كيش مهر - مرحوم علامه سيدمحمدحسين طباطبايي ره
همي گويم و گفتهام بارها

بود كيش من مهر دلدارها
پرستش به مستي است در كيش مهر
بروناند زين جرگه هشيارها
به شادي و آسايش و خواب و خور
ندارند كاري دل افكارها
به جز اشك چشم و به جز داغ دل
نباشد به دست گرفتارها
كشيدند در كوي دلدادگان
ميان دل و كام ديوارها
چه فرهادها مرده در كوهها
چه حلاجها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر يار؟
مگر تودههايي و پندارها
ولي رادمردان و وارستگان
نيازند هرگز به مردارها
مهين مهرورزان كه آزادهاند
بريزند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رفته اند
چه گلهاي رنگين به جوبارها
بهاران كه شاباش ريزد سپهر
به دامان گلشن ز رگبارها
كشد رخت سبزه به هامون و دشت
زند بارگه گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جويبار
در آيينه آب، رخسارها
رود شاخ گل در بر نيلوفر
برقصد به صد ناز گلنارها
درد پرده غنچه را باد بام
هزار آورد نغز گفتارها
به آواي ناي و به آهنگ چنگ
خروشد ز سرو و سمن تارها
به ياد خم ابروي گلرخان
بكش جام در بزم ميخوارها
گره را ز رازجهان بازكن
كه آسان كند باده دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان
كه بستند چشم خشايارها
به اندوه آينده خود را مباز
كه آينده خوابي است چون پارها
فريب جهان را مخور، زينهار
كه در پاي اين گل بود خارها
پياپي بكش جام و سرگرم باش
بهل گر بگيرند بيكارها
پرستش به مستي است در كيش مهر
بروناند زين جرگه هشيارها
به شادي و آسايش و خواب و خور
ندارند كاري دل افكارها
به جز اشك چشم و به جز داغ دل
نباشد به دست گرفتارها
كشيدند در كوي دلدادگان
ميان دل و كام ديوارها
چه فرهادها مرده در كوهها
چه حلاجها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر يار؟
مگر تودههايي و پندارها
ولي رادمردان و وارستگان
نيازند هرگز به مردارها
مهين مهرورزان كه آزادهاند
بريزند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رفته اند
چه گلهاي رنگين به جوبارها
بهاران كه شاباش ريزد سپهر
به دامان گلشن ز رگبارها
كشد رخت سبزه به هامون و دشت
زند بارگه گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جويبار
در آيينه آب، رخسارها
رود شاخ گل در بر نيلوفر
برقصد به صد ناز گلنارها
درد پرده غنچه را باد بام
هزار آورد نغز گفتارها
به آواي ناي و به آهنگ چنگ
خروشد ز سرو و سمن تارها
به ياد خم ابروي گلرخان
بكش جام در بزم ميخوارها
گره را ز رازجهان بازكن
كه آسان كند باده دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان
كه بستند چشم خشايارها
به اندوه آينده خود را مباز
كه آينده خوابي است چون پارها
فريب جهان را مخور، زينهار
كه در پاي اين گل بود خارها
پياپي بكش جام و سرگرم باش
بهل گر بگيرند بيكارها
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۳/۰۵ ساعت توسط وبلاگ تاريخ و تحقيق
|
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××