البته مسلم است كه كلاً فكر در سنت ريشه دارد و از آن تغذيه مي كند و بدان نيازمند است، ولي اين تغذيه و نيازمندي تا موقعي معناي درستي دارد كه منجر به رشد فكر شود و إلّا گويي ما به دست خود و به بهانة حفظ آن چيزي كه براي ما عزيز است، هر نوع حيات و نُموّي را از آن سلب و آن را عملاً به سنگواره مبدل مي كنيم كه احتمالاً فقط كنجكاوي چند مستشرق را بر مي انگيزد و وسيله ارتقاي ذهن جوانان ما نمي شود. هويت و اصالت هر فرهنگي بستگي به امكان رشد مستمر آن دارد، فرهنگي كه اين امكان را از خود سلب مي كند، در واقع نه فقط هويت، بلكه حيات را از خود سلب مي نمايد. از اين لحاظ مي توان فكر كرد كه شناخت بهتر و دقيق تر سنتهاي فلسفي غرب احتمال دارد، بررسي بهتر و دقيقتري از شناخت فلاسفه خودمان را نيز فراهم آورد، همان طور كه شناخت دقيق اينان خواه ناخواه ذهن را متوجه متفكران غربي نيز مي سازد. در واقع مساله اصلاً ترجيح دادن فلاسفه غربي به ابن سينا و فارابي نيست، بلكه درست بر عكس، كوشش براي رسيدن به فهم تازه تر و زنده تري از گفته هاي آنهاست و همين امر شناخت متفكران غربي را نيز لازم مي سازد، چه ديگر منظور از شناخت افكار آنان نه فقط به عنوان « فضل پدران» نيست، بلكه بيشتر در جهت امكان تحقق فضل در « فرزندان » آنهاست.

                                دكتر كريم مجتهدي: 1379  آشنايي ايرانيان با فلسفه هاي جديد غرب، صص 2 – 3.