خاطرات يك دانشجو از بديعالزمان فروزانفر - محمدگازراني

در نخستين سالي كه دانشكده الهيات و معارفاسلامي از طريق كنكور دانشجو پذيرفت، در آزمون ورودي آن دانشكده قبول و تحصيلات دانشگاهي خود را آغاز كردم. چون در شهر زادگاه خود (ساوه) آموزگار بودم، تنها هفتهاي يك روز از روزها را كه بيشترين ساعتهاي درسي را داشتم ـ با نبود امكان رفت و آمد آن روزگار ـ به تهران ميآمدم و پس از شركت در كلاسها به ساوه بازميگشتم. طبق تصميم دانشكده، دانشجوياني كه حضورشان به حدّ نصاب نميرسيد، تنها در شهريورماه مجاز به شركت در امتحان بودند.
با اين وصف سال اول و دوم را با موفقيت پشت سر نهادم و در سال سوم كه سال پايان تحصيلات دوره كارشناسي بود، ناگهان با يك آگهي با اين مضمون روبهرو شديم: «دانشجوياني كه حضورشان به حدّ نصاب نرسيده در شهريورماه نيز حق شركت در امتحان ندارند.»
شمار فراواني از دانشجويان سالهاي مختلف ـ از جمله اين جانب ـ همه آمال و آرزوهاي خود را به باد رفته يافتيم، و هالهاي از نااميدي به چهره همه دانشجوياني كه آن آگهي نااميدكننده شامل حالشان ميشد، نشست.آن روز با يك دنيا نااميدي به ساوه بازگشتم و در انديشه يافتن راه چارهاي براي رفع اين مشكل كه با آينده و سرنوشت من بستگي داشت، بودم. نه كسي را ميشناختم كه دست ياري به سويش دراز كنم، نه مقيم تهران بودم كه با رايزني با ديگر دانشجويان راه چارهاي براي رفع دشواري روي داده، بيابيم.
همه كوششم اين بود كه فارغالتحصيل شوم و با گرفتن مدرك كارشناسي، وضع استخدامي خود را از پيماني به رسمي تبديل كنم.
ضمن جست و جوي راه چاره، به خود گفتم: كه رياست دانشكده، علاوه بر داشتن مقام بالاي علمي و استادي، شاعر هم هستند، تو هم كه گاه گاه مرتكب شعر ميشوي. چرا دشواري خود را به زبان شعر به عرض رياست دانشكده نميرساني؟ و چاره كار را از آن بزرگوار نميخواهي؟
ضمن انديشيدن درباره وزن و قافيه شعري ميبايد براي استاد علامه فروزانفر بسرايم به ذهنم رسيد كه وزن و قافيه شعر بالا بسيار مناسب است. بلافاصله شروع به سرودن شعر زير كردم:
حضرت استاد فروزانفرا
اي به اديبان زمان سرورا
چهره زيباي عروس سخن
يافته از كلك تو بس زيورا
مادر ايّام به دامان خود
چون تو نپرورده ادب گسترا
بيشبك در قلّه قاف سخن
باشي عنقاي ادب پرورا
فرّ همايي تو، كه افراشته
بر سر شاهان سخن شه پرا
جمله به جمله سخن زرّ تاب،
واژه به واژه اثرت گوهرا
شعري كز طبع تو خيزد بسي
برده سبق از عسل و شكّرا
دانش تو طعنه به دريا زند
بس كه بود زاخرو پهناورا
تا كه بماني دور از هر گزند
دست دعا دارم زي داورا
بخت بد افكنده به كارم گره
زين گره هم هست به جان آذرا
آرزويم رفت به باد فنا
نخل اميدم همه شد بيبرا
در دل صحراي تمنّا منم
تشنه گم كشته، تو اي كوثرا
گر نشود لطف توام دستگير
آب غمان بگذردم از سرا
شعر بالا را در پاكت نهادم. هفته بعد كه به دانشكده رفتم آن را به خدمتگزار جلو در اتاق رياست دادم و خواهش كردم آن را روي ميز مقام رياست بگذارد، سپس به كلاس رفتم، كلاس هنوز پايان نيافته بود كه همان خدمتگزار در كلاس زد و پس از كسب اجازه از استاد، پرسيد: گازراني كيه؟. گفتم: بنده. گفت: بعد از پايان كلاس به دفتر آقا بياييد.
كلاس پايان يافت، براي رفتن به حضور رياست دانشكده برخاستم. به دانشجوياني كه با نگاه خود ميخواستند بدانند كه مقام رياست براي چه كاري مرا احضار فرموده، گفتم: ميروم و به اميد خدا خبر خوشي درباره امتحان برايتان ميآورم.
به حضور استاد شرفياب شدم، استاد با شادي و گرمي بيش از اندازه پاسخ سلامم را دادند كه مايه شگفتي شد. رو به دو استادي كه پيش از من در دفترشان حضور يافته بودند فرمودند: «آقا سلمان ساوجي زنده شده است.»!
پس از اظهار مرحمت بسيار فرمودند: فرزندم چه مشكلي داري؟. عرض كردم: اهل ساوه، و در آن شهر آموزگارم، بدون درآمد آموزگاري توانايي اداره زندگي خود و پدر و مادر پيرم را ندارم به همين علّت حضورم در كلاسها به حدّ نصاب نرسيده، طبق آگهي در شهريور از شركت در امتحان محرومم. استاد فرمودند: فرزندم نگران نباش، ميگويم از شما امتحان بگيرند. عرض كردم دوست ديگري دارم كه او هم گرفتاري مرا دارد. فرمودند: ميگويم: از او هم امتحان بگيرند، و به عنوان صله شعر شما، ميگويم: از همه امتحان بگيرند.
با سپاس فراوان از حضورشان مرخص شدم و مژده رفع مشكل امتحان شهريور را به دانشجويان دادم.
شهريور فرا رسيد، براي برگزاري امتحان در صحن دانشكده (واقع در خيابان حقوقي) گردآمده بوديم، با چند تن از دانشجويان، از جمله دانشجوي معمّمي كه از اصفهان ميآمد صحبت ميكرديم. يكي از دانشجويان به سيدمعمّم هم صحبتمان گفت: مشكل امتحان شهريور وسيله اين آقا (اشاره به من) حل شد. دانشجوي معمّم پرسيد: چگونه مشكل را حل كرديد؟ گفتم: با چند بيت شعر. گفت: ممكن است چند بيت از شعرتان را بخوانيد؟. دو بيت اول شعر بالا را خواندم. گفت: پسر. با سرودن اين شعر، تير را خوب به هدف زدهاي. پرسيدم: چه طور؟. گفت: يك دانشجوي دوره دكتراي ادبيات فارسي، استاد را به سبب نپذيرفتن پاياننامهاش، با همين وزن و قافيه هجو كرده.اين جا بود كه علت آن همه شادي و عنايت استاد را نسبت به سروده خود دريافتم.
بد نيست دو خاطره ديگر از خاطرات دوره دانشجويي خود را كه بالنسبه جالب است، براي خوانندگان روزنامه وزين اطلاعات بنويسم:
يك ـ در سال دوم تحصيلي در زمينه كلام اسلامي درسي با متن عربي داشتيم كه تدريس آن را شخصي به نام (ع.ص) كه نماينده يكي از شهرهاي غرب كشور در مجلس شوراي ملّي بود، به عهده داشت. اين مدرّس متن عربي را غلط ميخواند و در اداي مطلب هم ناتوان بود. در يكي از جلسات اعراب واژههاي يك جمله را اشتباه خواند؛ من جسارت كرده گفتم: استاد بهتر نيست جمله را به اين صورت بخوانيم؟ استاد كه از ناتواني خود در خواندن متن و بيان مطلب به ستوه آمده بود، به تندي خطاب به من گفت: منظور تو از اين پيشنهاد تحقير من بود، من تو را ده سال در اين درس نگاه ميدارم. از تهديد استاد بسيار نگران شدم و با خاطري آشفته به ساوه بازگشتم؛ در طول هفته به اين فكر بودم كه چگونه استاد را قانع كنم كه منظورم از پيشنهاد تنها در درست خواندن جمله بود، نه تحقير استاد.
سرانجام تصميم گرفتم در جلسه بعد در حضور دانشجويان از استاد پوزش بخواهم و سوگند ياد كنم كه در پيشنهاد هفته پيش، سوء نيت نداشتم.
هفته بعد به دانشكده رفتم و روي تابلو اعلانات با آگهي فوت ناگهاني استاد مواجه شدم و ضمن تأسف نفس راحتي كشيدم!
دو ـ با زندهياد استاد «مشكوة» درس تفسير داشتيم، جلسه اول پيرامون آيه «نبأ» در حدود نيمساعت داد سخن دادند و جزوهاي را كه تهيه فرموده بودند، معرفي كردند و جلسه را پايان دادند. ولي در جلسات بعد مناسبت مذهبي را كه در هفته پيش اتفاق افتاده بود، يا در هفته آينده پيش ميآمد، بهانه قرار داده و با دادن يك سكه يك ريالي به دانشجويان به عنوان عيدي، كلاس تعطيل ميفرمودند، از فحواي سخنانشان برميآمد كه با رياست دانشكده نظر خوشي ندارند.امتحان شهريور فرا رسيد. استاد از روي تفسير «مجمعالبيان» طبرسي به صورت شفاهي امتحان ميگرفتند. نوبت به بنده رسيد، استاد صفحهاي را گشودند و از من خواستند متن را بخوانم، به اندازه دو سطر خواندم. استاد خطاب به من پرسيدند: ببينم، تو سوءسابقه داري؟ از اين سؤال استاد يكه خوردم و حالم دگرگون شد، پس از چند لحظه كه سر به زير افگنده و سكوت كردم. به استاد گفتم: آقا من آموزگارم، اگر بدسابقه بودم مرا استخدام نميكردند. استاد فرمودند: فرزندم مثل اين كه با اين اصطلاح طلبگي آشنا نيستي، منظورم از سؤالي كه كردم اين بود كه داراي تحصيلات حوزوي هستي؟ با شنيدن توضيح استاد براي دومين بار نفس راحتي كشيدم.
روزنامه اطلاعات - چهارشنبه28مهر 1389 -12ذی القعده 1431 - 20اکتبر 2010 - شماره 24877
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۸/۰۴ ساعت توسط وبلاگ تاريخ و تحقيق
|
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××