تاريخ خبر: یکشنبه23دی1386، 4محرم1429، 13 ژانویه2008، شماره 24104

نگاهي به زندگي و آثار محمد پروين گنابادي
به مناسبت بزرگداشت استاد محمد پروين گنابادي در انجمن آثار و مفاخر فرهنگي‌
 


خوش فطرت و خوش‌نيت، دانشور و دانادل‌
 
در كسوت درويشي، در رتبه استادي‌
 
صاحب‌نظري آگاه، آزاده نژادي پاك‌
 
بر مسند عرفاني، در مسلك آزادي‌
 
هم عالم و هم شاعر، هم قانع و هم خورسند
 
انسان مَلَك مانند، از مردمي و رادي‌
 
داني كه بدين اوصاف، امروزه در ايران كيست؟
 
پروين گنابادي، پروين گنابادي‌
 
حبيب يغمايي
 
با فرزانه ادب فارسي‌
 
پروين ادب پارسي، خدمتگزار صديق و بي‌مدعا، مترجم و محقق فرهيخته‌ روزگار ما، در سال 1282 ش در كاخك در نزديكي گناباد، و در يكي از خانه‌هاي ساده آن ديار تولد يافت. پدرش عباس از افراد پاك اعتقاد و صاحب اعتبار بود. او از جنس زراندوزهاي زمانه نبود و به تبع آن، فرزندش محمد نيز ناز پرورده نبود. از اوان كودكي در نزد پدر و مكتب‌خانه‌هاي كاخك مقدمات علوم را فراگرفت. با بزرگان آن ديار مأنوس شد و پس از تحصيل در تون و قاين در پانزده سالگي به مشهد رفت و به حلقه درس اديب نيشابوري پيوست و در درس مغني، مطول و شرح نظام شركت كرد و به زودي مورد توجه خاص اديب قرار گرفت و به مصداق گفته ياقوت حموي كه گناباديان از زمره اهل علم‌اند، استاد پروين گنابادي نيز از همان آغاز جواني لياقت و شايستگي خود را نشان داد. اما براي تأمين هزينه‌هاي گزاف زندگي كه عموم اهل علم گرفتار آن هستند، در سال 1302 ش در مدرسه <احمدي> مشهد به تدريس پرداخت و در سال 1322 ش به رياست دانشسراي دختران تعيين گشت و در اواخر همان سال به نمايندگي مردم سبزوار به مجلس شوراي ملي راه يافت. پس از فراغت از نمايندگي در سال 1328 ش توسط مرحوم مدرس رضوي به علامه دهخدا معرفي شد و در امر تدوين <لغت‌نامه> با وي همكاري نمود.
 
استاد پروين در طي دو سال نزديك به يك ميليون يادداشت از متون مهم فراهم آورد و لغات محلي گنابادي و مشهدي را بر آن افزود و علاوه بر تنظيم حرف <ذ> با همكاري دهخدا و حرف <غ> با همكاري شهاب فردوسي، آماده‌سازي واژگان ذيل حرف <ط> و بخشي از حرف <الف> را نيز برعهده داشت. پروين در اواخر سال 1318 ش به مدت دوازده سال ويراستاري زباني كتابهاي علمي دانشگاه تهران را به عهده گرفت و از اواخر سال 1340 ش تا پايان عمر با <بنياد فرهنگ ايران> همكاري نمود. استاد پروين همزمان با اين فعاليت‌هاي علمي به امر تدريس نيز مي‌پرداخت. در دانشكده‌هاي ادبيات تهران وپژوهشكده فرهنگ ايران به تدريس پرداخت و در طول حيات خود از تعليم و تعلم باز نماند.‌
 
استاد در ساحت شعر و شاعري از زمره شاعران صاحب سبك محسوب مي‌‌شد به گونه‌اي كه يكي از موضوعات نخستين كنگره نويسندگان ايران در سال 1325 سبك شعري پروين گنابادي بود؛ اما او هرگز ادعاي شاعري نمي‌كرد. پروين در دانش و علم كم‌نظير و در آزادگي و متانت بي‌بديل، و درويش مسلك بود و خوش فطرت. پروين شمع جمع دوستان اهل علم بود. احمد آرام كه روانش شاد باد از استاد پروين به عنوان صاحب‌نظري شايسته در زبان و ادب فارسي و عربي ياد مي‌‌كند <كه هيچ ادعايي ندارد. مُشكي است كه خود مي‌‌بويد و به همين جهت تحقيقات ادبي او لذت‌بخش است. هرگز نشنيده‌ام كه در قفاي دگران سخن به زشتي درباره ايشان و نوشته‌هاي ايشان بگويد.>‌
 
استاد در زمينه‌هاي مختلف خود را آزموده است و به قول زنده‌ياد دكتر زرين‌كوب، كارهاي پهلواني مي‌‌كرد. استاد پروين كار ترجمه را در زمينه روانشناسي و تعليم و تربيت با ترجمه مقالاتي از نشرياتي چون <التربيه`‌ الحديثه‌> و <الهلال> و <المقتطف> آغاز كرد و تبحر خود را در عرصه ترجمه نشان داد و صاحب آوازه شد. اما بزرگترين و ماندگارترين كار استاد ترجمه <مقدمه ابن خلدون> از متن عربي بود. عبدالرحمن بن محمدبن خلدون (731 808 ق) فيلسوف و مورخ بزرگ اسلامي در كتاب خود كه يكي از شاهكارهاي فلسفي و تاريخي جهان اسلام است، به مسائل علم اجتماع و فلسفه تاريخ پرداخته است. استاد با ترجمه اين اثر ما را با دنياي ديگري آشنا ساخت؛ تفكري را بازگو نمود كه تا آن زمان جوانان با آن آشنا نبودند. نثر استاد و تسلط وي به ادبيات عرب نيز ستودني است. ترجمه بخشي از متن ابن خلدون در مبحث مناظره شمشير و قلم گواه اين مدعا است:‌
 
‌<بايد دانست كه شمشير و قلم هر دو از ابزار و وسايل خدايگان دولت است كه در فرمانروايي خويش از آنها ياري مي‌‌جويد، ولي در آغاز تشكيل دولت و هنگامي كه هنوز اركان دولت پايه‌هاي فرمانروايي را استوار نساخته‌اند، نياز پادشاه به شمشير از قلم بيشتر است؛ زيرا قلم در اين مرحله خدمتگزاري است كه تنها در ره تنفيذ و اجراي احكام دولتي به كار مي‌‌رود و شمشير هم در اين راه بدان كمك مي‌‌كند.> (ابن خلدون، 1/490)‌
 
استاد پروين علاوه‌بر ترجمه، در زمينه‌هاي دستور زبان فارسي، تصحيح متون، ادبيات عاميانه، عرفان و لغت به صورت جدي وارد شد و الحق در تمام اين زمينه‌ها تسلط استادانه خود را نشان داد. آثار به جا مانده از استاد نشان از تلاش مستمر و احاطه وي بر ادب تازي و پارسي دارد. استاد از لحظه‌لحظه‌هاي عمرش بهره گرفت و حاصل عمر پربار وي صدها مقاله و كتاب در زمينه‌هاي تاريخ و متون ادبي، ادبيات عاميانه و عرفان و... است.‌
 
استاد حسن احمدي گيوي كه عمرش دراز باد در ستايش استاد پروين گنابادي شعري سروده است كه الحق حق مطلب را بيان كرده است:‌
 
بيا كه ديده ما روشن از شفاي تو باد
 
بيا بيا كه چمن، خرم از صفاي تو باد
 
نواي باد و زرافشان مهر و طلعت ماه‌
 
نويد چاره و درمان دردهاي تو باد
 
صداي بلبل و گلبانگ جوي و جلوه گل‌
 
سلامت تن و نيروي فكر و راي تو باد
 
سرود رود و پيام نسيم و پيك بهار
 
درودگوي تو و حامل دعاي تو باد
 
محبت استاد بر دل هر انسان عالي و فرهيخته مي‌‌نشست، پيران طريقت پيموده به او به ديده احترام مي‌‌نگريستند، جوانان كارآزموده در مقابل عظمت روح انساني وي سر تعظيم فرود مي‌‌آوردند و به همين خاطر بود كه دانشجويان، جوانان و دوستانش در هفتادمين سال تولدش، به پاس پنجاه سال خدمات فرهنگي استاد <جشن‌نامه پروين گنابادي> را فرهم آوردند و مشاهير، فضلا و صاحبان قلم چون استاد احمد آرام، دكتر غلامحسين يوسفي، دكتر حسن احمدي گيوي، دكتر مهدي محقق، دكتر خسرو فرشيدورد، دكتر اسماعيل حاكمي، دكتر علي اشرف صادقي، دكتر سيدجعفر شهيدي، دكتر محمدابراهيم باستاني پاريزي و... در آن مقاله داشتند و در ششم مهر 1355 ش شوراي دانشگاه تهران با اعطاي دكتراي افتخاري در رشته الهيات و معارف اسلامي از تلاشهاي صادقانه استاد قدرداني نمود.‌
 
سخن آخر اينكه، استاد به زادگاه خود عشق مي‌‌ورزيد به همين دليل <گنابادي> را بر اسم خود افزود، اما محل تولد استاد در زلزله 1347 ش ويران شد و خانه و كاشانه وي با تمام خاطرات بچگي در زير خاك مدفون گرديد، ولي استاد پروين همچنان مهر زادگاه را به دل داشت و سرانجام پس از تحمل دوران بيماري در سال 1357 ش ديده از جهان فرو بست.‌
 
انجمن آثار و مفاخر فرهنگي ضمن ارج نهادن به شخصيت علمي و فرهنگي و فضايل انساني اين دانشي مرد فرهيخته، آرزومند است راه و رسم بزرگان علم و ادب، چراغ راه جوانان كهن سرزمين ايران قرار گيرد.‌
 
محمدرضا نصيري‌
 
قائم‌مقام انجمن آثار و مفاخر فرهنگي
 
 
‌ زندگي‌نامه خود نوشت‌ - به قلم مرحوم محمد پروين گنابادي
 
نام حقير محمد و نام خانوادگي پروين و كلمه گنابادي را (كه در شناسنامه نيست) به منظور علاقه‌اي كه از جواني به زادگاه خود داشتم، به نام خانوادگي مي‌افزودم. تاريخ تولدم سال 1282ش است و در شهر كاخك، چهار فرسنگي گناباد، ديده به جهان گشوده‌ام و با اسفي دردناك بايد يادآور شوم كه اين شهرك زيباي ييلاقي (كه چهار چنار بسيار كهن و عظيم داشت) در زلزله چند سال پيش به كلي ويران گشت و گروه بسياري از مردم آن قرباني آن زلزله سهمناك شدند و زادگاه اين ناچيز( كه‌در آن خاطره‌هاي شيرين از دوران كودكي داشتم) يكسره با خاك همسان گشت. باري گفتگو از كاخك با آن همه مكتب‌خانه‌هاي متنوع كه در برخي از آنها تنها خواندن قرآن و صدكلمه و كتاب حافظ و مانند آن را مي‌آموختند و در برخي نصاب و حساب و جامع المقدمات را تعليم مي‌دادند و در هر رهگذري مكتب‌خانه‌اي وجود داشت و همه مردم آن همديگر را <ملا> مي‌خواندند - زيرا همه، مكتب‌خانه ديده بودند - خود نياز به نوشتن مقاله‌هاي جداگانه‌اي دارد.‌
 
پدرم عباس و ملقب به شمس‌الذاكرين فرزند ملا امير بود. از روزگار صفويان تا دوران اين ملا امير، دو ملا امير ديگر نيز از نياكان پدرم بوده‌اند و چنان كه پدرم مي‌گفت، نخستين ملا امير در عصر صفويان در قريه‌اي از فردوس (تون) به نام چرمه مي‌زيسته و به زهد و تقوا در سراسر قُهستان شهرت داشته است. وي را برادري بوده به نام فاضل خان كه به هند سفر مي‌‌كند و در آنجا از راه بازرگاني ثروت هنگفتي به دست مي‌آورد و هنگامي كه به چرمه نزد ملاامير باز مي‌گردد، ملا امير مي‌گويد: <برادر از اين همه ثروتي كه خدا به تو ارزاني داشته نيّت نكرده‌اي چيزي در راه خدا صرف كني و به كار خيري دست يازي؟> فاضل خان مي‌گويد: <چرا قصد دارم به مشهد بروم و در آنجا مدرسه‌اي بسازم و مبالغي بر آن وقف كنم تا طلاب با آسايش خيال تحصيل كنند.> و چنان كه به ياد دارم بر سر در مدرسه‌ فاضل خان بر روي كاشي شرحي نوشته شده بود كه از روزگار ساختن مدرسه و نام پادشاه عصر (شاه عباس) حكايت مي‌كرد و در آخر كتيبه اين جمله بود: <فاضل خان اخ الاعز الملا امير التوني> و پيدا است كه آوردن نام امير نشانگر اين است كه وي از فاضل خان معروف‌تر بوده است.‌
 
باري، نگارنده پس از آنكه دو مكتب خانه را در كاخك به پايان رسانيدم و نزد مرحوم پدرم قسمتي از مقدمات علوم قديم را فرا گرفتم، با برادري كه از من بزرگتر بود و اكنون زندگاني را بدرود گفته است، قريب يك سال در مدرسه حبيبيه فردوس و مدتي هم در حدود يك سال در مدرسه قديم قاين تحصيل كردم و در 15 سالگي براي تكميل تحصيل به مشهد آمدم و در حجره‌اي كه متعلق به دايي‌ام (مرحوم ناصرالاسلام هدايتي) در مدرسه فاضل خان بود، به تحصيل پرداختم. چند سال در نزد استاداني كه در همان مدرسه شرح قطر و سيوطي و جامي را درس مي‌دادند، تلمذ كردم و سپس براي فراگرفتن شرح نظام و مغني و مطول به درس مرحوم اديب نيشابوري كه هر سه متن مزبور را در مدرس مدرسه نواب تدريس مي‌كرد، رفتم و در زمره شاگردان خصوصي درآمدم.‌
 
صبحها پيش از شروع درس عمومي (ساعت 9)، كه قريب 300 طلبه حاضر مي‌شدند، در حجره مرحوم اديب پس از انجام دادن كار خصوصي استاد (تهيه صبحانه و ناهار) به فراگرفتن متن‌هايي كه در مواقع مختلف استاد درس مي‌داد، هم چون مقامات بديع‌الزمان همداني و مقامات حريري و معلقات سبع و گاهي هم عروضي كه خود آن مرحوم تأليف كرده بود و برخي از هفته‌ها هم <منظومه> حاج ملاهادي، مي‌نشستم؛ اما ترديدي نيست كه كتاب اخير را مرحوم حاج فاضل و آقا بزرگ حكيم بهتر درس مي‌دادند كه از استادان به نام در رشته فلسفه و حكمت قديم بودند و ناگزير براي اين رشته اغلب به نزد آنان مي‌رفتم. ‌
 
پس از چند سال از لحاظ زندگي مادي بي‌اندازه در مضيقه بودم، چون پدرم سخت شكسته شده بود و نمي‌توانست هزينه تحصيل مرا تأمين كند، ناگزير در مدرسه دولتي احمدي مشهد به آموزگاري پرداختم، و پس از 4 سال در دبيرستان شاهرضا به سمت دبيري ادبيات برگزيده شدم و از كلاس اول تا شش ادبي مدت 15 سال تدريس مي‌كردم و به موازات تدريس در اين دبيرستان در مدرسه ارامنه مشهد، دبيرستان ابن يمين (ملي) و دبيرستان دخترانه شاهرخ نيز درس مي‌دادم و در اداره فرهنگ مشهد از سالهاي 1317 به بعد در اداره تحقيق و اوقاف و بازرسي فني مدارس نيز خدمت مي‌كردم.‌
 
در سال 1322 به سمت رياست دانشسراي دختران تعيين گشتم و در اواخر همان سال به وكالت مجلس شوراي ملي از سبزوار برگزيده ‌شدم و پس از پايان دوران مجلس، باز به خدمت فرهنگي در وزارت فرهنگ، بازرسي، بررسي كتب، تدريس در دبيرستانهاي البرز، رضاشاه و ناصرخسرو مشغول شدم. در اينجا يادآوري اين نكته لازم است كه مدرسه فاضل‌خان يا فاضليه مشهد را هم در دوران مرحوم اسدي كه مي‌خواستند در پيرامون بَست‌هاي آستان قدس رضوي فلكه‌اي بسازند، خراب كردند و كتابهاي كتابخانه آن را به كتابخانه آستان قدس رضوي منتقل ساختند و اين محلي كه خاطره‌هاي شيرين از دوران طلبگي در آن دارم نيز مانند <كاخك> - زادگاه نگارنده - به كلي از ميان رفت و نه تنها مايه‌ تأسف نگارنده،‌بلكه بسياري از دوستان بناهاي قديم گشت، درحالي كه امكان داشت آن مدرسه را هم‌چنان كه بود، مانند گنبد سبز در محله ارگ مشهد، به جاي گذارند و فلكه را هم در برابر آن بسازند. ‌
 
باري، در اوايل سال 1328 كه به عللي بيكار بودم، دوست بزرگوار و دانشمندم آقاي مدرس رضوي به خانه حقير تشريف آوردند و گفتند: <من مي‌دانم كه تو از بيكاري زجر مي‌كشي، به همين سبب به نزد آقاي دهخدا رفتم و با ايشان گفت‌وگو كردم كه تو در لغت‌نامه كار كني. حالا برخيز برويم منزل ايشان.> و در بين راه درباره وضع لغت‌نامه و اخلاق مرحوم دهخدا شرحي سخن گفتند. پس از آنكه نزد استاد دهخدا رفتيم، آقاي مدرس مرا معرفي كردند و از چگونگي معلومات و سوابق كارم با ايشان به گفتگو پرداختند و چنين وانمود كردند كه من عضو خوبي براي لغت‌نامه خواهم بود. اما معلوم بود مرحوم دهخدا كه بسيار سوءظني بودند، چندان سخنان ايشان را به ضرس قاطع نپذيرفته‌اند و گفتند: <من مريضم و دكتر دستور داده است سالي يك ماه به كنار دريا بروم و فردا رهسپار بندر پهلوي مي‌شوم. براي اينكه طرز كار اين آقا معلوم شود بيش از هشت حرف از منتهي‌الارب (حرفهاي بزرگ مانند ع و غ و ...) فيش نشده است. ايشان مطابق دستوري كه مي‌دهم، در اين يك ماه به فيش كردن از اين كتاب مشغول شوند. پس از بازگشت، اگر پسنديدم، ايشان را در اينجا نگاه مي‌دارم، وگرنه به اصطلاح غزل خداحافظي را مي‌خوانيم.>‌
 
سپس در اتاقي در جنب اتاق استاد، كه مرحوم دكتر معين و آقاي دكتر دبيرسياقي و آقاي دكتر صديقي كار مي‌كردند، ميز كوچكي بود، مرا به آنجا بردند و گفتند: <در اينجا كار كن تا پس از بازگشت من.> نگارنده، كتاب مزبور و مقداري فيش به آن اتاق بردم و به فيش كردن پرداختم. پس از يكي دو روز دريافتم كه اين كتاب آكنده از غلطهاي فاحش است،‌ غلط متن نه غلط چاپي. آنها را در فيشهاي خصوصي يادداشت مي‌كردم و تا آمدن استاد دهخدا قريب دهها غلط همچون ترجمه‌ <عيب> به عنب (انگور) (شايد <عيب> را در نسخه <عنب> نوشته بوده‌اند) و قله (به تخفيف) به معني الك‌دولك به <سركوه> و همانند اينها يادداشت كردم. هنگامي كه مرحوم دهخدا بازگشتند، پس از رسيدگي به كارهاي ديگران مرا هم احضار كردند. مرحوم دهخدا بر روي زمين روي تشكي مي‌نشستند و ما هم در حضور ايشان مي‌نشستيم.‌
 
من تمام فيشها را كه كاري خارقِ عادت به نظر مي‌رسيد، نزد ايشان گذاشتم. استاد در شگفت شد كه اين همه كار(شايد بيش از دويست سيصد هزار فيش) را چگونه انجام داده‌ام و باز به حكم داشتن سوءظن، بي‌درنگ به بررسي آنها پرداختند، زيرا مي‌پنداشتند كه اين همه كار بي‌گمان با بي‌دقتي و به اصطلاح <سَنبل‌كردن كار> توا‡م بوده است و از دسته‌هاي مختلف فيشها(اولِ بسته - وسط بسته - آخر بسته) با دقت كامل به بازرسي پرداختند، اما هر چه بيشتر دقت كردند، ايرادي به نظرشان نرسيد، بلكه بر حُسن‌ظن ايشان افزوده مي‌شد و رفته‌رفته به ستايش و تحسين پرداختند.‌
 
پس از بازرسيِ ايشان، عرض كردم: <اما جناب استاد اين متن غلطهاي بسيار دارد.> از اين جمله سخت برآشفته شدند و گفتند: <غلط چاپي؟> گفتم: <خير قربان! غلط متن، غلط ترجمه.> از اين كلمات بيشتر برآشفتند و گفتند: <نمي‌شود آقا! اين متنِ بهترين كتاب عربي به فارسي است و من به دوستانِ آن اتاق گفته‌ام چشم‌بسته و بي‌مراجعه به متن ديگري، فيشهاي منتهي‌الارب را بنويسند.> من يك باره دسته بزرگ فيشهاي غلط را به مقابله هر يك با متنهاي معتبر همچون <تاج‌العروس> و <قاموس> و <لسان العرب> و <اقرب الموارد> خدمت ايشان گذاشتم. مرحوم دهخدا پس از خواندن چند فيشِ غلط، سخت درشگفت شدند و هرچه بيشتر خواندند، بر شگفتي ايشان افزوده شد تا سرانجام به من بي‌اندازه ابراز محبت و لطف كردند و اين گونه كار را ستودند و گفتند: <تو بايد در اتاق خود من و نزد خودم كار كني. برو لوازم كارَت را به اينجا بياور. مي‌دانم روزگاري طلبه بوده‌اي و از روي زمين نشستن بدت نمي‌آيد.> سپس به اتاق ديگر رفتند و گفتند: آقايان، اين منتهي‌الارب بسيار غلط دارد و شما گفته سابق مرا از ياد ببريد. فلاني دهها غلط فاحش براي آن گرفته است. فيشهاي اين متن را به ويژه آنهايي كه مشكوك به نظر مي‌رسد، با يك متن ديگر مقابله كنيد.‌
 
مرحوم دهخدا كه فريفته اين متن شده بودند، حق داشتند، زيرا مؤلفِ آن، بهترين كتابهاي لغت عربي به فارسي را در اختيار داشته و لغات اصيل فارسي را از آنها نقل مي‌كرده است، هم چون: مهذب‌الاسماء، تاج‌المصادر بيهقي، مصادر زوزني، مقدمه‌ الادب زمخشري و جز اينها. اما متقدمان تنها اسمها و مصدرها و صفتها را به فارسي برمي‌گردانده‌اند، نه فعلها را، چون در فارسيِ دري، فعل عربي به ندرت به كار مي‌رود، هم‌چون: يعني و لم يزرع و مامضي و ... و اينها هم در فارسي معني فعلي نمي‌دهند.‌
 
باري، از اوايل سال 1328 به همكاري در لغت‌نامه پذيرفته شدم و به علت اينكه طرز فيش كردن من مورد توجه شادروان دهخدا قرار گرفت، علاوه بر فيش كردن هشت حرف منتهي‌الارب كه در ظرف چند ماه پايان گرفت، روزي گفتند: فلاني، مي‌داني كه ما هنوز بسياري از متون معتبر نظم و نثر را فيش نكرده‌ايم، زيرا خودم كه ديگر قادر به انجام دادن چنين كارهايي نيستم و حقيقت اين است كه اعتماد نكرده‌ام ديگري اين متنها را فيش كند و مهمترين آنها كليات سعدي، خمسه نظامي و قسمت‌هايي از مثنوي مولانا و برخي از تواريخ است كه از لحاظ نثر اهميت فراوان دارند، همچون تاريخ بخاراي نرشخي و فارسنامه ابن‌بلخي و مانند اينها، و تو بايد پيش از هر كار به فيش كردن اين متنها بپردازي. بنده هم پذيرفتم و پس از پايان يافتن كتابهاي مزبور، به فيش‌كردن تاريخ قم، ترجمه محاسن اصفهان، برخي از فصول تاريخ غازاني، برخي از فصول حبيب‌السير، لغات محلي شوشتر(نسخه‌ خطي كتابخانه‌ مؤلف)، لغات محلي گناباد و مشهد و جز اينها مشغول شدم. پس از پايان گرفتن فيش‌كردن، چاپ كردن حرف <ذ> را با خود ايشان شروع كردم و پس از آنكه به مجلس رفتيم، حرف <ط> را كه مرحوم وحدت تنظيم كرده بود، ولي مرحوم دهخدا آن را نپذيرفته بودند، به عهده حقير واگذار كردند و آن گاه دو حرف الف (الف - س تا آخر الف - ص) را تنظيم و چاپ كردم و در ضمن به تنظيم حرف <غ> كه شادروان هدايت‌الله شهاب فردوسي عهده‌دار آن بود، كمك مي‌كردم. براي حرف <ي> كه قرار بود آن را تنظيم كنم، مآخذ و فيشهاي نو بسياري فراهم آوردم. در ضمن ترجمه مقدمه ابن‌خلدون، برخي از اَعلام آن را نيز براي لغت‌نامه فيش كردم. يك سال بعد كه آقاي دكتر شهيدي هم به لغت‌نامه ‌آمد، از مرحوم دهخدا خواهش كردم كه برخلاف روش گذشته كه صفحه‌ها از متنهاي عربي به عين نقل مي‌شد، از اين پس ترجمه آنها به فارسي نقل شود؛ و از آن پس شيوه متداول شد.‌
 
باري، درباره لغت‌نامه دهخدا كه هنوز هم در جزو هيأت مقابله آن همكاري مي‌كنم و اخبار را در منزل بررسي مي‌نمايم، گفتگو بسيار است و همين كافي است كه بنويسم به علت وجود همكاراني مانند مرحوم دكتر معين و از آن پس، آقاي دكتر شهيدي و دكتر دبيرسياقي و در مدتي دراز آقاي منزوي و سپس آقايان انوار و ديوشلي و ديگران، مي‌توان گفت اين سازمان يكي از سازمانهايي است كه افراد باايمان و با دلبستگي به اصل كار وظايف خود را انجام مي‌دهند و از هرگونه هدفهاي مادي و جاه‌طلبي و برخي از ستيزه‌گري‌هاي ناشي از حسادت و نفاق بركنار است.‌
 
از سال 1328 كه در لغت‌نامه دهخدا انجام وظيفه مي‌كردم، پس از چند ماه در وزارت آموزش و پرورش نيز در اداره كل نگارش، به كار بررسي كتابها مشغول خدمت بودم و در همين دوران به نوشتن مقالاتي در مجلات <سخن> و <يغما> و <راهنماي كتاب> و <دانش> و برخي از مجلات ديگر نيز مي‌پرداختم. هنگامي كه جناب آقاي دكتر [علي‌اكبر] سياسي رياست دانشگاه [تهران] را برعهده داشتند و جناب آقاي دكتر خانلري رئيس انتشارات دانشگاه بودند، در نتيجه انتقاداتي كه در برخي از مجلات از نثر غلط برخي از كتابهاي دانشگاهي انتشار يافته بود، به پيشنهاد جناب آقاي دكتر خانلري تصحيح عبارات كتابهاي دانشكده‌هاي علمي (پزشكي، فني، علوم و...) به عهده نگارنده محول شد و در طي متجاوز از 12 سال، نگارنده، وظيفه مزبور را انجام مي‌دادم و در روزگار رياست جناب آقاي دكتر اقبال، رياست انتشارات به جناب آقاي دكتر صفا محول گشت. ايشان هم مانند سلف خويش، اهتمام خاصي به اين كار داشتند. در همين سالها كه هم وظيفه هيأت مقابله لغت‌نامه دهخدا و هم بررسي در اداره كل نگارش وزارت آموزش و پرورش و هم تصحيح عبارات كتب دانشگاهي را برعهده داشتم، به ترجمه <مقدمه> ابن خلدون و تنظيم و تكميل تاريخ بلعمي مصحَح مرحوم بهار و برخي از تحقيقات ديگر نيز همت گماشته بودم و چندي بعد با جناب آقاي مينوي نيز در امر فيش كردن متنهاي فارسي براي لغت تاريخي در مؤسسه فرانكلين كار مي‌كردم. دو سوم تاريخ بيهقي و قسمتي از ناصرخسرو و بخشي از بخشهاي شاهنامه و صفحاتي از ويس و رامين را فيش كردم كه بعدها آنها را به بنياد فرهنگ ايران واگذار كردند.‌
 
كارهاي متنوع بسياري همچون همكاري با دوست دانشمند و گرانمايه آقاي دكتر هشترودي در تصحيح ترجمه <لاروس> مناژه كه يكي از سازمانها آن را فراهم آورده بود، و چند سال تدريس در دانشكده زبانهاي خارجه وابسته به دانشكده ادبيات و هم‌چنين تدريس در خودِ دانشكده ادبيات و به موازات اين كارها و ديگر وظايفي كه داشتم، قريب يك سال تدريس در مدرسه عالي آمار، همه اينها سرانجام بيماري‌هاي مزمني را كه همواره مرا رنج مي‌داد، به صورت حادتري درآورد و همه اينها رفته‌رفته موجب ضعف و ناتواني حقير گرديد، تا سرانجام به مرحله‌اي رسيد كه مرا به كلي خانه‌نشين كرد و رنج‌آورتر اينكه پاها و دستها دچار درد شديد شد. انگشت‌هاي دستها كج شد و زانوها نيز خميده گشت و هم اكنون به كمك داروهاي مختلف و فراوان و گران‌قيمتي كه در طي شبانه‌روز به كار مي‌برم، فقط زنده هستم. اما با روشي كه در سراسر زندگي داشتم و معتقد بودم كه از دقيقه‌هاي زندگي بايد در راه كسب كمال برخوردار شد، اين چنين زندگي در ديده من با مرگ يكسان است.‌
 
از موقعي كه جناب آقاي خانلري به منظور آماده ساختن كادر مجرب و دانايي به تأسيس پژوهشكده‌اي همت گماشته‌اند تا گروهي از ليسانسيه‌هاي ادبي به شيوه‌هاي علميِ تحقيق آشنا شوند، حقير نيز در اين پژوهشكده تدريس مي‌كردم. اما از بخت بد به علت همين بيماريها ديگر نتوانستم به كاري كه بيش از حد بدان دلبسته بودم، ادامه بدهم. اين آخرين كار معلمي من بود.‌
 
هرچند به علت داشتن رتبه اداري كه حقوقي ناچيز داشتم و نزديك بازنشستگي به كمك يكي از وكلاي دادگستري كه از دوستان من هم به شمار مي‌رفت، پس از شكايت به ديوان كشور، رتبه دبيري گرفتم كه صدي بيست آن هم به سبب نداشتن ليسانس كسر مي‌شود، هميشه ناگزير بوده‌ام كه كارهاي ارتزاقي را بر كارهاي اساسي كه خود شيفته چنين كارهايي بودم، ترجيح دهم و به همين علت به نشر آثار و تأليفاتي كه خود علاقه‌مند به آنها بودم، موفق نشدم.‌
 
نگاهي به كارنامه علمي و آثار استاد پروين گنابادي‌
 
الف) تأليفات:‌
 
‌1. شرح حال فردوسي و هفت‌خوان رستم با تفسير لغات براي شاگردان دبيرستان، 1309. (دو بار چاپ شده است)
 
2. راهنماي مطالعه و معرفي كتابهاي خواندني، 1313. (سه بار چاپ شده است)
 
3. پرورش اداره، شامل گفتارهايي براي جوانان، چاپ 1317، مشهد، زوار.
 
4. شيوه نگارش: روشي عملي و ويژه براي تعليم به دبيرستانها، 1317، مشهد.
 
5. انديشه‌ها (2 جلد كوچك)، برلي جوانان، مشهد، 1313.
 
6. فن مناظره، 1315. رساله‌اي براي راهنمايي معلمان و دبيران جهت تشكيل دادن دسته مناظره. (در روزنامه آزادي مشهد چاپ شده است)
 
7. برگزيده مشترك ياقوت حموي، ترجمه محمدپروين گنابادي، تهران، ابن‌سينا، 1344.
 
8. تاريخ بلعمي، به كوشش محمدپروين گنابادي،‌تهران، اداره كل نگارش وزارت فرهنگ، 1341.
 
9. مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمدپروين گنابادي، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب،‌1345.
 
ب ) مقالات‌
 
از زنده‌ياد استاد محمدپروين گنابادي مقالات بسياري برجاي مانده است كه در اينجا تنها به ذكر نام بعضي از آنها اشاره مي‌شود.
 
--- <تهذيب نثر فارسي>، مجله ايران آباد، سال 1
 
--- <چه گونه مي‌توان جوانان را به زبان فارسي دلبسته كرد؟>، مجله آموزش و پرورش، سال 33
 
--- <در نگهباني و تهذيب زبان فارسي>، مجله ايران آباد، سال 1
 
--- <راه ديگر براي تهذيب و آسان كردن نثر معاصر>، مجله ايران آباد، سال 1
 
--- <راه‌هاي پيشگيري از هرج و مرج و لجام گسيختگي، در نثر معاصر>، مجله ايران آباد، سال 1
 
--- <آواز دادن>، نشريه فرهنگ خراسان، (1349)، ش 3 و 4 (1347)
 
--- <برخي از لغتهاي فارسي در عربي>، مجله وحيد، سال 9، ش3 (1350)، ش 4 (تير 1350)، ش 6 (شهريور 1350)
 
--- <ديباچه‌نويسي>، مجله سخن، سال 8 (1347)
 
--- <نكاتي راجع به تاريخ بيهقي>، يادنامه ابوالفضل بيهقي، مشهد 1350
 
--- <جنبش علمي ايران پس از اسلام>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <كشاف اصطلاحات الفنون>
 
--- <چاپهاي كشاف اصطلاحات الفنون>، گزينه مقاله‌‌ها، <تحولات زبان -- نكته‌هاي واژه‌شناسي و دستوري>
 
---<مارشيدايي در ديوان حافظ>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <تفنن عطار در كلمه سر>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <زبان و ادب عاميانه>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <زبان و عامل‌هاي اجتماعي>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <مي و شادزيستن در شعر فارسي>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <ميگساري و گل در ايران باستان>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <فرهنگ‌ها و لغت‌نامه‌ها و برخي از مأخذهاي علمي>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <ريشه برخي از مثل‌ها و رسم‌هاي عاميانه>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <ارسال مَثَل عطار>،‌گزينه مقاله‌ها
 
--- <برخيَ از مقياس‌هاي پزشكي كتاب مفردات ابن‌البيطار>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <يادداشت‌هايي برديوان عبدالواسع جَبَلي>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <بنيادگذاران ادب تازيان (ابن مقفع)>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <چهره ديگري از بنيادگذاران ادب تازي (سيبويه)>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <بنيادگذاري ديگر از بزرگان ايران (ابن خالويه)>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <دانشمند بنيادگذاري كه در راه عقيده از جان گذشت (ابن سكيت)>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <پايه‌گذاران ايراني ادبيات عرب (حماد راويه)>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <احوال و آثار ابن‌خلدون>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <زندگاني ياقوت>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <درباره صادق هدايت ‌‌]‌دو دوست: دهخدا و هدايت‌[‌‌>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <درود به خراسان>، گزينه مقاله‌ها
 
--- <كسره اضافه>، مجله آموزش و پرورش، سال 31، ش6
 
--- <دايره`‌‌المعارف‌نويسي در اسلام و تهانوي>، مجله معارف اسلامي، نشريه سازمان اوقاف، ش 5
 
--- و مقالات فراوان ديگري كه نام همه آنها در اين مقال نمي‌گنجد.

codex12x