لطف دوست
من نه آن رِندم كه ترك شاهد و ساغر كنم
محتسب داند كه من اين كارها كمتر كنم
من كه عيب توبه كاران كرده باشم بارها
توبه از مِي وقت گل ديوانه باشم گر كنم
چون صبا مجموعۀ گُل را به آب لطف شست
كج دلم خوان گر نظر بر صفحۀ دفتر كنم
عشق دُردانه است و من غوّاص و دريا ميكده
سر فرو بردم در آنجا تا كجا سر بر كنم
لاله ساغر گير و نرگس مست و برما نام فسق
داوري دارم بـســـي يا ربّ كــرا داور كنم
بازكش يكدم عنان اي تُرك شهرآشوب من
تا ز اشك و چهره، راهت پر زر و گوهر كنم
من كه از ياقوت و لعلِ اشك دارم گنجها
كي نظر در فيض خورشيد بلند اختر كنم
عهد و پيمان فلك را نيست چندان اعتبار
عهد با پيمانه بندم شرط با ساغر كنم
من كه دارم در گدائي گنج سلطاني بدست
كي طمع در گردش گردونِ دون پرور كنم
گر چه گردآلودِ فقرم، شرم باد از همّتم
گر به آب چشمۀ خورشيد دامنتر كنم
عاشقان را گر در آتش ميپسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمۀ كوثر كنم
دوش لعلش عشوهاي ميداد حافظ را ولي
من نه آنم كز وي اين افسانها باور كنم
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××