شادروان دكتر قيصر امين پور خوشا از دل نم اشکي فشاندن

به آبي آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان ياد کردن

زبان را زخمة فرياد کردن

خوشا از ني، خوشا از سر سرودن

خوشا ني‌نامه‌اي ديگر سرودن

نواي ني‌، نوايي آتشين است

بگو از سر بگيرد، دلنشين است

نواي ني، نواي بي‌نوايي‌ست

هواي ناله‌هايش نينوايي‌ست

نواي ني، دواي هر دل تنگ

شفاي خواب گل، بيماري سنگ

قلم، تصوير جانکاهي‌ست از ني

عَلم، تمثيل کوتاهي‌ست از ني

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سرِ او را به خط ني رقم زد

دل ني ناله‌ها دارد از آن روز

از آن روز است ني را ناله پرسوز

چه رفت آن روز در انديشة ني

که اين‌سان شد پريشان بيشه ني؟

سري سرمست شور و بي‌قراري

چو مجنون در هواي ني‌سواري

پر از عشق نيستان سينه او

غم غربت، غم ديرينه او

غم ني، بند بند پيکر اوست

هواي آن نيستان در سر اوست

دلش را با غريبي، آشنايي‌ست

به هم اعضاي او، وصل از جدايي‌ست

سرش بر ني، تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گرديده، گه دال

ره ني پيچ و خم بسيار دارد

نوايش زير و بم بسيار دارد

سري بر نيزه‌اي، منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بردارد اُشتر

که با خود باري از سر دارد اشتر؟

گران باري به محمل بود بر ني

نه از سر، باري از دل بود بر ني

چو از جان پيش پاي عشق سر داد

سرش بر ني، نواي عشق سر داد

به روي نيزه و شيرين زباني!

عجب نبود ز ني، شکّر فشاني

اگر ني پرده‌اي ديگر بخواند

نيستان را به آتش مي‌کشاند ‏

سزد گر چشم‌ها در خون نشينند

چو دريا را به روي نيزه بينند

شگفتا بي‌سر و ساماني عشق!

به روي نيزه، سرگرداني عشق!

ز دست عشق در عالم هياهوست

تمام فتنه‌ها زير سر اوست‏