. خطر اصلي همان دور ماندن از تفكر و تعمق است و رضايت دادن به امور صوري و ظاهري است. ما با تفكر بازي مي كنيم، همان طوري كه با علم و يا با سياست بازي مي كنيم. اين جنبه خطر مشتركي براي همه رشته هاست و اين خطر مشترك الزاماً از ناحيه دانشجويان و يا از ناحيه استادان نيست و حتي فقط از ناحيه سازمان هاي رسمي اداري و دولتي هم نيست.
در عين حال دانشجويان و استادان و آموزش عالي نيز مقصرند. بله در واقع مجموعه اي از مشكلات است، با اين كه نمي توان صرفاً گروه خاصي را مقصر دانست، يعني در واقع همه مقصرند، هم دانشجويان و هم استاد و هم سازمان هاي مربوطه. درست است كه من معلم فقط مسئول و گنهكار نيستم ولي به هر ترتيب من هم مسئوليت خطيري به عهده دارم. البته اين مشكلي است كه فقط مختص آموزش فلسفه نيست بلكه در اكثر رشته ها گريبانگيرش هستيم. به طور خاص اين مشكل را در آموزش فلسفه چطور مي بينيد؟ ببينيد ما يك فلسفه غربي داريم كه در نوع خودش اهميت بسزايي دارد، خاصه فلسفه جديد غرب كه مطمئناً زيربناي نظري كل علوم اعم از رياضي، طبيعي و انساني است. همچنين يك فلسفه سنتي داريم كه معمولاً آن را اسلامي مي ناميم. اين توهم در اذهان جامعه ما پيدا شده كه ممكن است يكي براي ديگري خطرآفرين باشد و به نوعي رونق يكي مانع از رشد ديگري شود و يا هردو ممكن است براي پيشرفت علوم جديد از نوع تحصيلي، نامفيد واقع شود كه البته درست برعكس است. نبايد گمان كرد كه اگر كسي برود فلسفه ابن سينا، سهروردي و يا ملاصدرا كار كند، الزاماً از تفكر نوع جديد غرب و علم جديد غرب كه عملاً فائق است به دور خواهد ماند. درست برعكس است، زيرا فهم يكي دقت در ديگري را افزايش مي دهد و تعمق در يكي، تعمق در ديگري را نيز لازم مي سازد؛ اين مطلب عملاً مسلم است. من فلسفه اسلامي درس نمي دهم ولي استاداني را مي شناسم كه اين دروس را به عهده دارند و شنيده ام كه بعضي از دانشجويان ناوارد به آنها مي گويند كه اين مطالب ارتجاعي است و موجب عقب افتادگي مي شود. اين نوع ايرادها، بچه گانه است. اولاً به يك معني، فلسفه چه در ايران و چه در غرب، ريشه هاي مشترك قديمي دارد. ابن سينا از جهتي مشائي است همان طوري كه طوماس آكويني در قرون وسطي مشائي است و اصلاً او آثار ابن سينا را خوانده و با آنها عميقاً آشنا بوده است، در صورتي كه خودش بزرگترين متكلم مسيحي مشائي به شمار مي آيد. در ثاني اينطور نيست كه اگر ما فلسفه هاي اسلامي را خوب بخوانيم و خوب تدريس بكنيم، فلسفه هاي غربي را ديگر نخواهيم فهميد و يا درست تدريس نخواهيم كرد. اگر دانشجويي فلسفه ابن سينا را عميقاً بفهمد اقلاً يك الگوي درستي براي ورود به بحث هاي غربي نيز پيدا خواهد كرد و مطمئن باشيد كه همان دانشجو ـ اگر بخواهد ـ عميقاً مي تواند فلسفه هاي غربي را نيز فهم كند. خطر اصلي در سطحي ماندن است، چه در مورد فلسفه هاي سنتي و چه در فلسفه هاي غربي. يعني تقابلي بين فلسفه هاي غربي و اسلامي وجود ندارد؟ تقابل خاصي نيست، شايد موضع ها متفاوت باشد و اين را هم مي توان به صورت مقايسه اي مورد تحقيق و بررسي قرار داد كه گاهي نيز بسيار آموزنده و سازنده است. تقابل اصلي در عمق و در سطحي ماندن است. يعني اگر ما سطحي بمانيم، اين هم به فلسفه هاي سنتي جديد صدمه خواهد زد و هم به تدريس فلسفه هاي غربي و همين بسيار خطرناك و اصلاً عين بي فرهنگي است. بي فرهنگي همين سطحي ماندن و بدتر از آن جهل مركب است. فقط دانستن اسم افلاطون و ابن سينا بس نيست. از طرف ديگر باز آنچه خطرناك است و متاسفانه در ايران معاصر به نحوي گرفتار آن هستيم، «عدم باور به تفكر» است. جوان ما آدم حساس و خوبي است ولي به تفكر خود باور ندارد؛ نسبت به خودش بي اعتماد است و چون تفكر را از قبل شكست خورده مي پندارد، در نتيجه همت خود را نيز شكست خورده به حساب مي آورد؛ نوعي حالت انفعالي محض در نزد او ديده مي شود. به هر ترتيب به نظر من آنچه خطرناك است عدم اعتماد به تفكر است. علت اين «عدم باور به تفكر» چيست،چه چيز باعث مي شود كه جوان دانشجوي ما به اين جا برسد كه تفكر را بي فايده بداند و نوعي رخوت و انفعال پيدا كند؟ علل زيادي دارد، وضع اجتماعي، اقتصادي و اين كه بيش از يك قرن است كه بي فكري را نزد ما ترويج كرده اند، گويي نفس بي فكري «بي خيالي» چاره ساز و حلال مشكلات دانسته شده است كه البته اينطور نيست. جوان ما تصور مي كند كه با تفكر ـ تعمداً لفظ فلسفه را به كار نمي برم ـ به جايي نمي تواند برسد. خيال مي كند كه اگر در رشته اي تحصيل بكند كه با تفكر همراه است، در جامعه اشتغال نخواهد داشت. همه جا ترويج مي كنند علم بي عمل فايده ندارد، البته درست است، ولي اصلاً فكر كرده ايد كه در عوض عمل بدون علم چقدر خطرناك است. از طرف ديگر همچنين بايد دانست كه عدم اشتغال خاص رشته هاي نظري نيست. شما ببينيد خيلي ها كه طب خوانده اند با مشكل اشتغال روبه رو هستند؛ اين مسئله عام تر از رشته اي خاص است؛ حتي شايد رشته هاي علوم انساني از آن جا كه ادعايشان كمتر است، آسان تر راهي براي اشتغال مي يابند. حال برگرديم به مسئله اصلي، اولين نكته اي كه بايد عرض كنم اين است كه فلسفه در دنياي غرب از قرن هجدهم ميلادي به بعد در درجه اول يك مسئله دانشگاهي شده است، تا حدودي مثل قرون وسطي، در قرن هفدهم اشخاصي مثل دكارت و لايب نيتس، معلم و مدرس به معناي متداول كلمه نبوده اند. به اسپينوزا پيشنهاد تدريس در بزرگترين دانشگاه آلمان يعني هيدلبرگ داده شد كه او قبول نكرد. ولي از قرن هجدهم به بعد فعاليت هاي اصلي فلسفي صرفاً دانشگاهي شده است، خاصه در آلمان. در واقع آكادميك است... ببخشيد آقاي دكتر اين كه مي گوييد معلم نبوده اند يعني قايل به تدريس فلسفه نبوده اند؟ آنها عضو هيچ مدرسه و دانشگاهي نبوده اند؛ فيلسوفان آزادي بوده اند كه افكار خود را در كتابها و نامه هاي خود منعكس مي كرده اند. از قرن هجدهم به بعد فلسفه نه فقط آكادميك بلكه اساساً دانشگاهي شده است. امروز هم يك طبيب مي تواند جلوي در خانه اش تابلو بزند كه مثلاً از ساعت ۵ تا ۸ بعدازظهر مطابق تخصص خود بيمار مي بيند؛ فيلسوف چنين كاري را نمي تواند بكند؛ جاي فيلسوف بيشتر در دانشگاه و يا در يك مركز تحقيقاتي و آموزشي آكادميك است؛ او درواقع خيلي هم مستقل نيست. حتي مي توان بحق گفت كه ارزيابي اعتبار دانشگاه ها با وضع فلسفي آنها تعيين مي شود. شما اگر بخواهيد بدانيد وضع اصلي دانشگاه تهران چگونه است، اول بايد ببينيد در دانشگاه تهران تا چه حد براي تفكر ارزش قايل هستند. آيا اصلاً براي تفكر جايگاهي منظور شده است؟ آيا تفكر اصالت دارد و يا فقط با آن بازي مي كنند. اين جاست كه دقيقاً مي توان فهميد وضع يك مركز علمي و آموزشي چگونه است. دانشگاه سه كار اصلي به عهده دارد: آموزش و تربيت متخصص، اشاعه فرهنگ و از همه مهم تر پژوهش. آموزش بدون پژوهش اصلاً مرده حساب مي شود. حوزه هاي قديمي ما از قدرت افتادند به سبب اين كه پژوهش در نزد آنها از بين رفت و فقط آموزش ماند و آن آموزش نيز كم كم اعتبار اصلي خود را از دست داد. البته الان دوباره سعي مي كنند به آن شكل جديدي بدهند تا از نو رشد كند. آموزش آنگاه واقعاً دانشگاهي مي شود كه جنبه پژوهشي داشته باشد تا در آن جا علم و شناخت عميقاً حي و حاضر شود، يعني ادامه داشته باشد نه اين كه به گورستاني تبديل گردد. در دانشگاه اصيل بايد زايش به نحو مستمر وجود داشته باشد و تحقيق و پژوهش واقعي به جوشش درآيد. در چنين تعليماتي اگر هم براي جوان ها به سهولت اشتغال حاصل نيايد، نفس تحقيق و انگيزه دايمي تجسس، روح آنها را غني و پربار نگه مي دارد. چنين جواني سربلند و سرشار از زندگي مي شود براي اين كه اهل تحقيق و مطالعه است. هيچ چيز به اندازه عشق به تحقيق و حفظ واستمرار آن، شخص را زنده و اميدوار نگه نمي دارد. آقاي دكتر به نكته بسيار مهمي اشاره كرديد و آن بحث تحقيق و پژوهش است. به نظر مي رسد تحقيق و پژوهش در ايران، جايگاه اصلي خود را از دست داده و حتي حوزه هاي علميه ما كه زماني يكي از مهم ترين مراكز زنده و پويا در زمينه بحث و فحص در علوم بودند از رونق افتاده و دانشگاهيزه شده و از هدف اصلي خود دور گشته اند. شما كه سال هاي متمادي در غرب تحصيل كرده ايد چه تفاوتي بين دانشجويان ايراني و غربي در اين مورد مي بينيد؟ دانشجوي غربي چه بسا مثل يك گرگ گرسنه در كلاس نشسته است و انگار آمده معلم خود را امتحان و غارت كند. البته نمي خواهد توهين كند ولي چون شب و روز به تحقيق و مطالعه دل بسته، از اين لحاظ حداكثر استفاده را از كلاس مي خواهد بكند. پس تدريس در آن جا مثل ايران ساده نيست. از لحاظ تربيتي ساده است ولي از لحاظ آموزشي ساده نيست. اين انفعالي كه در دانشجويان ايراني مشاهده مي شود حتي دانشجوياني كه فلسفه مي خوانند - كه شايد به نوعي بتوان گفت يك مرحله از ديگر دانشجويان جلوترند چرا كه سراغ رشته هاي اسم و رسم دار ديگري نرفته اند و به فلسفه روي آورده اند - از كجا ناشي مي شود؟ اين جا يك سوءتفاهمي پيش آمده است. نگفتم دانشجويان فلسفه يك قدم جلوترند، مي دانيد چرا؟ براي اين كه اغلب رشته شان را خودشان انتخاب نكرده اند. از سر ناچاري به اين رشته رفته اند؟! بله اگر رشته شان را خودشان انتخاب كرده بودند، مي گفتم همين طور است. زيرا چنين جواني بدون انگيزه پول و ثروت و مقام و شغل و غيره، فلسفه مي خواند. البته آن وقت مي شد گفت كه او يك سروگردن از بقيه بالاتر است. بالاخره بين اين همه دانشجوي فلسفه، معدودي علاقه مند وجود دارد ولي به اعتقاد من همان تعداد معدود و انگشت شمار هم پس از مدتي دچار سرخوردگي و دلزدگي مي شوند. يك مطلبي را بايد توضيح بدهم. دانشجويي كه در كلاس مي نشيند به نظر من در ابتدا مهم نيست كه علاقه به رشته اش نداشته باشد. مهم نيست كه فكر كند از بد حادثه فلسفه مي خواند، چون نمي توانسته است در رشته ديگري قبول شود. مهم اين است كه معلم او در مدتي كه كلاس را در اختيار دارد با شگرد استادي و قدرت فهم مسايل، آن دانشجو را به مرور به درس علاقه مند سازد. نوعي رندي به خرج دهد. هر اسمي كه مي خواهيد رويش بگذاريد. ولي با همين روش به مرور نزد بعضي از دانشجويان علاقه واقعي پديد مي آيد. البته اين روش هم تازگي ندارد و در واقع همان روش تعليماتي سقراط است كه در محاورات افلاطون منعكس شده است. در ابتدا به نظر مي رسد كه هيچ كس حاضر نيست به بحث هاي سقراط گوش فرا دارد. او تمام قدرت روحي و حتي جسماني خود را به كار مي برد تا در ديگران انگيزه يادگيري ايجاد كند. طنز سقراط در واقع نوعي شگرد معلمي است؛ او اول با شوخي بحث را آغاز مي كند ولي بعد به مرور مطالب را بسيار جدي مي گويد. فرق نمي كند كه شما رياضيدان باشيد يا طبيب؛ در تدريس بايد راهي پيدا كنيد تا ايجاد علاقه بكنيد؛ از اين لحاظ نقش معلم كليدي و بسيار مهم است. تا وقتي كه اين علاقه پيدا نشود، دانشجو شخصيت پيدا نخواهد كرد؛ شخصيت همان مسئوليت است؛ او بايد مسئول تعليماتي باشد كه به فراگيري آن پرداخته است. بدين ترتيب حالت انفعالي نزد او از بين مي رود و در واقع همتش بيدار مي شود. همان طوري كه قبلاً گفتيم چنين جواني ديگر سرافكنده نيست و مي داند كه نه فقط قدم اولش درست است، بلكه اصلاً ثابت قدم شده است. كانت در حدود چهل سالگي در دانشگاهي كه درس مي داده در دروس ديگر نيز براي تحصيل ثبت نام مي كرده است. به او گفته شد كه چنين كاري از استادي مثل شما بعيد است؛ او تعجب كرد و اظهار داشت كه كجاي اين كار نادرست است. يادگيري مي تواند هدف باشد و حق با كانت است، چنين كاري هيچ عيبي ندارد. از طرف ديگر واقعاً تصور مي كنم كه هر يك از ما مسئوليت هايي داريم، مثلاً نسبت به والدين، نسبت به خانواده، نسبت به جامعه، نسبت به دولت و همكار، ولي از همه مهم تر - البته به نظر من - آن مسئوليتي است كه نسبت به خودمان داريم. خداوند هريك از ما را مسئول خودمان كرده است. انسان نبايد آنچه خداوند به او داده ضايع بكند و از همه مهم تر همان استعداد يادگيري است. شخصي كه در ارتقاي روحي خود كوشش نمي كند، عميقاً به خود خيانت مي كند. نهايتاً يادگيري اجر خود را در بطن خود دارد؛ يادگيري رضايت و سربلندي است. در هر چيزي حرص ناپسند است ولي در يادگيري تا حدودي هم بايد حريص بود. يكي ديگر از مشكلات روحي جوان هاي ما در يادگيري به خصوص در رشته فلسفه، شتابزدگي و بي حوصلگي است. كه اين شتابزدگي و بي حوصلگي خصيصه عصر جديد است. عصر جديد شتابزده است. وقايع تاريخي با سرعت بيشتري رخ مي دهد. فرض كنيد در نسل هاي گذشته بيست سالي كه سپري مي شد، ثبات زيادي ديده مي شد، درصورتي كه الان روز به روز و حتي كم كم ساعت به ساعت جريانات تاريخي عوض مي شود. با اين حال در آموزش، خاصه در سطح بالا هر چقدر زمان گسترده تر و وسيع تر تلقي شود، نتيجه بهتري حاصل مي آيد. فلسفه نتيجه آني ندارد؛ فلسفه چيزي نيست كه مثلاً آدم يك كتاب بخواند و ادعا كند كه متفكر شده است. فلسفه مثل علم واقعي نتيجه حوصله و دقت فراوان است. كسي كه حوصله ندارد در هيچ رشته اي نتيجه خوبي به دست نخواهد آورد. متاسفانه ما خودمان علم واقعي توليد نمي كنيم، بلكه آن را مي خريم و مصرف مي كنيم. آن هم علم محض نيست. بيشتر موارد اعمال علوم، يعني صنعت و فرآورده هاي آن است. اين مسئله در تاريخ ورود علوم و فلسفه هاي غربي نيز به ايران به خوبي ديده مي شود. از دوره مغول و خاصه از عصر صفويه تا قاجاريه و در دوره معاصر كه خودمان شاهد هستيم، در كشورهايي از نوع كشور ما، در درجه اول فقط به وسايل و صنايع غربي توجه كرده اند. هيچ وقت فكر نكرده اند كه احتمالاً اين صنايع و وسايل، زيربناي نظري دارد. آنها با مقدمات كاري نداشتند و فقط نتايج را مي خواستند مثلاً در زمان صفويه به سبب تهاجم نظاميان عثماني به ايران، ما در درجه اول اسلحه هاي جديد مي خواستيم. عثماني ها توپ و تفنگ داشتند و ما نداشتيم. آنگاه دست اندركاران ايراني به برادران شرلي متوسل شدند تا توپ و تفنگ درست بكنند آنقدر هم در كارها عجول بودند كه هيچگاه محصول اصلي نيز به دست نيامد. در قرن ۱۹ سرجان ملكم در جايي نوشته كه در يك كارگاه توپ سازي در اصفهان از صنعتگران ايراني پرسيده كه چرا لوله توپ ها كج است؛ آنها جواب داده اند كه از ما نپرسيد از روساي ما بپرسيد، آنقدر آنها در كارها عجول و شتابزده هستند كه نتيجه بهتر از اين نمي شود. توجه به جنبه هاي زيربنايي صنعت و زمينه سازي براي پيشرفت آن خيلي با تاخير در ايران صورت گرفته و شايد هم حتي امروز به معناي واقعي هنوز مطرح نشده است. در جنگ با روس، عباس ميرزا به فرانسوياني كه به ديدن او مي آمده اند، مي گفته است: «به من بگوييد چكار بكنم، ما ضعيف هستيم و بايد پيشرفت بكنيم» يكي از فرانسوي ها در يادداشت هايش نوشته است كه همه اينها فقط محصولات تمام شده ظاهري ما را مي خواهند هيچ كس از ما نمي پرسد زيربناي نظري اين محصولات چيست و اول چه اقدامات اصولي تري بايد انجام بگيرد. البته شايد در آن موقع احساس مي كرده اند كه وقت تنگ است و همين طور هم بوده است، ولي به هر ترتيب علاج واقعه را قبل از وقوع بايد كرد. راجع به ورود فلسفه هاي جديد غرب نيز در ايران اقدامات و كارهايي شده، ترجمه ها و كتابهاي كم و بيش مفيدي موجود است، ولي هنوز كارهاي اصلي انجام نگرفته است. الان دانشجويان فلسفه در دوره كارشناسي، يك دوره كانت و دكارت مي خوانند و تقريباً مقدمات فلسفه كانت را بلد هستند ولي در هرصورت ناكافي است و ديگر اين كه متاسفانه يادگيري ها بيشتر صوري است تا واقعي. بيشتر بازي با الفاظ است تا درك و فهم عميق مطالب! البته من به اين شدت نمي گويم براي اين كه بالاخره آنها زحمت كشيده اند. دانشجويان ما با خواندن اسپينوزا، دكارت، كانت و هگل مي توانند قدرت تفكر خود را تقويت كنند، ولي متاسفانه گاهي آموخته هاي ما صرفاً جنبه حفظي دارد. اين صوري بودن از كجا ناشي مي شود؟ شايد بدين سبب كه دانشجويان ما باور ندارند كه با اينها كاري بتوان پيش برد، در صورتي كه با همين ها ذهن تربيت مي شود و قدرت مي يابد البته همان طوري كه قبلاً گفتيم، مشكل فقط مربوط به فلسفه نمي شود، گاهي در جامعه ما نوعي تظاهر به علم و تفكر ديده مي شود كه مي تواند بدتر از بي علمي و فقدان تفكر باشد. فضل فروشي هميشه منفي است. در بيش از ۸۰ درصد از كتابهايي كه درباره فلسفه غرب منتشر مي شود، همين جنبه فضل فروشي به وضوح ديده مي شود. مثلاً فردي در عمرش اصلاً فلسفه نخوانده و صرفاً از آن جا كه اندكي انگليسي بلد است، دست به ترجمه آثار مي زند. صرفاً يك مترجم ساده است نه فلسفه دان! حالا من نمي خواستم با اين شدت بگويم، ولي همين طور است. چون فلسفه نخوانده و تخصص ندارد، متوجه نمي شود كه مطالب را نفهميده است. البته از اين بدتر ادعا و فضل فروشي است كه مانع از انجام كارهاي خوب و موثر مي شود. به گمان من، ما در ايران در رشته سينما خيلي جلوتر از رشته هاي ديگر مثل فلسفه و يا تاريخ و غيره هستيم. الان سينماي ايران حرفي براي گفتن دارد و در عين سادگي آثار خوبي توليد مي كند. از طرف ديگر باز بايد دانست كه يكي از آفت هاي اصلي تفكر در شر ايط فعلي، سياست زدگي است. البته كاربردهاي سياسي از تفكر در جاي خاص خود شايد مانعي ندارد و بالاخره هركس به ناچار نوعي موضع سياسي دارد، ولي تسري پيدا كردن نگاه سياست زده به حوزه تفكر و فرهنگ گاهي واقعاً نگران كننده است! به نكته خوبي در مورد مترجمان كتب فلسفي اشاره كرديد. ما اگر دو دوران ترجمه متون فلسفي را با هم مقايسه كنيم به نتايج جالبي مي رسيم؛ يكي دوره آشنايي مسلمانان با علوم يوناني، هندي و... و ديگري دوره آشنايي با تمدن جديد اروپايي. در دوره اول ترجمه، مترجمان خود، معلم و مدرس فلسفه بودند نه اين كه كتابي را ترجمه كنند و سر از فلسفه درنياورند. آنها بيشتر به قصد تعليم ترجمه مي كردند و علاقه به دانستن و تعليم، ترجمه را ضروري كرده بود يعني توجه شان به فلسفه با رغبت و علاقه توام بود و مترجمان فهم فلسفي داشتند و از طرف ديگر اين آثار خوانندگاني داشت كه در فهم معاني فلسفي تلاش و كوشش مي كردند ولي در دوره جديد وضع قدري تفاوت داشت. در دوره جديد فلسفه از آن جهت كه متعلق به عالم مقتدر غربي و از آثار اين عالم بود موردتوجه قرار گرفت. يعني اگر در دوره اول اسلامي فلسفه و علم به خودي خود اهميت داشت اين بار بيشتر نظرها متوجه آثار و فوايدي بود كه غرب به آن رسيده بود و علم و فلسفه را نيز براي آثار و فوايد آن مي آموختند. ببينيد در آن دوره ـ دوره عباسيان ـ اولاً فعاليت مترجمان سازمان يافته است و آنها خيلي هم منفرد نيستند. آنها در سازماني مثل پژوهشگاه كار مي كرده اند كه بسيار حساب شده بوده است و دوره هاي اول، در ضمن بسيار درخشان نيز بوده است. سپس غربي ها در قرون وسطي ـ در قرن ۱۲ و ۱۳ ميلادي ـ آثار مسلمان ها را به زبان لاتيني ترجمه كرده اند كه كارشان بسيار هم موثر افتاده است. از اين رهگذر آثار اشخاصي چون ابن سينا و خوارزمي گسترش و عموميت يافته است. به يك معني حتي مي توان گفت كه نزد غربيان پيشرفت علوم و تفكر عقلي و پيدايش نوعي فلسفه اصالت عقل را رشد داده كه در درجه اول از ابن سينا و بعد با شدت بيشتر از ابن رشد گرفته شده است و اين نتيجه همان ترجمه هاي اوليه بوده است. در قرن ۱۲ افزون بر ترجمه، نزديك به ۵۰ رساله به تقليد از ابن سينا نوشته شده است. در عصر جديد و معاصر نزد ما شناخت فلسفه هاي جديد و تشخيص اولويت هاي زيربنايي هنوز واقعاً سازمان نيافته و اهميت حياتي اين كار به نحو شايسته شناخته نشده است. حتي ملا اسحاق لازار كه به سفارش كنت دوگوبينو ـ وزيرمختار فرانسه در تهران ـ كتاب «تقرير در باب روش درست به كار بردن عقل» دكارت را ترجمه مي كند در مقدمه كتاب به نوعي اعتراف مي كند كه فلسفه نمي دانسته و علاقه اي به آن نداشته است! تنها يكي از كارهايي كه مثبت بوده را مي توان تاسيس دارالفنون دانست. البته دارالفنون به فلسفه نپرداخت. ولي در رشته هاي ديگر مثل هندسه و فيزيك و جغرافيا و زبان هاي خارجي كارهايي انجام دادند كه شروع بسيار مثبتي بوده است و تصوري كه از نياز داشتند ـ خاصه در ابتدا ـ نادرست نبوده است. اين كه شما مي گوييد ترجمه آثار فلسفي در آن دوره سازمان يافته بوده به اين معنا نيست كه دولت يا سازمان هاي دولتي عده اي فيلسوف و مترجم و محقق و پژوهشگر را در جايي جمع كند و بگويد خب از امروز مي خواهيم آثار فلسفي را ترجمه كنيم و... نمي تواند فرمايشي باشد؛ بايد خودجوش باشد و از ناحيه علاقه مندان واقعي پيگيري شود و الا تبديل به يك كار اداري مثل همه كارهاي اداري ديگر خواهد شد و رقابت هاي ناموجه انتفاعي، نتايج واقعي را تباه خواهد كرد.
در باره اين گفت و گو
تاريخي ترين استاد فلسفه
دكتر كريم مجتهدي را تاريخي ترين استاد فلسفه دانشگاه تهران مي نامند. او كه تقريباً از ابتداي تشكيل گروه فلسفه به همراه دكتر يحيي مهدوي در دانشگاه تهران حضور داشته امروز نيز پس از گذشت حدود پنجاه سال هنوز خود را معلم مي داند و سر و كارش با درس و كلاس و دانشجو است. دكتر كريم مجتهدي استاد پايه ۲۷ گروه فلسفه دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران در سال ۱۳۰۹ هجري شمسي در تبريز ديده به جهان گشود. تا كلاس دوم ابتدايي در زادگاه خود تحصيل و سپس به تهران عزيمت كرد و بقيه دروس ابتدايي را در دبستان فردوسي و تحصيلات دبيرستاني را نيز در «فيروز بهرام» و كالج «البرز» به پايان رساند. در هجده سالگي براي ادامه تحصيل به فرانسه رفت و در دانشگاه «سوربن» پاريس به تحصيل فلسفه پرداخت. وي تحصيلات خود را تا مقطع كارشناسي و كارشناسي ارشد در پاريس ادامه داد. مجتهدي سپس به ايران باز مي گردد و به مدت كوتاهي در دانشسراي عالي آن موقع به تدريس مي پردازد. او دوباره براي اخذ درجه دكترا به پاريس مي رود. در سال ۱۳۴۳ موفق به اخذ درجه دكترا مي شود و همان سال در بازگشت به ايران به پيشنهاد و راهنمايي مرحوم «يحيي مهدوي» در دانشگاه تهران در گروه فلسفه مشغول تدريس مي شود و اكنون نزديك به سي و پنج سال است كه مشغول به تدريس است. چند دوره نيز زبان و ادبيات فرانسه را در مقطع كارشناسي ارشد تدريس كرده است. موانع و مشكلات آموزش فلسفه در ايران بحثي است كه درباره آن با كريم مجتهدي به گفت وگو نشسته ايم. اين گفت و گو اگر چه از روال هميشگي گفت و گوهاي جواني خارج است اما به دليل اهميت موضوع و جذابيت هاي خاص آن شيرين و خواندني است.شايد فرصتي پيدا شود و دكتر مجتهدي از جواني و خاطرات آن دوران برايمان بگويد.
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۸/۰۳ ساعت توسط وبلاگ تاريخ و تحقيق
|
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ××××××××××××××××× اين وبلاگ به طرح مسايل علمي در زمينه ي تاريخ، فرهنگ و پژوهش مي پردازد. "برخی" از آثار اين وبلاگ، در مجلات معتبر به چاپ رسیده و یا به مراکز معتبر علمی ارائه شده اند. جهت استفاده از آثار فوق. داشتن اهداف صرفا علمی. رعایت اصول استناد و امانت داری الزامی است. ×××××××××××××××××× به جهت سازماندهي مطالب وبلاگ، تاريخ نگارش اولين مطلب صفحه نخست، اسفندماه هر سال تنظيم شده است. ×××××××××××××××××× ما مفتخريم كه باقر العلوم بالاترين شخصيت تاريخ است و كسي جز خداي تعالي و رسول صلي الله عليه و آله و ائمه معصومين عليهم السلام، مقام او را درك نكرده و نتوانند درك كرد، از ماست. و ما مفتخريم كه مذهب ما جعفري است كه فقه ما كه درياي بي پايان است، يكي از آثار اوست و ما مفتخريم به همه ي ائمة معصومين عليهم صلوات الله و متعهد به پيروي آنانيم. مرحوم امام خميني ( ره )