زندگي، زندگي است - گفتگو با دكتر فتحالله مجتبايي
گفتگو با دكتر فتحالله مجتبايي
اشاره:
اگر زندگي نيز توقعي از انسان نداشته باشد، اين هست كه انسان از زندگي توقع دارد: توقعها. به همينسان است سخن در باب تفسير: اگر زندگي نيز تفسيري از انسان ارائه ندهد، انسان دهها و صدها تفسير از زندگي دارد. با نظر به ماهيت انسان و نحوة فكري/ ذهني آدمي، عدم تفسير زندگي اصولاً محال است و اگر محال نباشد، سخت دشوار است.
آري، انسان در مقام مفسر زندگي انسان است و زندگي ميكند در شأن تفسير زندگي به زندگي خويش ادامه دهد. در اينجا از اين موضوع بحث نميكنيم كه آيا ميان زندگي انسان و تفسيري كه از زندگي به عمل ميآورد، تلازم وجود دارد تا عدم تلازم. نيز از اين سخن به ميان نميآوريم كه تفسير از زندگي تأثيري ميپذيرد يا زندگي از تفسير نشأت ميگيرد؟ چيزي كه تا حد بداهت آشكار است، اين است كه ميان زندگي و تفسير زندگي – كه توسط انسان و دارندة زندگي صورت ميگيرد – روابطي غير قابل انكار و كتمانناپذير وجود دارد: انسان مفسرِّ زندگي است و زندگي مفسرِّ انسان. به يك اعتبار زندگي، تفسير شدة آدمي است و هر تفسيري كه انسان ارائه ميكند، در واقع زندگي او، زندگي از نظر او و دستكم زندگي تفسيري و تفسير شده اوست.
با اين وجود، چيزي كه انكار نميتوان كرد، وجود عيني و نفسالامري زندگي است. اگر زندگي تفسيري را بتوان زندگي ذهني و لفظي اطلاق كرد، زندگي – بماهو زندگي – مقولهاي عيني و لزوماً غير لفظي است، هرچند كه كسي منكر قابليت تفسير آن و امكان تفسيرشدگياش نيست. كوتاه سخن اين كه: زندگي هم مي تواند تفسير شود آنگونه كه ما ميدانيم و درك ميكنيم و در مواردي نيز ميخواهيم و ميتواند تفسير شود – يا نشود – آنگونه كه خود هست. تفسير زندگي آنگونه كه هست، چندان آسان نيست و نياز به زيرساخت هاي فكر و مباني فلسفي و منطقياي دارد كه تا امروز انديشه فراواني در باره آن صورت نگرفته است. از زندگي آنگونه كه خود هست، اعم از اينكه تفسيرپذير باشد و يا نباشد، ميتوانيم در عبارتي كوتاه به صورت زير تعبير بياوريم: زندگي، زندگي است.
در گفتگويي كه با استاد محترم عرفان و فلسفههاي قديم آقاي دكتر سيد فتحالله مجتبايي به عمل آوردهايم، آغاز هميشگي بحث، به اين سو تمايل يافته است كه: توقع ما از زندگي ملاك است يا زندگي خود ملاك است؟ آنگاه سخن به كرانههاي بعدي پرسشهاي زندگي جريان يافته است كه اينك تقديم علاقمندان ميگردد.
****
اولين پرسش در باب زندگي، لزوماً تعريف زندگي يا امكان تعريف زندگي است. بهنظر شما زندگي را چگونه ميتوان تعريف كرد؟
زندگي چيزي نيست كه تعريف داشته باشد. در واقع زندگي چيزي است كه تعريف ندارد. مثل اين است كه شما از يك ماهي بخواهيد آب را تعريف كند. انسان وقتي در يك چيزي محو است، نميتواند آن را تعريف كند. ما در زندگي محويم، همانگونه كه ماهي در آب. بنابراين شما نميتوانيد براي زندگي تعريف و معناي فرهنگپسند و داراي حدّ و رسم معيّن پيدا كنيد.
حتي از راه تقسيمبندي و اقسام نيز نميتوانيم نسبت به تعريف زندگي اقدام كنيم؟
من اقسام زندگي را قبول دارم. زندگي يك معناي بيولوژيك دارد كه در هر كتاب مربوط به بيولوژي كه شما نگاه كنيد، مباحث آن را در مسائلي چون، چگونگي حيات و... ميبينيد. علاوه بر اين جنبه، زندگي داراي يك معناي ديگر و غيربيولوژيكي است كه براي هركسي و در هركسي فرق ميكند. به عنوان مثال براي شما زندگي يك معنا دارد، براي من يك معناي ديگر. برحسب اينكه زمان بر يك انساني كه قابليت درك دارد، چگونه بگذرد، معناي زندگي در نزد اشخاص متفاوت خواهد بود. از اينرو، من تعريفي به آن صورت كه توقع داريد، نميتوانم از زندگي براي شما به دست بدهم، جز همان تعريفي كه در همة فرهنگها و دايرةالمعارفها آمده است و من نميتوانم چيز تازهاي به آنها اضافه كنم. دليلش را هم به شما گفتم. زندگي چيزي است كه ما در آن محويم. تمام ذرّات وجود ما در حال زندگي كردن است. سلولهاي ما دارد زندگي ميكند، تا وقتي كه اين نظام فيزيولوژيك در بدن ما برقرار است. بنابراين شما از اين سؤال عبور كنيد و سؤال بعدي را مطرح كنيد.
سؤال بعدي من اين است كه: طبق ملاكي كه بيان كرديد، مهمترين مسئلة زندگي چه مسئلهاي ميتواند باشد؟
در باب مهمترين مسئلة زندگي بايد بگويم: انسان موجودي است كه براي غايتي خلق شده است. تمام اجزاء و عناصر عالم هستي براي غايت و غرضي آفريده شده است. در عالم هستي، هيچ چيزي عبث نيست. هر چيزي عملكرد و فونكسيون خاص خود را دارد. انسان در عالم هستي تنها موجودي است كه در حال تكامل است (مقصودم نظرية تكاملي دارويني نيست). موجودات ديگر تاآنجا كه ما ميبينيم و ميشناسيم به همان صورتي كه بودهاند، هنوز هم به همان صورتند. در اين موضوع ميتوانيد به انواع چهارپايان فكر كنيد، يا انواع پرندگان كه به همان صورت كه خلق شدهاند، باقي ماندهاند. يك گلة گوسفند تا آنجا كه ميبينيم از اوّل به همان صورت بوده است كه امروز هست. آن بخش از عالم هستي كه در حال حركت است و به سوي كمال پيش ميرود، انسان است. انساني كه ده هزار سال پيش در غارها زندگي ميكرد و در جنگلها بهسر ميبرد و از ريشة گياهان و ميوة درختها تغذيه ميكرد، با انساني كه امروز با اين وسايل الكترونيك عجيب و غريب، دنيا را به يك دهكدة كوچك تبديل كرده است، خيلي فرق دارد. اين انسان، يك موجود ديگر است و داراي سير تكاملي است. اين سير، در حقيقت انسان را به سوي كمال پيش ميبرد.
اين كمال چيست؟ يا بهتر بپرسم، مقصود شما از اين كمالي كه ميگوييد انسان به طرف آن در حركت است، چيست؟
من نميدانم اين كمال چيست! هرچه هست، حركتي در جهتي و بسوي غايتي است. شايد همان كه سعدي ميگويد: «رسد آدمي به جايي كه بجز خدا نبيند». انسان ميتواند به جايي برسد كه به هر حال، خداگونه شود. يعني برسد به همان صفتهائي كه به خداوند نسبت ميدهيم، و از جمله خداوند را خلاق ميدانيم، انسان نيز ميرسد به آنجا كه خليفه خدا ميشود و در خلاقيت با خداوند سهيم ميشود. مسئله اين است كه انسان رو به كمال دارد. اين كه كمال انسان به كجا خواهد كشيد و به كجا خواهد رسيد، من نميدانم. چيزي كه ميدانيم و ميبينيم اين است كه انساني كه در ده هزار سال پيش در غارها و جنگلها زندگي ميكرد، با انساني كه امروز زندگي ميكند، اختلافهاي كلي كمّي و كيفي دارد. يعني توان فکري انسان و استعدادهاي ذهني انسان، روز به روز در حال گسترش است.
شما زندگي را يك مقولة فلسفي ميدانيد يا يك مقولة عرفاني؟
هيچ كدام. زندگي يك مقولة بيولوژيك و يك مقوله اب نان است. بستگي دارد كه شما به نيروي حيات، چه معنايي بدهيد. اين مقوله براي كسي ميتواند فلسفي باشد. ممكن است براي كسي عرفاني و براي كسي ديگر هم صددرصد كسب و كار و تجارت باشد. همچنين زندگي ميتواند براي شخصي ديگر جمالشناسي و هنر باشد. در واقع معناي زندگي در نزد هركسي فرق ميكند. اين كه انسان رو به كمال ميرود، از اين روست كه اين تنوعها در معناي زندگي وجود دارد: هركسي، معنايي در زندگي سراغ دارد و به دنبال آن ميرود. پس اين كه عالم بشريت رو به تكامل است، به علت همين تنوعهاست و تضارب همين تنوعها و همكاري و همبستگي و مشاركت و مصاحبت اين تنوعهاست.
در واقع من از بيان شما چنين استنباط ميكنم كه اصل معنا را مفروغ عنه ميگيريد، به اين معنا كه زندگي قطعاً معنا دارد.
بله. مسلم است كه زندگي معنا دارد، اما همانطور كه گفتم معناي زندگي براي همه كس يكسان نيست: براي هركسي يك معنا دارد. زندگي براي يك هنرمند معنايي دارد، براي تاجر معنايي دارد و براي يك انسان عادي كه در يك دهكده زندگي ميكند، معنايي ديگر. بله، زندگي معنادار است، اما معنايش برحسب افراد فرق ميكند.
آيا نميتوانيم از يك معناي جامع سخن به ميان آوريم؟ راه فهم معناي جامع زندگي چيست؟
منظور شما را متوجه نميشوم. مقصود شما از چيزي كه ميگوييد چيست؟
يعني قدر مسلم، بين نوع معناهاي زندگي اشتراكي وجود دارد كه ميتواند معناي جامع زندگي و بعد فهم معناي جامع زندگي را مطرح كند. راه اين فهم چيست؟
من فكر ميكنم اين سؤال، سؤال نيست. همچنانكه گفتم، به نظر من زندگي چيزي است كه ما غير از همان تعريف فيزيولوژيك تعريفي برايش نداريم، به علت اين كه زندگي اساساً براي هركسي معنايي دارد، ما در درون اين درياي حيات هستيم و درآن هستيم وزندگي ميكنيم. اين سؤال، مثل اين است كه از يك ماهي، همانطور كه قبلاً مثال آوردم، بپرسيد كه: معناي آب چيست؟ [به فرض قدرت تكلم و داشتن زبان] ماهي اصلاً نميتواند معنايي از آب ارائه دهد، چون معناي آب جزو وجود و حيات و جزو هستي و ماهيت ماهي است.
فكر نميكنيد كه آنچه ميفرماييد، در ماهي صدق ميكند ولي در انسان صدق نميكند و انسان به حكم انسان بودن، ميتواند به زندگي خودش و به طور كلي مقولة زندگي اشراف پيدا كند؟
انسان چگونه ميتواند به زندگي اشراف پيدا كند؟ معناي اشراف پيدا كردن به زندگي چيست؟
همين كه انسان زندگي و هستي آن را ميفهمد و اين كه ميداند زندگي انواع و اقسام گوناگون دارد و هر نوعي با نوع ديگر فرق دارد، در واقع نوعي فهميدن و «فهم زندگي» است.
فهم زندگي يعني فهم اينكه زندهايم: زندگي در مقابل مرگ. خود زندگي مهم نيست. محتواي زندگي مهمّ است. غايت و كاربرد زندگي مهم است. به نظر من، انسان بايد به راه كمال خودش برود. اگر انساني استعداد اين را دارد كه فيلسوف بشود، بايد به دنبال اين برود كه فيلسوف بشود. اگر كسي اين استعداد را دارد كه هنرمندي بزرگ بشود، او حتماً بايد در راه يك هنرمند بزرگ شدن حركت كند. به هر حال هركسي، داراي استعدادي است. در ايران قديم ميگفتند: خره و فرّ. هر كسي فَرّي دارد كه كمال وجودي اوست و بايد بكوشد كه به آن برسد. بنابراين هر كسي بايد به دنبال فرّ خودش برود. يك خياط بايستي سعي كند كه يك خياط به نحو كمال مطلوب باشد. يك نقاش هم بايستي سعي كند كه به نحو كمال مطلوب نقاش باشد.
انسان بايد به دنبال كمال خودش در آنجايي باشد كه استعداد خودش را در آن حسن ميكند، و گرنه زندگي، زندگي است. يك كسي ممكن است در زندگي تنها به دنبال درك لذتهاي معمولي و جسماني باشد و به چيزي جز آن نينديشد. كس ديگري ممكن است درپي آن باشد كه دامنة شناخت خود را گسترش دهد و... در مجموع، هركسي بايد غايتي براي زندگي خودش در نظر بگيرد و به دنبال غايت خودش برود.
حالا ميخواهم از بحث تعريف و معناي زندگي فاصله بگيريم. بنابراين ميخواهم بپرسم به نظر شما زيبايي زندگي در چيست؟
زيبايي زندگي در دوست داشتن است. انسان داراي خاصيتي است كه موجودات ديگر هم جلوههائي از آن را به صورت غريزي و طبيعي دارند و آن دوست داشتن است. يك حيوان، طبق اين غريزه ميتواند بچهاش را دوست داشته باشد و همچنين است انسان.، ولي در انسان اين نيرو يا خاصيّت دامنهاي بسيار گسترده و كاركردي بسيار مؤثر و آفريننده دارد. آن چيزي كه واقعاً به كل هستي بقاء ميدهد، همين مسأله «دوست داشتن» است؛ عشق جامعي كه تمام ذرات عالم هستي را به همديگر پيوند ميدهد و هستي انسان را به طرف كمالي كه بايد برسد، سوق ميدهد.
طبق نگاهي كه شما در مجموع داريد و براساس آن به زندگي نگاه ميكنيد، چه درسي ميتوان از زندگي آموخت؟
من احساس ميكنم سوال شما با آن چيزي كه من از زندگي ميشناسم، تفاوت دارد. زندگي معلم نيست تا ما از آن چيزي بياموزيم، ما شايد فقط از تجربههاي خود در زندگي چيزي بياموزيم ولي زندگي يك سلسله وقايعي است كه بر انسان ميگذرد. انسان اگر هوشيار باشد، از وقايعي كه برايش ميگذرد، نتيجه ميگيرد و سعي ميكند راهي را كه بايد برود، بهتر برود و كاملتر طي كند و گرنه زندگي مدرسه نيست تا من چيزي از آن بياموزم. زندگي مثل يك سيل است كه ميگذرد.
مثل يك جريان و موج است كه برانسانها ميگذرد، در يك دورة خاص. در واقع فرد در يك دوران محدود زندگي دارد، گرچه زندگي جامعه بشري و نوع بشر خيلي طولاني است و شايد ابدي هم باشد. ولي براي فرد، زندگي يك دورة كوتاهي است كه ميگذرد. چيزهايي كه در اين مدت كوتاه برانسان ميگذرد، در صورتي كه انسان هوشيار باشد، شايد بتواند از آنچه برايش سپري شده است، چيزي بياموزد:
مرد خردمند هنر پيشه را
عمر دو بايست در اين روزگار
تا به يكي تجربه آموختن
با دگري تجربه بردن به كار
زندگي به ما تجربه ميدهد و ما بايد از آنها استفاده كنيم. چيزي كه ما ميتوانيم از زندگي بياموزيم، اين است كه از تجربههايي كه در اختيار ما قرار داده است، بياموزيم. در واقع ما از تجربهها زندگي ميآموزيم، نه از خود زندگي.
درباب زندگي قديم و جديد چه ديدگاهي داريد؟ آيا ميتوان زندگي را به قديم و جديد تقسيم كرد؟
زندگي را نميتوان به چيزي كه شما ميگوييد، يعني قديم و جديد تقسيم كرد. زندگي، زندگي است.
اما ميتوان تجليات و كاركرد و كاربرد زندگي را به قديم و جديد تقسيم كرد. در واقع، تجليات زندگي انسان داراي چنين امكان و تقسيمي هست. زندگي انسان، همانگونه كه قبلاً اشاره كردم، در دههزار يا صدهزار سال پيش كيفيتي ديگر داشته است و امروز كيفيتي ديگر دارد. بنا براين كيفيات زندگي تغيير ميكند، نه نفس زندگي. نفس زندگي تغيير ناپذير است؛ همانگونه كه بوده. با اين حال تجليات و كيفيات زندگي تغيير پذير است و ميتواند تغيير بيابد. خود شما، به گونهاي هستيد كه زندگيتان، هر روز تغيير ميكند و با روزهاي قبل فرق دارد. امروزِ شما غير از ديروزِ شماست. امروز من، غير از ديروز من است. امروز، من يك قدم به مرگ نزديكتر شدهام.
آقاي دكتر مجتبايي! در طول عمري كه داشتهايد و پشت سر نهادهايد، بين بدايت و نهايت و يا درستتر بگويم: حال حاضر، چه تفاوتي در زندگيها مشاهده ميكنيد؟ سوال اين است كه در مابين اين فاصله چه اتفاقي افتاده است كه ميتوان از آن با عنوان تغيير نام برد؟
چيزي كه من ميتوانم بگويم اين است كه وقتي من كودك يا جوان بودم، دايرة شناخت ما در آن دوران، خيلي كمتر بود. ما محدوديتهايي در شناخت عالم هستي داشتيم در حالي كه امروز اين دايره خيلي گسترش پيدا كرده است. جوانهاي امروز، چيزهايي دربارة كرات ميدانند كه ما آن روز نميدانستيم. دربارة عالم هستي تحقيقاتي شده است و كشف و اختراعهايي صورت گرفته است كه به بسط دايرة ادراك و آگاهي انسان كمك ميكند. كساني كه در هفتاد سال پيش زندگي ميكردند، داراي دريافتهاي خاصي بودند كه امروز بالكل فرق كرده است. امروز بچهها و نوجوانها و جوانها كارهايي ديگر با كامپيوتر و اينترنت انجام ميدهند كه تصورش براي ما ممكن نبود. ما اصلاً نميتوانستيم تصور كنيم كه كسي در آمريكا باشد و ما در ايران باشيم و بتوانيم تصويرش را در همان لحظه ببينيم و با او حرف بزنيم. اصلاً نميتوانستيم تصوري از چنين چيزي داشته باشيم. اين اتفاقها، خواسته و ناخواسته در قواي عاقله انسان تأثير ميگذارد و در دايرة ادراك و استشعار آدمي موثر ميافتد. مسئله اين است كه زندگي فرق كرده و كيفيات زندگي عوض شده است. زمان نو و جهان نو انسان نو ميخواهد.
خُب، در مجموع فكر ميكنيد بدتر شده است يا بهتر؟
نه بدتر شده است و نه بهتر شده است. صحبت ارزشگذاري و بدتري و بهتري نيست. بعضي چيزهايش بهتر شده، بعضي چيزهايش بدتر شده است. چگونگي روابط انسانها با هم فرق كرده. مجال انديشيدن و درخود انديشيدن بسيار كم شده، ولي حركت جبري است و توقفناپذير.
ميتوانيد از موضوعي نام ببريد يا مثالي بزنيد؟
خطري كه الآن اين سلاحهاي اتمي دارد، بشريت را تهديد ميكند. پيش از اين ، در دورة جواني ما اين خطر وجود نداشت. ما اين تهديد را نداشتيم ولي امروز اين تهديد را داريم. واقعاً من نميدانم اگر يك روز يك جنگ اتمي در بگيرد، چه چيزي از اين عالم بر جاي خواهد ماند! من نميدانم. ميدانم كه اين تهديدها را ما نداشتيم ولي امروز اين تهديدات هست و جدي است. خود اين كه پزشكي مقدار زيادي پيشرفت كرده است، از نتايج خوب و بهتر شدن است اما به هر حال انسانها ميميرند. ممكن است كسي 10 سال بيش از دوران قبل زندگي كند، ولي بالاخره مرگ هنوز هست. اگر به دورة قبل برگرديم، لذتهايي كه ما از زندگيمان ميبرديم، گاه بيشتر و بهتر بود: خيلي بهتر از امروز. با طبيعت ما بيشتر سازگاري داشت تا لذتهايي كه امروز وجود دارد. در مجموع به نظر من زندگي فرق اساسي پيدا نكرده، جز اين كه تهديدهايش بيشتر شده است. همچنين فشارها و گرفتاريها بيشتر و زيادتر شده است. آن وقت اين اندازه گرفتاري نبود. ذهن و فكر ما آزادتر بود. زندگي در آن زمان، با وجود مشكلاتش، بر ما سهلتر ميگذشت در حالي كه امروزه خيلي سخت ميگذرد. اين مقدار كه جوانان امروز مشكل دارند و توقعات و احتياجات دارند ما نداشتيم.
زندگينامه دكتر سيد فتحالله مجتبايي
دكتر سيد فتحالله مجتبايي در آذرماه 1306 در تهران ولادت يافت. مقدمات ادبيات و علوم رسمي را در فراهان فرا گرفت، و تحصيلات متوسطه را در دبيرستانهاي اراك به پايان رساند. در سال 1332 از دانشكده ادبيات دانشگاه تهران و دانشسراي عالي درجه ليسانس گرفت، و از آن سال تا 1338 در دبيرستانهاي اراك و تهران و دانشسراي عالي به تدريس ادبيات و زبانهاي خارجي اشتغال داشت.
در سال 1339 از طرف وزارت فرهنگ براي آشنايي با روشهاي جديد تأليف كتابهاي درسي به خارج از كشور اعزام شد و پس از يك دوره مطالعه و تحقيق در اين زمينه در آمريكا (دانشگاه كلمبيا، نيويورك) به كشور بازگشت و مامور تهيه و تدوين كتابهاي درسي در ادبيات براي دبيرستانها شد. ايشان در 1341 به وابستگي فرهنگي ايران در پاكستان و مديريت خانههاي فرهنگي ايران در شهر لاهور منصوب شد، و تا سال 1344 در آنجا به خدمات فرهنگي و تحقيق در فرهنگ اسلامي – ايراني شبه قاره مشغول بود.
در پائيز 1344 به دعوت دانشگاه هاروارد به آمريكا سفر كرد و تا سال 1350 در آن دانشگاه به تحصيل در فرهنگ و تاريخ اديان و زبانهاي باستاني ايران و هند اشتغال داشت، و به اخذ درجه فوق ليسانس در تاريخ تطبيقي اديان و دكتري در تاريخ اديان و فلسفههاي ايران و هند نائل گرديد، و چون زمينه اصلي تحقيقات و تحصيلات او موضوعات مربوط به تاريخ و فرهنگ ايران و هند بود، در اين مدت دوبار به كشور هند سفر كرد و براي آشنايي با روشهاي سنتي تفسير متون هندوئي و نيز مشاهده احوال و سازمانهاي ديني زرتشتيان هند چندگاهي در بنارس و دهلي و بمبئي به مطالعه و بررسي پرداخت.
در 1350 به ايران بازگشت. يك چند در كالج دماوند به تدريس ادبيات فارسي و در گروه فلسفه دانشكده ادبيات دانشگاه تهران به تدريس حكمت شرق مشغول بود و سال بعدبه دانشكده الهيات و معارف اسلامي انتقال يافت و در گروه اديان و عرفان تطبيقي به خدمت پرداخت.
دكتر مجتبايي در سال 1353 به رايزني فرهنگي ايران در هند مأمور شد و تا پائيز 1356 در آن كشور علاوهبر خدمات مربوط به مطالعه و تحقيق در روابط فكري و فرهنگي مسلمانان و هندوان در شبه قاره اشتغال داشت و در اين زمينه تأليفاتي نيز به صورت كتاب و مقاله منتشر ساخت.
وي پس از پايان مأموريت و بازگشت به كشور همچنان در دانشكده الهيات و معارف اسلامي به تدريس ادامه داد و چند دوره مديريت گروه اديان و عرفان آن دانشكده را برعهده داشت. اكنون نيز در همان گروه به تدريس تاريخ اديان، روششناسي و عرفان تطبيقي اشتغال دارد. دكتر مجتبايي در طول دوران خدمات فرهنگي خود همواره به تحقيق دربارة تاريخ و فرهنگ ايران اشتغال داشته و بيش از 200 عنوان كتاب و مقاله و شعر و نقد كتاب به صورت تاليف و ترجمه و تصحيح به زبانهاي فارسي و انگليسي در ايران و خارج از ايران از ايشان انتشار يافته است كه گذشته از مقالات فراوان در زمينههاي مختلف علمي و ادبي، از كتابهاي زير ميتوانيم نام ببريم:
1. شـعر جديد فارسي، از ا.ج.آربري، ترجمه – با مقدمه انتقادي، تهران، 1334.
2. چيترا و گزيده اشعار، از رابيندرانات تاگور، با مقدمهاي در احوال و افكار او، تهران، انتشارات نيل، 1336.
3. بوطيقا – هنر شاعري، ترجمه رساله شعر ارسطو، براساس چند ترجمه معتبر، با مقدمه و توضيحات، و مقايسه با ترجمه قديم عربي ابوبشر متي و شروح فارابي و ابنسينا و ابن رشد، تهران، 1337.
4. گزيده اشعار رابرت فراست، ترجمه با مقدمه در شرح احوال و سبك شعر او، تهران، 1338.
5. عصر طلائي يونان و فلسفه و هنر آن، از ويل دورانت، ترجمه، تهران، 1339.
6. تاريخ ادبيات ايران، از فردوسي تا سعدي، از ا.گ.براون، ترجمه نيمه نخست از جلد دوم باحواشي و اضافات، تهران، 1341.
7. شهر زيباي افلاطون و شاهي آرماني در ايران باستان، تهران، 1352.
8. لغت دري (فرهنگ لغت فرس اسدي طوسي)، تصحيح با همكاري علي اشرف صادقي، تهران، 1365.
9. طوطينامه، ضياءالدين نخشبي، تصحيح متن و مقدمه در شرح احوال و آثار او، باهمكاري دكتر غلامعلي آريا، تهران، 1372.
10. راي و برهمن، براساس كليله و دمنه بهرامشاهي، با مقدمه و توضيحات، 1374.
11. روضهالعقول يا مرزباننامه بزرگ، از محمدبن غازي ملطيوي، تصحيح متن، خوارزمي، (زيرچاپ).
Hindu-Muslim Cultural Relations .12 .
,Delhi1978 New
13. Indo- Iranian Studies . New Delhi , 1977
14. شرح شكن زلف، برحواشي ديوان حافظ، تهران، 1385.
15. نحو هندي و نحو عربي (بحث در چگونگي تكوين علم نحو در جهان اسلامي)، تهران، 1376.
16. منتخب جرك باسشت از ميرابوالقاسم فندرسكي، با مقدمه و شرح و ترجمه به زبان انگليسي، تهران، 1387.
زندگي، زندگي است
كريم فيضي ـ بخش اول
دوشنبه 18 خرداد 1388، 14جمادی الثانی1430، 8 ژوئن 2009، شماره 24487

اشاره:
اگر زندگي نيز توقعي از انسان نداشته باشد، اين هست كه انسان از زندگي توقع دارد: توقعها. به همينسان است سخن در باب تفسير: اگر زندگي نيز تفسيري از انسان ارائه ندهد، انسان دهها و صدها تفسير از زندگي دارد. با نظر به ماهيت انسان و نحوة فكري/ ذهني آدمي، عدم تفسير زندگي اصولاً محال است و اگر محال نباشد، سخت دشوار است.
آري، انسان در مقام مفسر زندگي انسان است و زندگي ميكند در شأن تفسير زندگي به زندگي خويش ادامه دهد. در اينجا از اين موضوع بحث نميكنيم كه آيا ميان زندگي انسان و تفسيري كه از زندگي به عمل ميآورد، تلازم وجود دارد تا عدم تلازم. نيز از اين سخن به ميان نميآوريم كه تفسير از زندگي تأثيري ميپذيرد يا زندگي از تفسير نشأت ميگيرد؟ چيزي كه تا حد بداهت آشكار است، اين است كه ميان زندگي و تفسير زندگي – كه توسط انسان و دارندة زندگي صورت ميگيرد – روابطي غير قابل انكار و كتمانناپذير وجود دارد: انسان مفسرِّ زندگي است و زندگي مفسرِّ انسان. به يك اعتبار زندگي، تفسير شدة آدمي است و هر تفسيري كه انسان ارائه ميكند، در واقع زندگي او، زندگي از نظر او و دستكم زندگي تفسيري و تفسير شده اوست.
با اين وجود، چيزي كه انكار نميتوان كرد، وجود عيني و نفسالامري زندگي است. اگر زندگي تفسيري را بتوان زندگي ذهني و لفظي اطلاق كرد، زندگي – بماهو زندگي – مقولهاي عيني و لزوماً غير لفظي است، هرچند كه كسي منكر قابليت تفسير آن و امكان تفسيرشدگياش نيست. كوتاه سخن اين كه: زندگي هم مي تواند تفسير شود آنگونه كه ما ميدانيم و درك ميكنيم و در مواردي نيز ميخواهيم و ميتواند تفسير شود – يا نشود – آنگونه كه خود هست. تفسير زندگي آنگونه كه هست، چندان آسان نيست و نياز به زيرساخت هاي فكر و مباني فلسفي و منطقياي دارد كه تا امروز انديشه فراواني در باره آن صورت نگرفته است. از زندگي آنگونه كه خود هست، اعم از اينكه تفسيرپذير باشد و يا نباشد، ميتوانيم در عبارتي كوتاه به صورت زير تعبير بياوريم: زندگي، زندگي است.
در گفتگويي كه با استاد محترم عرفان و فلسفههاي قديم آقاي دكتر سيد فتحالله مجتبايي به عمل آوردهايم، آغاز هميشگي بحث، به اين سو تمايل يافته است كه: توقع ما از زندگي ملاك است يا زندگي خود ملاك است؟ آنگاه سخن به كرانههاي بعدي پرسشهاي زندگي جريان يافته است كه اينك تقديم علاقمندان ميگردد.
****
اولين پرسش در باب زندگي، لزوماً تعريف زندگي يا امكان تعريف زندگي است. بهنظر شما زندگي را چگونه ميتوان تعريف كرد؟
زندگي چيزي نيست كه تعريف داشته باشد. در واقع زندگي چيزي است كه تعريف ندارد. مثل اين است كه شما از يك ماهي بخواهيد آب را تعريف كند. انسان وقتي در يك چيزي محو است، نميتواند آن را تعريف كند. ما در زندگي محويم، همانگونه كه ماهي در آب. بنابراين شما نميتوانيد براي زندگي تعريف و معناي فرهنگپسند و داراي حدّ و رسم معيّن پيدا كنيد.
حتي از راه تقسيمبندي و اقسام نيز نميتوانيم نسبت به تعريف زندگي اقدام كنيم؟
من اقسام زندگي را قبول دارم. زندگي يك معناي بيولوژيك دارد كه در هر كتاب مربوط به بيولوژي كه شما نگاه كنيد، مباحث آن را در مسائلي چون، چگونگي حيات و... ميبينيد. علاوه بر اين جنبه، زندگي داراي يك معناي ديگر و غيربيولوژيكي است كه براي هركسي و در هركسي فرق ميكند. به عنوان مثال براي شما زندگي يك معنا دارد، براي من يك معناي ديگر. برحسب اينكه زمان بر يك انساني كه قابليت درك دارد، چگونه بگذرد، معناي زندگي در نزد اشخاص متفاوت خواهد بود. از اينرو، من تعريفي به آن صورت كه توقع داريد، نميتوانم از زندگي براي شما به دست بدهم، جز همان تعريفي كه در همة فرهنگها و دايرةالمعارفها آمده است و من نميتوانم چيز تازهاي به آنها اضافه كنم. دليلش را هم به شما گفتم. زندگي چيزي است كه ما در آن محويم. تمام ذرّات وجود ما در حال زندگي كردن است. سلولهاي ما دارد زندگي ميكند، تا وقتي كه اين نظام فيزيولوژيك در بدن ما برقرار است. بنابراين شما از اين سؤال عبور كنيد و سؤال بعدي را مطرح كنيد.
سؤال بعدي من اين است كه: طبق ملاكي كه بيان كرديد، مهمترين مسئلة زندگي چه مسئلهاي ميتواند باشد؟
در باب مهمترين مسئلة زندگي بايد بگويم: انسان موجودي است كه براي غايتي خلق شده است. تمام اجزاء و عناصر عالم هستي براي غايت و غرضي آفريده شده است. در عالم هستي، هيچ چيزي عبث نيست. هر چيزي عملكرد و فونكسيون خاص خود را دارد. انسان در عالم هستي تنها موجودي است كه در حال تكامل است (مقصودم نظرية تكاملي دارويني نيست). موجودات ديگر تاآنجا كه ما ميبينيم و ميشناسيم به همان صورتي كه بودهاند، هنوز هم به همان صورتند. در اين موضوع ميتوانيد به انواع چهارپايان فكر كنيد، يا انواع پرندگان كه به همان صورت كه خلق شدهاند، باقي ماندهاند. يك گلة گوسفند تا آنجا كه ميبينيم از اوّل به همان صورت بوده است كه امروز هست. آن بخش از عالم هستي كه در حال حركت است و به سوي كمال پيش ميرود، انسان است. انساني كه ده هزار سال پيش در غارها زندگي ميكرد و در جنگلها بهسر ميبرد و از ريشة گياهان و ميوة درختها تغذيه ميكرد، با انساني كه امروز با اين وسايل الكترونيك عجيب و غريب، دنيا را به يك دهكدة كوچك تبديل كرده است، خيلي فرق دارد. اين انسان، يك موجود ديگر است و داراي سير تكاملي است. اين سير، در حقيقت انسان را به سوي كمال پيش ميبرد.
اين كمال چيست؟ يا بهتر بپرسم، مقصود شما از اين كمالي كه ميگوييد انسان به طرف آن در حركت است، چيست؟
من نميدانم اين كمال چيست! هرچه هست، حركتي در جهتي و بسوي غايتي است. شايد همان كه سعدي ميگويد: «رسد آدمي به جايي كه بجز خدا نبيند». انسان ميتواند به جايي برسد كه به هر حال، خداگونه شود. يعني برسد به همان صفتهائي كه به خداوند نسبت ميدهيم، و از جمله خداوند را خلاق ميدانيم، انسان نيز ميرسد به آنجا كه خليفه خدا ميشود و در خلاقيت با خداوند سهيم ميشود. مسئله اين است كه انسان رو به كمال دارد. اين كه كمال انسان به كجا خواهد كشيد و به كجا خواهد رسيد، من نميدانم. چيزي كه ميدانيم و ميبينيم اين است كه انساني كه در ده هزار سال پيش در غارها و جنگلها زندگي ميكرد، با انساني كه امروز زندگي ميكند، اختلافهاي كلي كمّي و كيفي دارد. يعني توان فکري انسان و استعدادهاي ذهني انسان، روز به روز در حال گسترش است.
شما زندگي را يك مقولة فلسفي ميدانيد يا يك مقولة عرفاني؟
هيچ كدام. زندگي يك مقولة بيولوژيك و يك مقوله اب نان است. بستگي دارد كه شما به نيروي حيات، چه معنايي بدهيد. اين مقوله براي كسي ميتواند فلسفي باشد. ممكن است براي كسي عرفاني و براي كسي ديگر هم صددرصد كسب و كار و تجارت باشد. همچنين زندگي ميتواند براي شخصي ديگر جمالشناسي و هنر باشد. در واقع معناي زندگي در نزد هركسي فرق ميكند. اين كه انسان رو به كمال ميرود، از اين روست كه اين تنوعها در معناي زندگي وجود دارد: هركسي، معنايي در زندگي سراغ دارد و به دنبال آن ميرود. پس اين كه عالم بشريت رو به تكامل است، به علت همين تنوعهاست و تضارب همين تنوعها و همكاري و همبستگي و مشاركت و مصاحبت اين تنوعهاست.
در واقع من از بيان شما چنين استنباط ميكنم كه اصل معنا را مفروغ عنه ميگيريد، به اين معنا كه زندگي قطعاً معنا دارد.
بله. مسلم است كه زندگي معنا دارد، اما همانطور كه گفتم معناي زندگي براي همه كس يكسان نيست: براي هركسي يك معنا دارد. زندگي براي يك هنرمند معنايي دارد، براي تاجر معنايي دارد و براي يك انسان عادي كه در يك دهكده زندگي ميكند، معنايي ديگر. بله، زندگي معنادار است، اما معنايش برحسب افراد فرق ميكند.
آيا نميتوانيم از يك معناي جامع سخن به ميان آوريم؟ راه فهم معناي جامع زندگي چيست؟
منظور شما را متوجه نميشوم. مقصود شما از چيزي كه ميگوييد چيست؟
يعني قدر مسلم، بين نوع معناهاي زندگي اشتراكي وجود دارد كه ميتواند معناي جامع زندگي و بعد فهم معناي جامع زندگي را مطرح كند. راه اين فهم چيست؟
من فكر ميكنم اين سؤال، سؤال نيست. همچنانكه گفتم، به نظر من زندگي چيزي است كه ما غير از همان تعريف فيزيولوژيك تعريفي برايش نداريم، به علت اين كه زندگي اساساً براي هركسي معنايي دارد، ما در درون اين درياي حيات هستيم و درآن هستيم وزندگي ميكنيم. اين سؤال، مثل اين است كه از يك ماهي، همانطور كه قبلاً مثال آوردم، بپرسيد كه: معناي آب چيست؟ [به فرض قدرت تكلم و داشتن زبان] ماهي اصلاً نميتواند معنايي از آب ارائه دهد، چون معناي آب جزو وجود و حيات و جزو هستي و ماهيت ماهي است.
فكر نميكنيد كه آنچه ميفرماييد، در ماهي صدق ميكند ولي در انسان صدق نميكند و انسان به حكم انسان بودن، ميتواند به زندگي خودش و به طور كلي مقولة زندگي اشراف پيدا كند؟
انسان چگونه ميتواند به زندگي اشراف پيدا كند؟ معناي اشراف پيدا كردن به زندگي چيست؟
همين كه انسان زندگي و هستي آن را ميفهمد و اين كه ميداند زندگي انواع و اقسام گوناگون دارد و هر نوعي با نوع ديگر فرق دارد، در واقع نوعي فهميدن و «فهم زندگي» است.
فهم زندگي يعني فهم اينكه زندهايم: زندگي در مقابل مرگ. خود زندگي مهم نيست. محتواي زندگي مهمّ است. غايت و كاربرد زندگي مهم است. به نظر من، انسان بايد به راه كمال خودش برود. اگر انساني استعداد اين را دارد كه فيلسوف بشود، بايد به دنبال اين برود كه فيلسوف بشود. اگر كسي اين استعداد را دارد كه هنرمندي بزرگ بشود، او حتماً بايد در راه يك هنرمند بزرگ شدن حركت كند. به هر حال هركسي، داراي استعدادي است. در ايران قديم ميگفتند: خره و فرّ. هر كسي فَرّي دارد كه كمال وجودي اوست و بايد بكوشد كه به آن برسد. بنابراين هر كسي بايد به دنبال فرّ خودش برود. يك خياط بايستي سعي كند كه يك خياط به نحو كمال مطلوب باشد. يك نقاش هم بايستي سعي كند كه به نحو كمال مطلوب نقاش باشد.
انسان بايد به دنبال كمال خودش در آنجايي باشد كه استعداد خودش را در آن حسن ميكند، و گرنه زندگي، زندگي است. يك كسي ممكن است در زندگي تنها به دنبال درك لذتهاي معمولي و جسماني باشد و به چيزي جز آن نينديشد. كس ديگري ممكن است درپي آن باشد كه دامنة شناخت خود را گسترش دهد و... در مجموع، هركسي بايد غايتي براي زندگي خودش در نظر بگيرد و به دنبال غايت خودش برود.
حالا ميخواهم از بحث تعريف و معناي زندگي فاصله بگيريم. بنابراين ميخواهم بپرسم به نظر شما زيبايي زندگي در چيست؟
زيبايي زندگي در دوست داشتن است. انسان داراي خاصيتي است كه موجودات ديگر هم جلوههائي از آن را به صورت غريزي و طبيعي دارند و آن دوست داشتن است. يك حيوان، طبق اين غريزه ميتواند بچهاش را دوست داشته باشد و همچنين است انسان.، ولي در انسان اين نيرو يا خاصيّت دامنهاي بسيار گسترده و كاركردي بسيار مؤثر و آفريننده دارد. آن چيزي كه واقعاً به كل هستي بقاء ميدهد، همين مسأله «دوست داشتن» است؛ عشق جامعي كه تمام ذرات عالم هستي را به همديگر پيوند ميدهد و هستي انسان را به طرف كمالي كه بايد برسد، سوق ميدهد.
طبق نگاهي كه شما در مجموع داريد و براساس آن به زندگي نگاه ميكنيد، چه درسي ميتوان از زندگي آموخت؟
من احساس ميكنم سوال شما با آن چيزي كه من از زندگي ميشناسم، تفاوت دارد. زندگي معلم نيست تا ما از آن چيزي بياموزيم، ما شايد فقط از تجربههاي خود در زندگي چيزي بياموزيم ولي زندگي يك سلسله وقايعي است كه بر انسان ميگذرد. انسان اگر هوشيار باشد، از وقايعي كه برايش ميگذرد، نتيجه ميگيرد و سعي ميكند راهي را كه بايد برود، بهتر برود و كاملتر طي كند و گرنه زندگي مدرسه نيست تا من چيزي از آن بياموزم. زندگي مثل يك سيل است كه ميگذرد.
مثل يك جريان و موج است كه برانسانها ميگذرد، در يك دورة خاص. در واقع فرد در يك دوران محدود زندگي دارد، گرچه زندگي جامعه بشري و نوع بشر خيلي طولاني است و شايد ابدي هم باشد. ولي براي فرد، زندگي يك دورة كوتاهي است كه ميگذرد. چيزهايي كه در اين مدت كوتاه برانسان ميگذرد، در صورتي كه انسان هوشيار باشد، شايد بتواند از آنچه برايش سپري شده است، چيزي بياموزد:
مرد خردمند هنر پيشه را
عمر دو بايست در اين روزگار
تا به يكي تجربه آموختن
با دگري تجربه بردن به كار
زندگي به ما تجربه ميدهد و ما بايد از آنها استفاده كنيم. چيزي كه ما ميتوانيم از زندگي بياموزيم، اين است كه از تجربههايي كه در اختيار ما قرار داده است، بياموزيم. در واقع ما از تجربهها زندگي ميآموزيم، نه از خود زندگي.
درباب زندگي قديم و جديد چه ديدگاهي داريد؟ آيا ميتوان زندگي را به قديم و جديد تقسيم كرد؟
زندگي را نميتوان به چيزي كه شما ميگوييد، يعني قديم و جديد تقسيم كرد. زندگي، زندگي است.
اما ميتوان تجليات و كاركرد و كاربرد زندگي را به قديم و جديد تقسيم كرد. در واقع، تجليات زندگي انسان داراي چنين امكان و تقسيمي هست. زندگي انسان، همانگونه كه قبلاً اشاره كردم، در دههزار يا صدهزار سال پيش كيفيتي ديگر داشته است و امروز كيفيتي ديگر دارد. بنا براين كيفيات زندگي تغيير ميكند، نه نفس زندگي. نفس زندگي تغيير ناپذير است؛ همانگونه كه بوده. با اين حال تجليات و كيفيات زندگي تغيير پذير است و ميتواند تغيير بيابد. خود شما، به گونهاي هستيد كه زندگيتان، هر روز تغيير ميكند و با روزهاي قبل فرق دارد. امروزِ شما غير از ديروزِ شماست. امروز من، غير از ديروز من است. امروز، من يك قدم به مرگ نزديكتر شدهام.
آقاي دكتر مجتبايي! در طول عمري كه داشتهايد و پشت سر نهادهايد، بين بدايت و نهايت و يا درستتر بگويم: حال حاضر، چه تفاوتي در زندگيها مشاهده ميكنيد؟ سوال اين است كه در مابين اين فاصله چه اتفاقي افتاده است كه ميتوان از آن با عنوان تغيير نام برد؟
چيزي كه من ميتوانم بگويم اين است كه وقتي من كودك يا جوان بودم، دايرة شناخت ما در آن دوران، خيلي كمتر بود. ما محدوديتهايي در شناخت عالم هستي داشتيم در حالي كه امروز اين دايره خيلي گسترش پيدا كرده است. جوانهاي امروز، چيزهايي دربارة كرات ميدانند كه ما آن روز نميدانستيم. دربارة عالم هستي تحقيقاتي شده است و كشف و اختراعهايي صورت گرفته است كه به بسط دايرة ادراك و آگاهي انسان كمك ميكند. كساني كه در هفتاد سال پيش زندگي ميكردند، داراي دريافتهاي خاصي بودند كه امروز بالكل فرق كرده است. امروز بچهها و نوجوانها و جوانها كارهايي ديگر با كامپيوتر و اينترنت انجام ميدهند كه تصورش براي ما ممكن نبود. ما اصلاً نميتوانستيم تصور كنيم كه كسي در آمريكا باشد و ما در ايران باشيم و بتوانيم تصويرش را در همان لحظه ببينيم و با او حرف بزنيم. اصلاً نميتوانستيم تصوري از چنين چيزي داشته باشيم. اين اتفاقها، خواسته و ناخواسته در قواي عاقله انسان تأثير ميگذارد و در دايرة ادراك و استشعار آدمي موثر ميافتد. مسئله اين است كه زندگي فرق كرده و كيفيات زندگي عوض شده است. زمان نو و جهان نو انسان نو ميخواهد.
خُب، در مجموع فكر ميكنيد بدتر شده است يا بهتر؟
نه بدتر شده است و نه بهتر شده است. صحبت ارزشگذاري و بدتري و بهتري نيست. بعضي چيزهايش بهتر شده، بعضي چيزهايش بدتر شده است. چگونگي روابط انسانها با هم فرق كرده. مجال انديشيدن و درخود انديشيدن بسيار كم شده، ولي حركت جبري است و توقفناپذير.
ميتوانيد از موضوعي نام ببريد يا مثالي بزنيد؟
خطري كه الآن اين سلاحهاي اتمي دارد، بشريت را تهديد ميكند. پيش از اين ، در دورة جواني ما اين خطر وجود نداشت. ما اين تهديد را نداشتيم ولي امروز اين تهديد را داريم. واقعاً من نميدانم اگر يك روز يك جنگ اتمي در بگيرد، چه چيزي از اين عالم بر جاي خواهد ماند! من نميدانم. ميدانم كه اين تهديدها را ما نداشتيم ولي امروز اين تهديدات هست و جدي است. خود اين كه پزشكي مقدار زيادي پيشرفت كرده است، از نتايج خوب و بهتر شدن است اما به هر حال انسانها ميميرند. ممكن است كسي 10 سال بيش از دوران قبل زندگي كند، ولي بالاخره مرگ هنوز هست. اگر به دورة قبل برگرديم، لذتهايي كه ما از زندگيمان ميبرديم، گاه بيشتر و بهتر بود: خيلي بهتر از امروز. با طبيعت ما بيشتر سازگاري داشت تا لذتهايي كه امروز وجود دارد. در مجموع به نظر من زندگي فرق اساسي پيدا نكرده، جز اين كه تهديدهايش بيشتر شده است. همچنين فشارها و گرفتاريها بيشتر و زيادتر شده است. آن وقت اين اندازه گرفتاري نبود. ذهن و فكر ما آزادتر بود. زندگي در آن زمان، با وجود مشكلاتش، بر ما سهلتر ميگذشت در حالي كه امروزه خيلي سخت ميگذرد. اين مقدار كه جوانان امروز مشكل دارند و توقعات و احتياجات دارند ما نداشتيم.
زندگينامه دكتر سيد فتحالله مجتبايي
دكتر سيد فتحالله مجتبايي در آذرماه 1306 در تهران ولادت يافت. مقدمات ادبيات و علوم رسمي را در فراهان فرا گرفت، و تحصيلات متوسطه را در دبيرستانهاي اراك به پايان رساند. در سال 1332 از دانشكده ادبيات دانشگاه تهران و دانشسراي عالي درجه ليسانس گرفت، و از آن سال تا 1338 در دبيرستانهاي اراك و تهران و دانشسراي عالي به تدريس ادبيات و زبانهاي خارجي اشتغال داشت.
در سال 1339 از طرف وزارت فرهنگ براي آشنايي با روشهاي جديد تأليف كتابهاي درسي به خارج از كشور اعزام شد و پس از يك دوره مطالعه و تحقيق در اين زمينه در آمريكا (دانشگاه كلمبيا، نيويورك) به كشور بازگشت و مامور تهيه و تدوين كتابهاي درسي در ادبيات براي دبيرستانها شد. ايشان در 1341 به وابستگي فرهنگي ايران در پاكستان و مديريت خانههاي فرهنگي ايران در شهر لاهور منصوب شد، و تا سال 1344 در آنجا به خدمات فرهنگي و تحقيق در فرهنگ اسلامي – ايراني شبه قاره مشغول بود.
در پائيز 1344 به دعوت دانشگاه هاروارد به آمريكا سفر كرد و تا سال 1350 در آن دانشگاه به تحصيل در فرهنگ و تاريخ اديان و زبانهاي باستاني ايران و هند اشتغال داشت، و به اخذ درجه فوق ليسانس در تاريخ تطبيقي اديان و دكتري در تاريخ اديان و فلسفههاي ايران و هند نائل گرديد، و چون زمينه اصلي تحقيقات و تحصيلات او موضوعات مربوط به تاريخ و فرهنگ ايران و هند بود، در اين مدت دوبار به كشور هند سفر كرد و براي آشنايي با روشهاي سنتي تفسير متون هندوئي و نيز مشاهده احوال و سازمانهاي ديني زرتشتيان هند چندگاهي در بنارس و دهلي و بمبئي به مطالعه و بررسي پرداخت.
در 1350 به ايران بازگشت. يك چند در كالج دماوند به تدريس ادبيات فارسي و در گروه فلسفه دانشكده ادبيات دانشگاه تهران به تدريس حكمت شرق مشغول بود و سال بعدبه دانشكده الهيات و معارف اسلامي انتقال يافت و در گروه اديان و عرفان تطبيقي به خدمت پرداخت.
دكتر مجتبايي در سال 1353 به رايزني فرهنگي ايران در هند مأمور شد و تا پائيز 1356 در آن كشور علاوهبر خدمات مربوط به مطالعه و تحقيق در روابط فكري و فرهنگي مسلمانان و هندوان در شبه قاره اشتغال داشت و در اين زمينه تأليفاتي نيز به صورت كتاب و مقاله منتشر ساخت.
وي پس از پايان مأموريت و بازگشت به كشور همچنان در دانشكده الهيات و معارف اسلامي به تدريس ادامه داد و چند دوره مديريت گروه اديان و عرفان آن دانشكده را برعهده داشت. اكنون نيز در همان گروه به تدريس تاريخ اديان، روششناسي و عرفان تطبيقي اشتغال دارد. دكتر مجتبايي در طول دوران خدمات فرهنگي خود همواره به تحقيق دربارة تاريخ و فرهنگ ايران اشتغال داشته و بيش از 200 عنوان كتاب و مقاله و شعر و نقد كتاب به صورت تاليف و ترجمه و تصحيح به زبانهاي فارسي و انگليسي در ايران و خارج از ايران از ايشان انتشار يافته است كه گذشته از مقالات فراوان در زمينههاي مختلف علمي و ادبي، از كتابهاي زير ميتوانيم نام ببريم:
1. شـعر جديد فارسي، از ا.ج.آربري، ترجمه – با مقدمه انتقادي، تهران، 1334.
2. چيترا و گزيده اشعار، از رابيندرانات تاگور، با مقدمهاي در احوال و افكار او، تهران، انتشارات نيل، 1336.
3. بوطيقا – هنر شاعري، ترجمه رساله شعر ارسطو، براساس چند ترجمه معتبر، با مقدمه و توضيحات، و مقايسه با ترجمه قديم عربي ابوبشر متي و شروح فارابي و ابنسينا و ابن رشد، تهران، 1337.
4. گزيده اشعار رابرت فراست، ترجمه با مقدمه در شرح احوال و سبك شعر او، تهران، 1338.
5. عصر طلائي يونان و فلسفه و هنر آن، از ويل دورانت، ترجمه، تهران، 1339.
6. تاريخ ادبيات ايران، از فردوسي تا سعدي، از ا.گ.براون، ترجمه نيمه نخست از جلد دوم باحواشي و اضافات، تهران، 1341.
7. شهر زيباي افلاطون و شاهي آرماني در ايران باستان، تهران، 1352.
8. لغت دري (فرهنگ لغت فرس اسدي طوسي)، تصحيح با همكاري علي اشرف صادقي، تهران، 1365.
9. طوطينامه، ضياءالدين نخشبي، تصحيح متن و مقدمه در شرح احوال و آثار او، باهمكاري دكتر غلامعلي آريا، تهران، 1372.
10. راي و برهمن، براساس كليله و دمنه بهرامشاهي، با مقدمه و توضيحات، 1374.
11. روضهالعقول يا مرزباننامه بزرگ، از محمدبن غازي ملطيوي، تصحيح متن، خوارزمي، (زيرچاپ).
Hindu-Muslim Cultural Relations .12 .
,Delhi1978 New
13. Indo- Iranian Studies . New Delhi , 1977
14. شرح شكن زلف، برحواشي ديوان حافظ، تهران، 1385.
15. نحو هندي و نحو عربي (بحث در چگونگي تكوين علم نحو در جهان اسلامي)، تهران، 1376.
16. منتخب جرك باسشت از ميرابوالقاسم فندرسكي، با مقدمه و شرح و ترجمه به زبان انگليسي، تهران، 1387.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۳/۲۰ ساعت توسط وبلاگ تاريخ و تحقيق
|
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××