نقش اندلس در انديشه ي غربي [۲]

 

دكتر عبدالواحد ذنون طه

مترجم: كاميار صداقت ثمرحسيني وبلاگ مترجم

 

    مشاهده ي بخش اول

 

نهضت ترجمه در طليطله در سده ي سيزدهم ميلادي / هفتم هجري دنبال شد زماني كه يكي از دانشمندان بزرگ انگليسي به نام ميخائيل اسكوت Michael Scot ( ت 634 هـ / 1236 م ) به آنجا اعزام گرديد. او با آموزش زبان عربي و پيش از آنكه به جهت خدمت به دربار فردريك دوم Frederick ll پادشاه صقليه برود، به ترجمه ي بسياري از كتاب ها به زبان لاتيني پرداخت. در طليطله كتاب هاي زيادي را ترجمه نمود كه در صدر آنها كتاب هيئت بطروجي، كتاب السماء و العالم اثر ارسطو به همراه تلخيص ابن رشد از آن، قرار دارد. اسكوت يكي از مؤسسان مشرب رشدي گرايي لاتيني به شمار مي رود. [1]

نهضت ترجمه پشتيبانان بزرگي در ميان برخي از حاكمان اسپانيايي خصوصا آلفونسو دهم Alfonso X پادشاه قشتاله و ليون ومعروف به خردمند ( 650 ـ 681 هـ / 1252 – 1284 م ) داشت. او  در محيطي آكنده از روح عربي اسلامي پرورش يافته بود و مشوق  ترجمه ي بسياري از تاليفات عربي خصوصا در زمينه ي ستاره شناسي به زبان قشتالي ـ كه زبان رسمي اسپانيا شده بود ـ و زبان لاتيني بود[2]. اين پادشاه مدرسه اي در شهر مرسيه Murcia پس از غلبه ي مسيحيان بر آن در سال 664 هـ / 1226 م بنا نهاد. و سرپرستي آن را به دانشمندي مسلمان به نام محمد بن احمد رقوطي واگذار نمود. اين مدرسه شامل دانشجوياني مسلمان و نصاري و يهود بود كه در تحت سرپرستي اين دانشمند به علوم مختلف مانند منطق، هندسه، پزشكي و موسيقي مي پرداختند. و هر يك بنا بر زبانشان داراي استادي جدا بودند.[3] اين مدرسه خدمات درخشاني در عرصه ي انتقال تمدن و تاثير فرهنگي متقابل بين عناصر مختلف موجود در اندلس عرضه داشت. و شكي نيست كه دانش جويان اروپايي از اين كوشش علمي بهره برده و با بازگشت خود، آن را به سرزمين هايشان منتقل نمايند. چه ايشان به طور مستقيم در اين تحقيقات بوده باشند و يا معلوماتشان را از دانش آموختگان اسپانيايي كسب نموده باشند.

پايان سده ي سيزدهم ميلادي / هفتم هجري پايان دوران طلايي ترجمه از زبان عربي به زبان لاتيني است. با اين حال برخي از ترجمه ها در سده هاي بعد از آن انجام شد. اما تاثير عميق علوم و فلسفه ي عربي { اسلامي } بر حيات انديشه در اروپا از خلال ترجمه هاي اوليه صورت پذيرفت. و اروپايي ها تا پايان سده ي سيزدهم به اندازه ي كافي در مجال علوم و فلسفه از آن برخوردار شده[4] و بخش بيشتر ميراث يوناني و عربي در ترجمه هاي لاتيني در دسترس كاربران غربي قرار گرفت. بدينسان دوران جديدي در انديشه ي اروپايي آغاز گرديد كه مي توان از آن به « دوران استعراب » تعبير نمود.[5] از نيمه ي سده ي سيزدهم تا نيمه ي سده ي پانزدهم ميلادي تاثيرگذاري { تمدن اسلامي ـ } عربي به نهايت خود رسيد. اروپا نه تنها ميراث فوق را در اختيار قرار داشت كه قابليت كاملي در فهم ، شرح و تدريس و بهره برداري از آن را يافته بود.

طبيعي است كه در چنين پژوهشي نمي توان همه ي زواياي تاثير اعراب به شكل عام و اندلس به شكل خاص را بر انديشه ي غربي بيان نمود. و در اين زمينه كتاب هاي گوناگوني نگاشته شده است [6] امري كه اعاده ي تحقيق را مكرر و خسته كننده مي سازد. با اين حال مي توان توجه خود را بر جنبه ي مهمي از اين تاثير متمركز نمود. خصوصا در حوزه ي آموزش و برپايي دانشگاه هاي اروپايي و تاثير پذيري اين دانشگاه ها از انديشه ي اسلامي در اندلس.

به رغم اختلاف نظر مورخان در زمينه ي زمان برپايي نظام مدارس و دانشگاه هاي بزرگ در اندلس[7]،  اجماع تامي بر اين مساله موجود است كه اندلس به بهره ي بالايي در عرصه ي پيشرفت تمدني رسيده بود. اندلسي ها كوششي بزرگ در آماده ساختن فرد و فرهنگ بخشي به آن از ابتداي دوران زندگي تا آخرين لحظه اي كه به دنبال آموزش باشد، نمودند. اين در زماني بود كه اروپا در ظلمت بي سوادي و ناداني به سر مي برد. تا آنجا كه 95% اهالي آن در سده هاي ميلادي نهم، دهم ، يازدهم و دوازدهم ميلادي قادر به خواندن و نوشتن نبودند. و در ميان ايشان برخي از پادشاهان و اميران و كشيشان كليسا قرار مي گرفتند.[8] 

در اين وضعيت اعراب اندلس علوم و فرهنگ را كه در همه جاي اروپا حتي در قسطنطنيه ناچيز دانسته مي شد، حفظ نمودند. در دنياي شناخته شده ي آنروزگار نمي توان جز اندلس عربي و شرق اسلامي سرزمين ديگري را يافت كه در آن چنين مطالعاتي صورت پذيرفته باشد.[9] به گونه اي كه دويست سال پيش از غرب در آنجا دانشگاه ها و زندگي دانشگاهي و نظام مرتبط با آن شناخته شده بود. و لازم به ذكر است كه مسلمانان در طول قرون وسطي و حتي در دوران هاي معاصر از اصطلاح دانشگاه ( الجامعة ) استفاده نكرده و از واژه ي « مدارس » بر مراكز آموزش عالي خود استفاده مي نمودند. چه اين نوع از مؤسسات مدرسه و يا دانشگاه ناميده شود و يا تدريس در مسجد انجام گيرد ، در هر حال اصل مساله نه اسم آن كه مسماي آن مي باشد. لذا به صورت بالفعل مراكزي براي آموزش در برترين شكل آن موجود بوده است.[10]

قرطبه در آن دوران مركزي فرهنگي در غرب بود و مسجد جامع آن شهرتي بلند در همه ي نقاط اروپا در سده ي چهارم هجري / دهم ميلادي كسب كرده بود كه به مثابه ي مدرسه يا دانشگاه منحصر به فردي در همه ي اروپا بود. و علاوه بر قرطبه مساجد و مدارس شهرهاي ديگر اندلس و به خصوص اشبيليه و مالقه Malaga و غرناطه و طليطله و سرقسطه زينت بخش آنها گرديده و اساتيد آنها با معيارهايي معين و قابليت هايي ويژه انتخاب شده بودند.[11] تنها دانشمندان بزرگ آن دوران در زمره ي اساتيد اين مراكز علمي قرار مي گرفتند. و دانشجويان به جهت نيل به درجات بالاي علمي كوشيده و مكان هاي علمي با فعاليت هاي متنوعي همراه بود كه شبيه برخي فعاليت ها يا مراسم فرهنگي در بعضي از دانشگاه هاي امروزين است.[12] دانشجويان اروپايي به سوي مؤسسات فرهنگي اندلسي مي آمدند تا در نزد دانشمندان مسلمان به مطالعه بپردازند و زماني كه احساس بي نيازي نموده و به اندازه ي كافي از علوم ايشان توشه گرفته و از چشمه ي زلال آن سيراب مي شدند، علوم خود را به بلاد خود مي بردند. آثار اين امر در جنبه هاي مختلفي از زندگي شان ـ خصوصا پس از نهضت ترجمه ـ ظاهر گرديد.

در اين ميان نقش اسپانيايي ها را فراموش نكنيم كه متأثر از مؤسسات فرهنگي مسلمانان بودند و پس از سيطره يافتن بر قسمتهايي از شبه جزيره ي ايبريا كه در گذشته بخشي از اندلس اسلامي بود، به تقليد از ايشان و تأسيس بناهاي مشابه پرداختند و در اين زمينه پيش تر به  برپايي مدرسه اي اسلامي به دست آلفونسوي دهم در مرسيه اشاره نموديم كه اداره ي آن به يكي از دانشمندان مسلمان سپرده شده بود كه در همه ي علوم خصوصا در هندسه و پزشكي و موسيقي و منطق علاوه بر علوم زبان عربي، يد طولايي داشت. اين استاد به هر يك از شاگردان عرب و اسپانيايي و يهودي خويش به زبان آنها تدريس مي نمود. امري كه بيانگر اهميت شناخت زبان و نقش آن در پيوند انديشه ها به يكديگر است. از اين رو آلفونسوي دهم به تاسيس اولين مركز مطالعات شرقي در طليطله در سال 648 هـ / 1250 م با هدف تعليم مبلغان ديني به جهت توجيه مسلمانان و يهوديان ترغيب گرديد تا در آن زبان هاي عبري و عربي آموزش داده شود.[13]

همچنانكه در سال 652 هـ / 1254 م مركزي براي مطالعات زبان لاتيني و عربي در اشبيليه ايجاد نمود كه حمايت پاپ الكساندر چهارم Alexander IV را به خود جلب نمود. و پاپ در مكتوبي  خاص و توقيع شده در سال 659 هـ / 1260 م حمايت خود را از آن اعلام نمود.[14] و اين امر به ديگر دانشگاه هاي اروپايي منتقل شد و آنها از اوايل سده ي چهاردهم ميلادي / هشتم هجري به تاسيس رشته ي زبان هاي خارجي همت گماشتند.[15] شايد بارزترين كوشندگان در زمينه ي دعوت به مطالعات زبان عربي « رامون لول » Raman Lull ( ت 715 هـ / 1315 م ) از جزيره ي مايوركا Mayorca باشد كه توانست پادشاه جيمز اول James l  شاه آراگون را مجاب سازد كه دانشكده اي در زمينه ي مطالعات زبان عربي در پالما Palma پايتخت مايوركا در سال 675 هـ / 1276 م تاسيس نمايد. ضمن آنكه از مجلس وين Council Vienne درخواست نمود تا مدارس زبان و آداب شرقي را به جهت تربيت افرادي براي تبليغ دين مسيحيت در ميان يهوديان و مسلمانان ايجاد نمايد. مجلس با اين درخواست موافقت نمود و در سال 711 هـ / 1311 م پنج مدرسه از اين نوع در روما، بولونيا، پاريس، آكسفورد، سلمنقه ايجاد شد كه در آن رشته هاي زبان هاي عبري، عربي و كلداني داير شده بود. [16]

و حال آنكه اروپايي ها پيش از آن به اسپانيا رفته و در آنجا زبان عربي و لاتيني را در كنار هم فرا مي گرفتند و عربي را از اهل آن مي آموختند.[17]

مناطق جنوبي فرانسه بيشترين تاثير پذيري را به نسبت ديگر مناطق اروپاي غربي داشت و سريع تر به جذب افراد متخصص عرب در زمينه ي تعليم و مدارس پرداخت. و آن به دليل همجواري اش با شمال اسپانيا، خصوصا شهرهاي تولوز Touluse و مونپلييه Montpellier بود.[18] در شهر اخير در سده ي دوازدهم ميلادي / ششم هجري مدرسه اي تاسيس گرديد. البته اطلاعاتي از اوايل كار آن در دست نيست. و گفته شده كه گروهي از اعراب و يهوديان در تاسيس آن مشاركت داشتند تا فرهنگ عربي را آموزش داده و گسترش دهند.[19]

اين مدرسه با تلاش افراد و استادان عرب تا اواخر سده ي سيزده ميلادي / هفتم هجري ادامه داشت تا آنكه پاپ نيكولاس چهارم Nicholas IV در سال 688 هـ / 1289 م آن را به مرتبه ي دانشگاهي ارتقا و تقريبا آن را به دانش هاي پزشكي اختصاص داد.[20]

پرفسور دالماس استاد بيماري هاي زنان در دانشكده ي پزشكي اين دانشگاه در اوايل سده ي حاضر ( سده ي بيستم ) در سخنراني علمي خود كه پيرامون « سرآمد بودن عرب در دانشگاه مونپليه » ايراد نمود با اشاره به كوشش هاي پزشكان عرب و يهود در تدريس در اين دانشگاه و اينكه اسامي برخي از ايشان هنوز هم بر لوح اساتيد در جايگاه ورودي دانشكده ي پزشكي موجود است،[21] اشاره داشت كه برخي از راهبان  كه به درجه ي پاپي ترقي مي نمودند، علم را از دانشگاه مونپليه و از نزد اساتيد عرب آموخته بودند. كساني كه در شناساندن تمدن يوناني به غرب و بسياري از علوم و معارف ـ به ويژه پزشكي و گياه شناسي ـ كه اساس علوم معاصرند داراي فضل مي باشند. اين دانشگاه در سده ي سيزدهم ميلادي / هفتم هجري به تطور خود ادامه داد و يكي از مراكز فرهنگي مهم در غرب لاتيني به شمار مي رفت و داراي همه ي ترجمه هاي قسطنطين آفريقايي Constantinus   ( ت 480 هـ / 1087 م ) و ژرار اهل كرمون و ديگران بود و ثمره ي خود را در دانشمنداني نمايان ساخت كه در دوران خود با چهارچوب فرهنگ عربي شكل گرفته بودند. مانند آرنولد ويلانوا Arnold of Villanova ( ت 713 هـ / 1313م ) كه مشهورترين مستعرب قرون وسطي است.[22] 

ميزان بسياري از معارف و اطلاعاتي كه از زبان عربي ترجمه شده است، منجر به مهيا شدن ميراث يوناني و عربي والايي در ترجمه هاي لاتيني گرديد كه مورد استفاده ي اروپايي ها در جنوب فرانسه و اروپاي غربي قرار گرفت. ايشان در نتيجه ي گشايش و احياء اقتصاد و شرايط اجتماعي و سياسي موجود در آغاز دوران تجديد حيات فرهنگي اروپا، قادر به مطالعه ي ميراث فرهنگي فوق و فهم و تفسير و تدريس و بهره برداري از آن گرديدند. امري كه راه را براي تأسيس دانشگاه ها و رشد آنها در دو سده ي دوازدهم و سيزدهم ميلادي / ششم و هفتم هجري مهيا و هموار نمود.[23]

يكي از شرق شناسان به نام لويس يونگ اشاره دارد كه مؤسسه ( دانشگاه ) از ابتكارات خالص تمدن عربي اسلامي بوده است و حقايق نمايانگر آن است كه اسلام در قرون وسطي رشد دانشگاه ها در غرب را هموار ساخت.[24]

در سده ي دوازدهم ميلادي / ششم هجري ، دانشگاه سالرنو Salerno و بولونيا Bologna در ايتاليا و دانشگاه مونپليه و پاريس Paris در فرانسه و آكسفورد Oxford  و كمبريج Cambridge در انگلستان تاسيس گرديدند و ايجاد شيوه ي نظام مندي در آموزش عالي، امري ممكن و ضروري تلقي گرديد[25] و برخي از اساتيد تأثيرگذار در نهضت علمي اروپايي همانند رابرت گروس تست Robert Grosseteste ( ت 651 هـ / 1253 م ) آلبرت بزرگ Albert the Great ( ت 679 هـ / 1280 م ) و راجر بيكن Roger Bacon ( ت 692 هـ / 1292 م ) ظاهر گرديدند[26]. اما مشاهده مي شود كه هيچ يك از ايشان مستقلا داراي ابتكار يا افزودن چيزي بر علومي كه از اعراب تا پيش از سده ي پانزدهم  اخذ نموده بودند، نبودند. سخن گوستاو لوبن در اين زمينه بهترين شاهد است كه مي گويد:[27] « تا پيش از سده ي پانزدهم ميلادي در اروپا دانشمندي كه تنها به استنتاخ از كتاب هاي عربي نپرداخته باشد، ظاهر نشد. راجر بيكن، ليونارد البيزي، آرنولد فيلانوفي، ريمون لول، سان توما، آلبرت كبير ، اذفونش دهم قشتالي و ... همگي بر كتاب هاي اعراب متكي بودند. » و نوآوري خلاق اروپايي تنها در اواخر سده ي پانزدهم ميلادي و اوايل شانزدهم ميلادي ظاهر شد كه به ارائه ي چيزي جديد بر پايه ي ميراث عربي در دانشگاه هايشان مبادرت نمود كه در همه ي بخش هاي غرب اروپا گسترش يافت.[28] بسترهايي كه اين دانشگاه ها در آن رشد نمودند، چه بود؟[29] و ميزان پيوند آن با مؤسسات آموزشي عربي در اندلس و ساير شهرهاي اسلامي تا چه اندازه بوده است؟

تتبع در نظام اين دانشگاه ها و روش تدريس آن به روشني نشاندهنده ي تشابه ميان آنها و دانشگاه هاي عربي است امري كه اشاره به موارد بسيار اخذ شده از دانشگاه هاي عربي دارد. طبيعت آموزش نظام مند و رابطه ي ميان استاد و شاگرد و كمك هاي مالي يي كه اين دانشگاه ها بر پايه ي آن استمرار مي يافتند و گوناگوني ابعاد حيات دانشگاهي بدون شك تا حد بسياري با آن شبيه است. نظام دانشياران كه دانشگاه ها در طي قرون وسطي آن را شناختند و آنچه كه تا امروز بر پاست، اول بار توسط مسلمانان و رتبه بندي مدارس ايشان وضع گرديد و آنها براي هر يك از مدرسان دانشياري را تعيين مي نمودند تا دانشجويان را در دروس استاد به جهت فهم و درك بهتر آن ياري دهند و نيازهاي علمي شان را رفع نمايند.  [30]

لوئيس يونگ اشاره مي كند[31] كه اين مشابهت تنها يك اتفاق نبود. اگر چه در ميان دانشگاه هاي اروپايي و فرهنگ اسلامي استوار بود. دانشگاه هاي اروپايي از زمان پيدايش خود نقش همانندي در جهان اسلام دارا بودند. دانشجويان در گروه هايي بر حسب جنس به جهت درك بهترشان در دانشگاه سازمان دهي شده و در آنجا حجره هاي مختلفي بود وابسته به اقليم هايي كه دانشجويان به آن منتسب مي شدند. و اين سنت به شكلي روشن در دانشگاه هاي بولونيا، پاريس، و آكسفورد ديده مي شود[32]. از ديگر وجوه تشبيه ميان دانشگاه هاي عربي و اروپايي سنت خاص پوشيدن لباسي مشخصي براي اساتيد در طي سخنراني و تدريس يا برخي كارهاي اداري بود و لباس دانشگاهي عرف رايج در مهم ترين مراكز تعليم در سرزمين هاي عربي پيش از متداول شدن آن در دانشگاه هاي اروپايي بود. [33]

طلب علم در نزد مسلمانان يكي از اهدافي بود كه { اروپايي ها } به خاطر آن به سفر مي رفتند. و نظام سفر ايشان به جهت ديدار با شيوخ و اساتيد معروف در مؤسسات تعليم اسلامي معروف است و اروپاييان اين نظام را اخذ نموده و سفر از سرزميني به سرزمين ديگر به جهت يادگيري به دست اساتيد مشهور عادتي رايج در ميان آموزش دهندگان اروپايي بود. نظام اعطاي گواهي ( ليسانس ) Baccalareus از حيث مفهوم كلي بين دانشگاه هاي عربي و اروپايي در دوران وسطي به هم شباهت دارند. و با توجه به اينكه مؤسسات عربي در آن دوران آغازين در اين زمينه در تعليم ممارست داشت، و از اين رو از نظر زماني بر دانشگاه هاي اروپايي مقدم است. هر استاد يا شيخ عربي گواهي خاصي به شاگردانش مي داد. در حالي كه حق اين گواهي در دانشگاه هاي اروپايي تنها با رئيس آنها بود. و جز آن ارزش علمي گواهي در اندلس و جهان اسلام و اروپا يكي بود.[34] به عنوان مثال استاد magister در زمينه ي تربيت در پاريس در سده ي دوازدهم ميلادي كسي بود كه داراي گواهي تدريس از رئيس كليساي نتردام باشد. و دانشگاه پاريس از مدرسه ي كليساي شهر بالاتر رفت و به تنهايي براي اولين بار به صدور گواهي تعليم دست يافت و اين گواهي به شكل عادي به صورت رايگان براي هر كسي كه زمان كافي را در نزد استاد مجاز گذرانيده باشد به شرطي كه شاگرد مورد پذيرش استاد بوده و موافقت استاد با تقاضاي شاگرد اعطا مي شد. و دستيابي به فن تدريس بر اين شيوه يعني استاد معلم و كودكان مورد آزمون از پايه هايي است كه دانشگاه پاريس برآن استوار شده است. [35]

برخي از شرق شناسان معتقدند[36] كه كلمه ي لاتيني Baccalareus به معناي گواهي دانشگاهي چيزي جز تحريف عبارت عربي « بحق الراوية » كه در مركز علمي اسلامي در دوران وسطي استفاده مي شد، نيست. و آن به معناي حق آموزش به گواهي ديگري است و اين معنا را واژه ي اروپايي كه اول بار در ترانه ي مشهور رولان La Chanson de Rolan وارد گرديد امري كه رجحان مي دهد كه واضع ترانه آن را از مسلمانان اندلس گرفته باشد. و پژوهش هاي امروزين به نسخه هايي از گواهينامه هاي دانشگاهي عربي در قرون وسطي پي برده است كه تاكيد مي كند كه عبارت « بحق الراوية » در اين اسناد بكار گرفته شده است. دانشگاه كمبريج از اولين اجازه ي دانشگاهي عربي را نگاه داشته است كه به سال 542 هـ / 1147 م باز مي گردد. و در آن عبارت فوق يعني « بحق الراوية » به كار رفته است. در حالي كه كلمه ي Baccalareus در اجازات اروپايي پيش از سال 629 هـ / 1231 م يعني پس از نزديك به يك سده ظاهر گرديد. و اين چنين قابل قبول تر است كه عبارت « بحق الراوية » را پژوهشگران مسيحي در اسپانيا از مسلمانان اندلس نقل نموده اند. و در نتيجه آن را به Baccalareus لاتيني تحريف نمودند. يعني دارنده ي اين عنوان با موفقيت مرحله ي دانشگاهي را پشت سر نهاده است. [37]

اين تاثير بزرگ و روشن در نظام و شيوه هاي تدريس و اعطاي گواهينامه هاي دانشگاهي، به رغم عظمت خود قابل مقايسه با فوران علوم و معارف اسلامي بر دانشگاه هاي اروپايي در قرون وسطي نيست. چون اين معارف منجر به بر پايي انقلابي در انديشه ي اروپايي از قرن دوازدهم ميلادي / ششم هجري گرديد.[38] انقلابي كه موجب ايجاد اين دانشگاه ها گرديد. پس كسي منكر اين حقيقت اثبات شده نيست كه اين دانشگاه ها در خلال چندين قرن پياپي در روش ها و مواد درسي و كتاب هاي مورد تدريس اساتيد و آموزش دانشجويان متكي بر انديشه ي مسلمانان بوده اند. و كتابهاي علمي ترجمه شده از عربي به زبان لاتيني در قرون وسطي تقريبا يگانه منبع تدريس در دانشگاه هاي اروپايي بودند. 

مي توان گفت كه تاثير اعراب بر برخي از علوم مانند پزشكي تا دوران متاخر ادامه داشت. كتاب هاي ابي علي الحسين بن سينا ( ت 429 هـ / 1937 م ) در دانشگاه مونپليه شرح شده بود[39] و چنانكه گوستاو لوبن مي گويد، در اواخر قرن هجده ميلادي تفسير آن در اين دانشگاه تا نيمه ي اول قرن نوزدهم ادامه داشت.[40] همچنين كتاب « القانون في الطب » ابن سينا به ترجمه ي ژرار اهل كرمون در طليطله در بيشتر مدارس پزشكي اروپا تدريس مي گشت.[41] كه بر كتاب هاي او و كتاب هاي ابي بكر محمد رازي ( ت 313 هـ / 925 م ) در مدت زماني دراز تكيه داشتند. به عنوان مثال اساس تدريس در دانشگاه لووان Louvain تا سده ي هفده ميلادي / يازدهم هجري بود ، چنانكه در برنامه ي سال 1026 هـ / 1617 م آن ثبت گرديده است. و از اين برنامه آشكار مي شود كه بر تنها معدودي از تاليفات پزشكي يوناني اعتنا مي گشته و به برخي مجموعه ي كلمات بقراط و خلاصه هايي از جالينوس اكتفا مي نمودند.[42]

و كتاب الحاوي اثر رازي مشتمل بر بيست جلد است. و ترجمه ي لاتيني آن به نام Liber entines بزرگ ترين دايرة المعارف در طب يوناني عربي است.[43] و يكي از كتاب هاي نه گانه اي بود كه در كتابخانه ي دانشكده ي پزشكي در دانشگاه پاريس در سال 797 هـ / 1394 م موجود بود.[44] هنگامي كه پادشاه لويس يازدهم Louis XI ( 866 – 888 هـ / 1461 – 1483 م ) تصميم به استنتاخ نسخه اي از آن گرفت، ناچار به پرداخت مبلغ زيادي طلا و نقره در جهت امانت گرفتن آن گرديد[45]. و كتاب رازي معروف به المنصوري به ويژه بخش نهم آن رايج در ميان دانشجويان پزشكي در اروپا تا سده ي شانزدهم با عنوان Nounus Aimansoris بود[46] همچنانكه جلد هفتم اين كتاب نيز در دانشگاه بولونيا تدريس مي گشت.[47] و  در رواقهاي مدرسه ي پزشكي دانشگاه پاريس دو تصوير رنگي از رازي و ابن سينا آويزان شده بود كه آن دو را در غرب به نام هاي Razes و Avicenna شناخته و معترف به فضل و علم آن دو هستند.[48] و اين تنها محدود به دانشكده ي پزشكي پاريس نشده و بيشتر مدارس پزشكي برپا شده در اروپا خصوصا در مدارس مونپليه، ورانس، بولونيا، بادو، اورليان، ناپل، آكسفورد، كمبريج و انگرس Angers از كتاب هاي عربي كه از زبان لاتيني برگردانده شده بودند، استفاده مي نمودند.[49] اروپايي ها در زمينه ي اطلاعات خود در رياضيات از ترجمه هاي لاتيني مربوط به دانشمندان مسلمان و به ويژه كتاب جبر و مقابله اثر خوارزمي استفاده نمودند كه توسط ژرار اهل كرمون در سده ي دوازدهم ميلادي ترجمه شده بود. و اين كتاب متن آموزشي دانشگاه هاي اروپايي تا سده ي شانزدهم ميلادي / دهم هجري گرديد.[50] و لئونارد فيبوناتچي ( اهل پيزا )  Leonardo Fibonacci of Pisa ( ت 638 هـ / 1240 م ) بر آن استناد مي كرد. و او كه از دانشمندان متخصص در جبر بود، كه اوضاع ششگانه بر معادلات درجه ي دوم را به شيوه اي كه خوارزمي تشريح كرده بود، ارائه نمود. و اين اطلاعات را در كتاب مشهور خود به نام Libere abaci تشريح نموده است و او نوآوري هاي علمي عربي { اسلامي } در رياضيات را وارد اروپا نمود. [51]

همچنانكه كتاب هاي جابر بن حيان ( ت 148 هـ / 765 م ) كه در ميان اروپايي ها به نام Gebir تشريح نموده است و روش علمي تجربي كه از مهم ترين وسايل و افتخارات عقل معاصر است، گسترش يافت. راجر بيكن پانصد سال پس از جابر اين روش را در اروپا اعلام نمود و آنچه كه بيكن را به اين روشنايي رهنمون ساخت شعله اي بود كه پيش تر اعراب اندلس از طريق ترجمه به زبان لاتيني افروخته بودند و اين روشنايي پرتوي از انوار مسلمانان در مشرق زمين بود.[52] و همانگونه كه يكي از شرق شناسان بيان نموده است،[53] راجر بيكن زبان و دانش عربي را در دانشگاه آكسفورد و به دست اساتيد دانش آموخته در اندلس فرا گرفته بود و انتساب تقدم در ايجاد روش تجربي نه از آن راجر بيكن و نه تالي هم نام وي { و از خاندان او } به نام فرانسيس بيكن Francis Bacon است. زيرا راجر بيكن جز فرستاده اي از فرستادگان علم و روش اسلامي به اروپاي مسيحي نبود و هرگز از اذعان به اين كه يگانه راه رسيدن به حقيقت ، فراگيري زبان و علوم عربي است. آزرده نمي شد. با اعتراف به اينكه علوم و فلسفه ي اسلامي بر او و بر همه ي جهان مسيحي فضل و تقدم دارد[54].

رابرت گروس تست استاد راجر بيكن و اولين رئيس دانشگاه آكسفورد فردي بود كه نور اين دانشگاه را فروزان نمود. او در اروپا و اندلس در پي تاليفات اعراب در زمينه ي علوم رياضيات و تجربي در گردش بود. و در نيمه ي سده ي سيزدهم ميلادي علوم پزشكي يوناني عربي از پايه هاي تدريس در آكسفورد گرديد. كه به فضل گروس تست رئيس مدارس در علم طبيعيات رياضي { كميت } در تناقض با علم ارسطويي كيفي متداول گرديد. [55]

و تاثير اعراب بر دانشگاه هاي اروپا گسترده تر و شامل برخي از معارفي مي گرديد كه در آن پيشرفت چشمگيري نداشتند مانند فلسفه . پس ابن رشد را كه در غرب به نام Averroes مي شناسند ، در دانشگاه هاي اروپايي از اوايل سده ي سيزدهم ميلادي و خصوصا در دانشگاه هاي ايتاليا مانند بادوا و بولونيا حجت بالغه اي در فلسفه گرديد و آنها  از ثمره ي معرفت فلسفه ي ابن رشدي بهره مند شدند و با آن با كليسا به مبارزه طلبي برخاستند. فلسفه ي رشدي Averroism به ويژه در سال 906 هـ / 1500 م به نقطه ي اوج و عظمت خود رسيد و آن يكي از عواملي بود كه زمينه ي فكري كارهاي گاليله Galileo ( ت 1052 هـ / 1642 م ) را شكل داد و آغاز ظهور علوم معاصر اروپايي بود. در فرانسه فلسفه ي ابن رشد بر فكر بسياري از اساتيد دانشگاه پاريس و ميان جوانان آن در نيمه ي سده ي سيزدهم ميلادي چيره گشت و گسترش يافت. و رشدي گرايي و مذهب كاتوليك مخالف آن، دانشگاه پاريس را براي مدت يك نسل به عرصه اي براي مبارزه مبدل ساخته بودند. در قرن پانزدهم ميلادي پادشاه لويس يازدهم در فرماني كه در 1 ماه مارس 1474 ميلادي / 879 هجري- طبع گرديد، امر به تدريس مذهب ارسطويي و شارح آن ابن رشد در دانشگاه پاريس نمود و آن به دليل كوشش او در نظام مند كردن امر آموزش در فرانسه بود.

اما نفوذ اعراب در دانشگاه هاي ايتاليا عميق تر بود و بر گستردگي اين نفوذ و فزايندگي تاثير آن دلالت مي كند احتجاج فرياد كننده اي كه گوستاو لوبن از زبان شاعر بزرگ ايتاليايي به نام پترارك Franceseo Petrarch ( ت 776 هـ / 1374 م ) بيان مي كند:

در شگفتم كه سيسرون مي تواند خطيبي پس از ديموستين باشد، و فرگل مي تواند شاعري پس از هومر گردد، اما آيا ما مي توانيم پس از اعراب چيزي بنگاريم؟ خود را غالبا با يوناني ها برابر دانسته و گاه خود را از  همه ي ملت ها و پيشينيان جز اعراب برتر مي دانيم. چه حماقتي! چه گمراهي ! و واي بر فرزانگان ايتاليا كه در خواب و يا خاموشي اند! »

 

در خاتمه اين مطالعه ي مختصر به دنبال يادآوري اين حقيقت است كه غرب اروپايي مديون انديشه و فرهنگ عربي اسلامي در عرصه ي واحدي يعني حوزه ي آموزش عالي و مؤسسات آن است كه علوم و فنون را از اندلس عربي اسلامي به غرب عرضه داشت و به دانشجويان آن فلسفه ي حيات انساني و مدارا را آموخت. چنانكه راهبان مسيحي در كنار مسلمانان در مدارس اندلس و مساجد آن به فراگيري علم مشغول بودند. و مؤسسات و دانشگاه هاي علمي در جنوب فرانسه متاثر از فضل مسلمانان و دانش آنان مشعل ابتكار و نوآوري در انديشه و فلسفه و پزشكي و علوم را حمل نموده و به اروپا كمك كرد تا از خواب غفلت طولاني خود در قرون وسطي برخاسته، آگاهي يابد و از نو شروع كند.



[1] Gamir, Op. Cit, P. 91.

مايرز، الفكر العربي، ص 112 ـ 113، واط، تاثير الاسلام علي اروبا، ص 100.

[2] Mackay, Op. Cit., PP. 86 _ 87,

مايرز، الفكر العربي، ص 119 ـ 120، واط: تاثير الاسلام علي اروبا، ص 100، بروفنسال، حضارة العرب، ص 96.

[3] لسان الدين محمد ( ابن الخطيب ) ، الاحاطة في اخبار غرناطة، تحقيق، محمد عبدالله عنان، القاهرة مكتبة الخانجي، 1975 : 3 / 67 ـ 68، و نگاه كنيد به : مايرز، الفكر العربي، ص 120، محمد عبدالحميد عيسي، تاريخ التعليم في الاندلس، القاهرة، دارالفكر العربي، 1982، ص 385 ـ 386.

Gaspar Remiro. Historia DE Murcia Musulmana, Zaragoza, 1905. PP. 109 – 110.

[4] واط، تاثير الاسلام علي اوربا، ص 10

[5] نگاه كنيد به: مظهر، اثر العرب في الحضارة الاوربية، ص 193 ـ 201.

[6] به عنوان نمونه و بدون حصر آن نگاه كنيد به:

De Lacy Oleary, Arabic Thought and its place in History, London, 1922.

و پيش تر بر ترجمه ي اين اثر تحت عنوان « الفكر العربي و مركزه في التاريخ » اعتماد نموده بوديم.

Charles Homer , Hasking, Studies in the History of Mediaeval Science, Cambridge, 1927, George Sarton, Introduction to the History of Science, Baltimore, the Willams and Wilkings Company, 1962, D.M. Dunlop, Arabic Science in the West, Karachi, 1958, Eugene. A. Mayers, Arabic Thought and the Western World. New york, 1964.

و پيش تر بر ترجمه ي عربي آن  تحت عنوان « الفكر العربي و العالم الغربي » اعتماد نموده بوديم.

لويس يونغ، العرب و اوربا. و از منابع عربي : اثر العرب و الاسلام في النهضة الاوربية ، لمجموعة مؤلفين، جلال مظهر، اثر العرب في الحضارة الاوربية

ــ مآثر العرب علي الحضارة الاوربية

ــ حضاره الاسلام

عبدالرحمن بدوي، دور العرب في تكوين الفكر الاوربي.

[7] نگاه كنيد به محمد عبدالرحيم غنيمة تاريخ الجامعات الاسلامية الكبري، تطوان، 1953، ص 114 ـ 115، عيسي، تاريخ التعليم في الاندلس، ص 358 ـ 378، ابراهيم علي العكش، التربية و التعليم في الاندلس، عمان، دار الفيحاء و دار عمار، 1986، ص 71.

[8] هونكة، شمس العرب، ص 393، لوبون، حضارة العرب، 675.

[9]  همان منبع، ص 678.

[10] نگاه كنيد به: سعيد عبدالفتاح عاشور، « التعليم العالي في العصور الوسطي »، دراسة مقارنة بين العالمين الاسلامي و المسيحي»، اين تحقيق در ضمن اين كتاب به چاپ رسيده است: بحوث و دراسات في التاريخ العصور الوسطي، بيروت، دار الاحد، 1977، ص 440، 481.

[11] سعيد عبدالفتاح عاشور. المدينة الاسلامية و اثرها علي اوربا، القاهرة 1963، ص 176.

[12] عبدالرحمن علي الحجي، الحضارة الاسلامية في الاندلس، بيروت، دار الارشاد، 1969، ص 49.

[13] يونغ، العرب و اروبا، ص 120، ديورانت، قصة الحضارة: 17 / 34 ـ 35.

[14] بروفنسال، حضارة العرب في الاندلس، ص 96، بالنثيا، تاريخ الفكر الاندلسي، ص 574، مايرز، الفكر العربي، ص 120، مظهر، اثر العرب في الحضارة الاوربية، ص 191.

[15] نگاه كنيد به: ابراهيم بيومي مدكور، « في فلسفة » فصلي كه در ضمن اين كتاب به چاپ رسيده است: اثر العرب و الاسلام في النهضة الاوربية، القاهرة الهيئة المصريه العامه للتاليف و النشر، 1970، ص 166.

[16]  ديورانت، قصة الحضاره: 17 / 151، نيز نگاه كنيد به:

Hastings Rashdall, The Universities of Europe in the Middles Ages, ed, F. M.

Powicke and A.B. Emden, Oxford, University Press, 1963, Vol, I. P. 566, II, P. 30, 103.

[17]  رينو، غزوات العرب، ص 297.

[18]  الخرشاف، عطائات علماء الاسلام، ص 226.

[19] Rashdall, Op. Cit., Vol. LL. P. 120.

و مقايسه شود با: ديورانت، قصة الحضارة: 17 / 43.

[20] Rashdall, Op. Cit., Vol. LL. P. 130

 

[21] شكيب ارسلان در ترجمه ي كتاب رينو، تاريخ غزوات العرب در حاشيه ي شماره 1صفحه ي 296 به اين سخنراني اشاره نموده است. او سخن خود را با منبع بلا واسطه ي ديگري از شاعر بلند مرتبه، احمد شوقي همراه نموه است. شوقي در آن دانشگاه به آموختن حقوق پرداخت و در سال 1893 از پاريس ديدن نموده و از آن سخن گفته است. و مقايسه شود با: الحجي، الحضارة الاسلامية في الاندلس، ص 50.

[22] Rashdall, The Universities of Europe in the Middle Ages, Vol. II, P. 127.

مظهر، اثر العرب في الحضارة الاوربية ، ص 191.

[23]  ديورانت ، قصة الحضارة: 17 / 21، مايرز، الفكر العربي، ص 111.

[24]  العرب و اوربا، ص 130 – 131.

[25]  مايرز، الفكر العربي، ص 111، و نگاه كنيد به:

Rashal, Op, cit., Vol. I. PP. 75, 87, 269, Vol. II, P. 116. Vol. III, PP. 33 _ 34 , 274, 276.

[26]  مدكور، « في الفلسفة » اثر العرب و الاسلام في النهضة الاوربية ، ص 207.

[27] حضارة العرب، ص 678.

[28]  مظهر، اثر العرب في الحضارة الاوربية، ص 191، و مقايسه شود با: مدكور، في الفلسفة / اثر العرب و الاسلام في النهضة الاوربية ، ص 207 – 208.

[29]  بهترين منبع به جهت شناخت دانشگاه هاي اروپايي در دوران وسطي عبارت است از كتاب:

Rashdall, The Universities of Europe in the Middle Ages.

[30]  عاشور، التعليم العالي في العصور الوسطي، ص 481.

[31] العرب و اروبا، ص 130.

[32] همان منبع، ص 131، ديورانت، قصة الحضارة: 17/ 38.

[33] يونغ، العرب و اروبا، ص 131.

[34] همان منبع، ص 132.

[35] ديورانت، قصة الحضارة: 17/ 36 ـ 37.

[36] نگاه كنيد به ديدگاه آلفرد گيوم  كه آن را  لويس يونگ در كتاب خود بيان نموده است: العرب و اروبا، ص 133 و مقايسه شود با عاشور، التعليم العالي في العصور الوسطي، ص 481 – 482. كه او اين ديدگاه را از گيوم در كتاب تراث الاسلام، ص 238 نقل نموده است.

[37] يونغ، العرب و اروبا، ص 133.

[38] عاشور، التعليم العالي في العصور الوسطي، ص 482.

[39] حضارة العرب، ص 678 ـ 679.

[40] همان منبع، ص 591 و عبارت متن چنين است: « و تفسير آن در دانشگاه مونپليه تا پنجاه سال پيش ادامه داشت. و لوبن كتاب تمدن عرب را در سال 1884 ميلادي نگاشته است. نگاه كنيد به مقدمه ي مترجم : ص 3.

[41] Rashal, Op, cit., Vol. I. PP236, 246, 436 Vol. II, PP. 33, 232, 127.

ديورانت، قصة الحضارة : 13 / 196.

[42] لوبون، حضاره العرب، ص 589، و نگاه كنيد به: مظهر، مآثر العرب علي الحضارة الاوربية، ص 129. و درباره ي دانشگاه لوزان  نگاه كنيد به:

Rashal, Op, cit., Vol. II. PP. 263 – 268.

[43] مايرز، الفكر العربي، ص 118

[44] ديورانت، قصة الحضارة: 13 / 191.

[45]  لوبون، حضارة العرب، ص 589، و نگاه كنيد به: فرات فائق، ابو بكر الرازي، بغداد 1973، ص 69 و مابعد.

[46] ديورانت، قصه الحضارة: 13 / 191 .

[47] Rashal, Op, cit., Vol. I. P. 246.

[48] ديورانت، قصة الحضارة، ص 13 / 192، جلال مظهر، علوم المسلمين اساس التقدم العملي، القاهرة الهيئة المصرية العامة للتاليف و اننشر، 1997، ص 34.

[49] Rashal, Op, cit., Vol. I. PP. 81, 84 – 86, 242, 244, 246, 436. Vol. II, PP. 117. 120 – 121, 127.

[50]  مايرز، الفكر العربي، ص 105، ديورانت، قصة الحضارة: 13/ 181.

[51] مظهر مآثر العرب علي الحضارة الاوربية، ص 69 ـ 70، 147. حميد موراني و عبد الحليم منتصر، قراءات في تاريخ العلوم عند العرب، الموصل، مؤسسة دار الكتب للطباعة و النشر، 1974، ص 91، يونغ، العرب و اروبا، ص 125. بالنثيا، تاريخ الفكر الاندلسي ، ص 534.

[52] ديورانت، قصة الحضاره: 13 / 188، 196.

[53] Briffault, Making of Humanity. PP. 202.

به نقل از عاشور، التعليم العالي في العصور الوسطي، ص 483.

[54] ديورانت، قصة الحضارة: 17 / 206 .

[55] J. H. Randal, Making of the Modern Mind, 1954, PP. 209 _ 210.

به نقل از مظهر، مآثر العرب علي الحضارة الاوربية، ص 70، و نگاه كنيد به

Rashdall, The Universities of Europe in the Middle Ages, Vol. III. PP. 239 _ 242.

مايرز، الفكر العربي، ص 115، و مقايسه شود با: ديورانت، قصة الحضارة : 17 / 46 ـ 47.