تغيير ناپذيري اقتضائات مدرنيته(2)
گفت و گو با رضا داوري اردكاني
منبع: روزنامه شرق،12/5/1384
اشاره:
اين گفت و گو در اصل بر سر پروژه فكرى رضا داورى اردكانى انجام شد يعنى: «ما و راه دشوار تجدد» كه عنوان يكى از آخرين كتاب هاى منتشر شده او هم هست. در بخش نخست، داورى از اين سخن گفت كه اقتضا و مشخصه بحث «فلسفى» درباره هر چيز، بحث درباب شرايط امكان آن است. از همين رو طراحان سياست يا هر سنخ ديگرى از برنامه ريزان عملى ديگر، سواى اين كه بايد ببينند چه مى خواهند، بايد ببينند كه خواست شان قابل تحقق هست يا نه. داورى معتقد است كه غرب، يعنى زادگاه مدرنيته، عالمى است كه بر اساس اصولى ساخته شده است و غربيان چه بدانند و چه ندانند به آن اصول پايبند هستند و يكى از آن اصول اعتقاد به توانايى بشر در اداره امور خويش و بهره بردن از جهان است. جهان مدرن كنونى هم شرايط و مقتضياتى دارد كه نمى توان به ميل خود آن را تغيير داد؛ مى توان اين عالم يا عوارض آن را نخواست، اما نمى توان اقتضائات آن را به دلخواه تغييرداد. بخش دوم مصاحبه بااو را امروز و بخش سوم و پايانى اين آن را روز شنبه در صفحه انديشه شرق بخوانيد.
يعنى شما فكر مى كنيد اين وضعيتى كه خود ما گرفتارش هستيم علت روانشناسانه دارد و مثلاً به تنبلى ايرانى مربوط مى شود؟
به هيچ وجه. خيلى ممنونم كه اين سئوال را كرديد. من اصلاً با پسيكولوژيسم سر و كارى ندارم اتفاقاً من با بعضى از ليبرال هامان درباره اين موضوع بحث و حتى نزاع دارم كه شما چرا همه گرفتارى ها را به يك «مقصر» نسبت مى دهيد؟ آيا مى پنداريد با برطرف كردن يك مانع آنچه مطلوب ما است حاصل مى شود نه، اين گونه نيست. موانع را بايد رفع كرد اما به صرف اينكه مانع را رفع كنيد چيزى پديد نمى آيد. علم و آزادى و ... امور تاريخى اند و براى تحقق آنها يك يك اراده تاريخى لازم است. افراد در يك شرايط تاريخى خاص و در يك جهان تاريخى خاص استعدادشان بروز مى كند و در شرايطى ديگر استعدادهاشان تباه مى شود. به عنوان مثال ما بسيارى از دانشمندان را در داخل كشور داريم كه كار مى كنند اما نمى بينيم كه كارهاى شان در جهان صدا كند. اما نظاير همين دانشمندان كه به خارج از كشور رفته اند كارهاى بزرگى توسط آنان صورت گرفته است. چرا؟ چون آنجا محيط علم و پژوهش است و تحقيق اهميت دارد، پرسش وجود دارد. اما يك جايى هم هست كه ديوار است. شما هرچه بگوييد اصلاً گوشى براى شنيدن نيست. در واقع طلبى نيست. اين گونه است كه من تاريخى فكر مى كنم و قضايا را به شرايط و فضاى تاريخى نسبت مى دهم. يك موقع شرايط هست و يك موقع نيست. آيا شما فكر مى كنيد در ايران امروز كسى استعداد ابن سينا شدن را ندارد؟ كودك سه ساله ما قرآن حفظ مى كند. خب ابن سينا و استيوارت ميل همين بودند.
البته آن زمان اين تكنيك هاى تقويت حافظه وجود نداشت آقاى دكتر!
تكنيك هست اما تا اراده كار كردن با آن نباشد تكنيك به كار نمى آيد. اگر تمام تكنيك هاى دنيا را در پيش مردمى بگذاريد كه همت به كاربردن تكنيك به نحو متقن را نداشته باشند چه فايده دارد؟ همه ادارات ما پر از كامپيوتر است اما نهايت استفاده اى كه از آن مى شود يا ماشين حساب است يا ماشين تايپ. در واقع بايد پرسيده شود كه در قبال هزينه اى كه براى يك كامپيوتر پرداخت مى شود، چه بهره بردارى علمى از آن مى شود؟ اين گونه استفاده از تكنيك فقط مصرف تفننى است درحالى كه در اروپاى غربى و آمريكا صرف تفنن نيست. آنها مى سازند و مصرف مى كنند اين دو عالم با هم فرق دارند. البته درد اين است كه آن عالم هم محلى به من نمى گذارد آنجا هم آقاى هانتينگتونى پيدا مى شود كه سخن از «جنگ تمدن ها» مى گويد و آقاى برنارد لوئيس شرق شناس پيدا مى شود. مى گويند: «آنها كه ما را نمى فهمند قابليت ما را كه ندارند. مكزيكى هايى كه مى آيند كاليفرنيا محيط را آلوده مى كنند. ما چه نسبتى با هم داريم. ما دو عالميم. ما دو فرهنگيم چه گفت و گويى؟» برگردم به وضع خودمان. اين علم يك موقع است كه به قول مرحوم اقبال «با جان يگانه مى شود» آن وقت كارساز است اما علم يك وقت در كتاب و كتابخانه است يا حتى در ذهن من است بى آن كه جايگاهى در عالم من پيدا كرده باشد، اين علم آن وقت نتيجه ندارد.
ما دانشمندانى داريم كه حل المسائل هستند اما تا ساختار توليد برقرار نباشد كه مسائل پيش نمى رود. زمانى كه بحث تاسيس دانشگاه علمى- كاربردى پيش آمد، گفتم مگر اين دانشگاه هاى صنعتى و دانشكده هاى فنى ما كاربردى نيستند؟ مگر دانشكده هاى مهندسى ما غيركاربردى است؟ گفتند: نه اما مى خواهيم مهندس آچار به دست داشته باشيم گفتم مگر مى شود مهندس آچار به دست نباشد؟ مهندسان همه آچار به دست هستند گفتند نه، اين دانشكده ها مهندس طراح تربيت مى كنند چون مهندس طراح هم نياز داريم. گفتم: ولى از اول قرارشان اين نبود، قرار بود مهندس تربيت كنند. مثل اين كه در واقع ما يك تعداد مثلث داشتيم كه الان متوازى الاضلاع شده اند. حالا مى پذيريم كه متوازى الاضلاع ها، متوازى الاضلاع بمانند و دوباره داريم مثلث درست مى كنيم. آيا شما نگران نيستيد كه اين مثلث ها دوباره متوازى الاضلاع بشوند؟ در واقع مشكل را بايستى ريشه اى حل كرد: «سرشك از زخم پاك كردن چه حاصل؟ - علاجى بكن كز دلم خون نيايد» بايد نشست و فكر كرد فوراً هم نسخه نپيچيم. يكى از ضعف هاى ما اين است كه مى گوييم «الان» بگو ما چه كار كنيم. من نمى دانم الان چه كار بكنيم. من دارم يك چيزى را مى بينم. بگذار خوب دردمان را بفهميم بعد ببينيم چگونه مى توانيم از آن خلاص بشويم. اگر مشكلاتى را كه امروزه مطرح مى شوند بخواهيم الساعه حل بكنيم ۱۰۰ سال ديگر هم حل نمى شود. از زمان اميركبير تا امروز ما مى خواستيم همه مسائل را يك ماهه و يك ساله حل بكنيم و صبر نداشتيم. درحالى كه كمى صبر لازم است. كمى درنگ لازم است. ما صبر و درنگ نداريم و چون عقب افتاده هستيم به كسى هم كه از صبر و درنگ حرف مى زند انگ بدخواهى مى زنيم و به او نسبت مخالفت با پيشرفت و كهنه پرستى مى دهيم. نه چنين بحثى نيست. ما ببينيم گرفتار چه ضرورتى هستيم تا از آن ضرورت خود را رها بكنيم ما توسعه نيافته ها بايستى به اين ضرورت ها فكر كنيم زيرا گرفتار آنها هستيم. الان بحث جهانى شدن مطرح است. آيا مى توانيد آن را نپذيريد؟ آيا مى توانيد قبولش نكنيد؟ گرفتارش هستيم. ولى به روى خودمان نمى آوريم كه گرفتاريم و گاهى مى گوييم چپه اش كنيم. البته رهايى از اين ضرورت ها قدرت فوق العاده مى خواهد اما نبايستى مايوس بود. نبايد فكر كرد اين ضرورت ها ما را خرد مى كند. ضرورت هاى تاريخى با ضرورت هاى منطقى فرق دارند. مگر قدر قدرت هاى فعلى دنيا ضعفاى دوره هاى قبل نبودند؟ نكته ديگرى نيز كه بايستى به آن اشاره كرد و حرف ظاهراً خوبى است بحث تقدم توسعه سياسى است كه اتفاقاً بيشتر به جهان توسعه يافته تعلق دارد. اما كسى در اين باره صحبت نكرد، بلكه مى خواستند دستورالعمل سياست در مدتى كوتاه باشد و بدين جهت كسى درباره آن تحقيق نكرد بلكه به همان صورت كه در نتيجه بحران ليبراليسم در آمريكا و اروپا اظهار شده بود اقتباس كردند و اگر چون و چرايى مى كردند با پرسش هايى از اين جنس مواجه مى شدند كه آزادى بهتر است يا استبداد؟ دموكراسى بهتر است يا فاشيسم؟ و... خب اگر عقل سليم داشته باشيم جواب اين سئوال ها معلوم است كيست كه بخواهد آزاد نباشد؟ چه كسى زندگى در جامعه استبدادى را مى پسندد؟ اما تقدم توسعه سياسى چند عيب بزرگ و كوچك داشت بزرگترين عيب آن اين بود كه صاحبانش گمان مى بردند دموكراسى را مى توان از هرجا برداشت و در جايى ديگر قرار داد. نه، اين نمى شود. هر درختى يك زمينى دارد، يك شرايطى دارد. البته دموكراسى هر جا مى تواند برقرار باشد نگوييد آمريكاى لاتين نژاد و گروه خونش به دموكراسى نمى خورد اما با توجه به شرايط اجتماعى، روانشناسى، فرهنگى و عقلى آن جامعه است كه دموكراسى مى آيد.
بايد آمادگى داشت. به عنوان مثال در انگلستان، يك ژنرال نمى تواند كودتا كند و رئيس حكومت شود اما در پاكستان مى تواند. در فرانسه ارتش فرانسه نمى تواند براى شيراك تعيين تكليف كند اما در تركيه ارتش مى تواند رئيس حكومت را تعيين كند. «نمى تواند»ى كه من مى گويم معنى اش اين نيست كه ممتنع است. من از «غير ممكن» منطقى حرف نمى زنم. مى گويم مطابق قواعد و ضوابط سياسى- تاريخى، چنين چيزى نمى شود. دموكراسى لوازمى دارد، شرايطى دارد. آمادگى هايى لازم دارد و بايستى شرايط آن را آماده كرد. همچنين جامعه مدنى، جامعه مدنى هم لوازم و شرايطى دارد. تمرين هايى را مى طلبد. نهاد هايى لازم دارد. اينها بايد آماده بشوند. نمى شود همين امروز اينها را خواست و اگر هم برآورده نشدند، انگ مقصر بودن و كوتاهى نمودن را به سياستمداران بزنند: گر تو بهتر مى زنى بستان بزن.
توسعه پايدار مفهوم خوش بينانه اى است كه من به آسانى آن را نمى فهمم اما اين را مى دانم كه اگر توسعه اى در كار باشد بايد جامع باشد. شما نمى توانيد در جايى يك شأن توسعه را جدا بكنيد و آن را برقرار بكنيد و بعد كه آن برقرار شد بگوئيد، بسم الله و شئون ديگر را هم برقرار بكنيد. توسعه سياسى خوب است اما مقدمه توسعه اقتصادى نيست. من جاهايى را برايتان مثال مى زنم كه ابتدا توسعه اقتصادى آمده و توسعه سياسى لازمه اش بوده است، يعنى نتيجه اش توسعه سياسى شده است. ببينيد، يك ژنرال در كره در ظرف ۲۰ سال كره را به سمت توسعه علمى و اقتصادى برد و بعد هم به ضرب گلوله مامور اطلاعاتش كشته شد اما بعد از مرگ او ديگر يك ژنرال و نظامى نمى توانست جاى او را بگيرد و اكنون نيز يك دموكراسى نصفه و نيمه در كره وجود دارد. اگر توسعه اقتصادى و اجتماعى صورت گرفت و دانشگاه خود را پيدا كرد، اگر كشور طبق يك برنامه منظم راه توسعه علم، آموزشى، و اجتماعى، اقتصادى و سياسى و فرهنگى را پيمود، ديگر نگران توسعه سياسى نباشيم. توسعه سياسى را هم اگر مى توانيم در همان برنامه مسطور كنيم ولى در واقع نمى شود دموكراسى را بدون برقرار كردن توسعه اجتماعى و اقتصادى برقرار كرد.
آقاى دكتر من فكر مى كنم، مطرح شدن مسئله توسعه سياسى خودش يك پديده جامعه شناسانه و تاريخى بود، يعنى ثمراتى از يك دوره توسعه اقتصادى بود. در سال هاى پس از جنگ سياست توسعه باعث شد كه دانشگاه ها حتى در روستاها پديد بيايد، درآمد سرانه تا حدى افزايش پيدا كند، شمار عمده اى از جمعيت كشور دانشجو بودند، كتاب خوانده بودند، اغلب زبان دومى مى دانستند، جمعيت شهرنشين كشور تا حد زيادى افزايش پيدا كرده بود و... در واقع اين شرايط تاريخى ايجاب مى كرد كه آدم ها احساس كنند به توسعه سياسى نياز دارند اگرچه اين را هم مى پذيرم كه اين فرايند به شكل متوازن ادامه پيدا نكرد.
اين نشان مى دهد كه اينجا هم توسعه سياسى يك ضرورت بود. يعنى به عنوان يك ضرورت اجتماعى آمد و خودش را به عنوان يك طرح به ما تحميل كرد. يعنى يك مطلب علمى و بحثى و فلسفى نبود. حق با شما است. روابط شهرها، دهات و روستاها نيز تغيير مى كنند. در واقع، توقع اين بود كه در جمهورى اسلامى چون حجاب قانون مى شود همه به حجاب برتر روى بياورند، اما اينگونه نشد. اين را قبول دارم. عرض من هم اين بود كه شما وقتى به توسعه رومى آوريد، اين توسعه لوازم سياسى هم دارد. اگر همه مردم باسواد باشند و شغل ثابت داشته باشند نمى توان با اين مردم با تحكم برخورد كرد. مستبدان قديم هم اگر زنده مى شدند نمى توانستند نظم جامعه جديد را به هم بزنند.
بگذاريد من عرضم را اينگونه تكميل بكنم كه يكى از راه حل هايى كه براى حل مسئله اى كه ما در آن گرفتاريم، ارائه مى شود و البته يك مقدار خطرناك هم است و شايد بتوان گفت آن روى سكه روانشناسانه كردن مسئله است، فلسفى كردن مسئله است. يعنى مى گويند در غرب، ابتدا فلسفه اى پديد آمد و بعد به تبع آن، اتفاقات اجتماعى و سياسى و اقتصادى و تكنولوژيكى روى داد. ابتدا دكارت ظهور كرد و بعد به تبع دكارت، علم نيز گسترش پيدا كرد.
[با خنده:] اين را داورى مى گويد!
نه، منظورم...
طورى نيست، خوب كرديد كه گفتيد. اين را توضيح مى دهم.
ممنونم! اما منظورم بيشتر نتيجه گيرى از اين حرف است كه بعد از اين مقدمه مى آيند مى گويند ما هم بايستى در ايران ابتدا فلسفه اى به وجود بياوريم تا بعد به تبع آن فلسفه، تكنولوژى نيز به وجود بيايد و گسترش پيدا كند. اين نكته اى است كه من فكر كنم، شما هم با آن بحث داريد.
حتماً. اگر كسى چنين چيزى گفت به او بايد گفت منتظر باش تا دكارت و كانت پديد بيايند. در حالى كه در تاريخ هم هيچ حادثه اى تكرار نمى شود پس مسئله بايد به صورت ديگرى مطرح شود. مسئله اين است كه اگر ما در راهيم و مى خواهيم كارى را انجام بدهيم، چگونه مى خواهيم آن را انجام بدهيم؟ چه امكاناتى داريم؟ چه عزمى داريم؟ چه توانايى هايى داريم؟ يعنى ما بايد نظر فلسفى داشته باشيم. بيكن و دكارت به اروپا تعليم كردند كه به موجودات و به علم چگونه مى نگرند. آنها در حقيقت تصور تازه اى از انسان به اروپا نشان دادند. آن انسان جهان را دگرگون كرد. هر كس ديگر هم اگر توسعه مى خواهد بايد به خود نظر كند و نگاهى هم به راهى كه بايد بگشايد (نه راه طى شده) بيندازد. در اين صورت حتى اگر فلسفه اى تدوين شود، فلسفه راهنماى عمل خواهد بود. عمل در يك طرح صورت مى گيرد و طرح را بايد درك كرد. علم تقليدى را همه كس مى تواند داشته باشد اما اگر علم را بايد بنياد كرد، اين فهم با تفكر فلسفى صورت مى گيرد. من نمى گويم اول فلسفه درست كنيم و بعد برويم سراغ علم. بلكه مى گويم بنياد كردن علم شرايطى دارد. اگر مى بينيم كه پژوهش هاى ما اين وضعيت را دارد براى اين است كه علم بنياد محكم ندارد. يك طرحى را مثلاً فلان پژوهشگر انجام مى دهد، چند ميليون تومان هم مى گيرد و گزارشى مى نويسد كه آن را در بايگانى ضبط مى كنيم تا رفع تكليف شده باشد. ما متاسفانه بايگانى هاى علمى مان خيلى بزرگ است.
كاش شما از من مى پرسيديد كه اگر به زيربناى فلسفى قايلى، چرا به جاى اين سرمقاله هاى ملال آور كه در مجله مهجور «نامه فرهنگ» مى نويسى، يك مقاله مفصل ۴۰ صفحه اى راجع به اسپينوزا نمى نويسى؟ چرا درباره هوسرل يك كتاب ننوشتى؟
ما در واقع ستايش مى كنيم چون شما اين كارها را نكرديد و آن سرمقاله ها را نوشتيد.
متشكرم اما چرا اين كار را نمى كنم؟ قبول داريد كه براى يك معلم فلسفه راحت تر است كه يك سال بنشيند و راجع به شلاير ماخر يك مقاله يا يك كتاب بنويسد. به قول مرحوم تربتى كه كتاب درسى روان شناسى براى دبيرستان ها نوشته بود و مى گفت: «كتاب دكتر سياسى را پيش روى نهاديم و ورقى چند نگاشتيم.» چند تا كتاب انگليسى و فرانسه آدم مى گذارد جلويش و «چندصد ورقى مى نگارد» و بعد مى شود «فيلسوف». اما من به جاى اين كار مى آيم و درباره عقل و سياست، سياست و تاريخ، سياست و علم و جهانى شدن و سكولاريسم و تجدد و ... مى نويسم. در واقع من درد دارم. درد من اين است كه ما چه بايد بكنيم، چه راهى را بايد برگزينيم، و از وضعى كه الان در آن هستيم چگونه مى توانيم نجات پيدا كنيم. سئوال من، برخاسته از «جان» است. سئوالى نيست كه به گوشم خوانده باشند. ما چه بايد بكنيم؟ ما كجا مى خواهيم برويم؟ اين است كه مى افتم به پراكنده گويى و پراكنده نويسى. من دنبال دكارت ساختن و دكارت شدن نيستم. اگر هم چيزى گفته ام اين بوده كه فيلسوف اروپايى، مسئله را چنان طرح كرد كه مسئله اروپا بوده و مخصوصاً با طرح خودآگاهى تا راه اروپا گشوده شود. نه اين كه من دكارت شوم و حرف هاى دكارت را بزنم. وقتى آقاى هابرماس تهران آمده بود به او گفتم كه: «شما مسائلى را مطرح كرده ايد كه در جاى خود مهم است. اما همه چيز را در افق مغرب زمين مى بينيد. يك زمانى بود كه مغرب زمين تعيين كننده وضع آسيا و آفريقا و همه جاى جهان بود. آنجا تصميم گرفته مى شد و اين تصميم همه جا اجرا مى شد. الآن هم ظاهراً با تمايلى كه ليبراليسم به خشونت پيدا كرده است داريم به همين وضع برمى گرديم، اما الان شما بدون شناخت آسيا، چه توسعه يافته اش و چه توسعه نيافته اش، نمى توانيد تفكر كنيد. نمى توانيد تاريخ بنويسيد. برخلاف صدها سال پيش، امروزه تاريخ اروپا و آفريقا و آسيا به هم پيوسته است.» هابرماس اين حرف را پسنديد. اگر هم ديده ايد كه جايى حرفى زده و از من نامى برده است همين اندازه مرا مى شناسد كه گفتم اگر شما داريد تاريخ اروپا را مى نويسيد بايستى اين طرف دنيا را هم ببينيد، چنان كه يك ايرانى تاريخ مرا مى نويسد، نمى تواند بدون در نظر گرفتن تاريخ اروپا و آمريكا بنويسد.
به نظر مى رسد آقاى دكتر شما هم به نوعى پست مدرن شده ايد.
از يك نظر بله، من چهل سال است كه درباب مدرنيته فكر مى كنم و انديشه پشت مدرن يعنى فكر كردن درباب مدرنيته من مثل پست مدرن ها معتقدم كه مدرنيته ديگر همت ۲۰۰ سال پيش را ندارد. حتى از قدرت درونى ۱۰۰ سال پيش خود هم دور شده است. ببينيد، مدرنيته با هوس به وجود نيامده است. مدرنيته با عقلى خاص به وجود آمده است و الان پاى اين عقل در گل گير كرده است هميشه كه پاى عقل در گل گير نمى كند. الان است كه پاى عقل مدرنيته در گل گير كرده، وگرنه سياست آمريكا و اروپا، سياستى نبود كه الان هست و مى بينيم. سياست حزب كارگر انگليس، و سياست جناح چپ اين حزب، اين سياستى كه الان مى بينيم، نبود. يك آشفتگى هايى در دنيا به وجود آمده است كه اين آشفتگى ها از مظاهر وضع پست مدرن است. وضع پست مدرن يعنى اين آشفتگى ها. پست مدرن شاخ و دم ندارد. ما هم الان در وضع پست مدرن به سر مى بريم. بعضى از دوستان عزيز من مى گويند ما هنوز به وضع مدرنيته نرسيده ايم كه كسانى از پست مدرن مى گويند. در جواب بايد بگويم ما چون به مدرنيته تمام نرسيده ايم گرفتار پست مدرن هستيم. اگر به مدرنيته رسيده بوديم كه بحث هايمان اين ها نبود. من به مدرنيته نرسيده گرفتار پست مدرن هستم. من الان كه به غرب نگاه مى كنم، تجدد را بيمار مى بينم، در حالى كه اسلاف من اين تجدد را شاداب و قابل اقتباس مى ديدند. پس آنها را ملامت نمى كنم كه شيفته تجدد شدند.
شايد به تعبيرى، پست مدرن يعنى همين وضعيتى كه ما الان در آن به سر مى بريم. اگر امثال ما و كشور ما نبودند كه سخنى از پست مدرن نبود.
بله، پست مدرن در جهان توسعه نيافته، ظاهر تر و متحقق تر است. مگر آنكه بخواهيم پيشرفت هاى فنى و تكنيكى را ملاك بگيريم كه حرف ديگرى است. اگر گسيختگى و ازهم پاشيدگى را مد نظر داريم كه اقتضاى پست مدرن است و وضعيتى كه در آن مدرنيته از هم باز مى شود، جهان توسعه نيافته، پست مدرن تر از جهان توسعه يافته است.
مى توان تعبير ديگرى هم عرضه كرد و آن اينكه وضعيتى كه جهان توسعه نيافته در برابر مدرنيته قرار داده است، وضعيت سومى را به وجود آورده است كه مى توان آن را پست مدرن ناميد: مثلاً جنبش هاى زردپوستى، سپاهپوستى، وضعيت جنبش هاى اسلامى، اعتراض به گروه ۸ و يا اينكه يك فيزيكدان برجسته پاكستانى جايزه نوبل مى گيرد و تاثيرگذار مى شود، ادبيات حاشيه مانند ادبيات آمريكاى لاتين، مركز ادبيات جهان قلمداد مى شود يا اينكه جنبش هاى اجتماعى خاورميانه، مركز جنبش هاى اجتماعى عالم مى شود و مسائلى از اين دست.
به نكات خوبى اشاره كرديد اما مطلب خيلى مشكل است. نمى دانم چه بگويم. واقعاً نمى دانم. آنچه مى دانم اين است كه تروريسم امروز كه منسوب به بنيادگرايى مى شود، از حداكثر تكنولوژى امروز بهره مى برد. كسانى كه هواپيماهاى ۱۱ سپتامبر را گرفتند شنيده ام، بدون لهجه به زبان هاى انگليسى و آلمانى و فرانسه حرف مى زدند. اينها عرب نجد و لحسا نبودند بلكه بهترين خلبان هاى روزگار بودند. دقيق ترين محاسبات را انجام داده بودند، من نمى دانم چه كسى اين كار را كرده است. اما در دقت اين كار نمى شود شك كرد. اينها را به حساب تمدن خفته اى كه هانتينگتون مى گويد نبايد گذاشت. من يك قدرى در اين مورد به ادبيات روسيه رجوع مى كنم كه: ببينيم نيهيليسم از كجا آمده است؟ من كتاب خواندن را با خواندن رمان روسى شروع كردم. با داستايوفسكى شروع كردم. من ماهيت نيهيليسم را چنان كه داستايوفسكى ديده بود مى بينم. شك نيست كه دين درست خلاف نيهيليسم است، پادزهر نيهيليسم است. اما اين نيهيليسم جديد از كجا دارد مى آيد؟ محصول كجاست؟ چه كسانى هستند و با چه الفاظ و عباراتى دارند اين نيهيليسم را گسترش مى دهند.
نکته : اقتضائات مدرنيته فلسفه پوزيتيويست محافظه كار