ابن خلدون از ديدگاه ويل و آريل دورانت
اما نام بزرگ در زمينه تاريخنويسي، در قرن چهاردهم، بي شك عبدالرحمان بن خلدون است. وي حتي در نظر غربيها مردي مهم و پرمايه بود كه در عين اشتغال به جهانگردي و خدمت ديواني و كسبت تجربيات زندگي، با هنر و ادبيات و علم و فلسفه زمان خود نيز آشنايي كامل داشت; و با چنين وسعت نظري جهات مختلف تاريخ عمومي خود را در كتاب معروف كتاب العبر مورد بحث قرار داد. تولد چنين مرد بزرگي در شهر تونس (732 ه ق، 1332م) و پرورش يافتن وي در همانجا به خوبي نشان ميدهد كه فرهنگ افريقاي شمالي تنها انعكاس و سايهاي از اسلام آسيايي نبود، بلكه ماهيت و حياتي مخصوص به خود داشت. ابن خلدون در شرح حال خويش چنين نوشته است: ((از كودكيم به كسب دانش حريص بودم و با حدت و همت تام دل به كار مدرسه و تعاليم آن ميبستم.)) مرگ سياه والدين وعدهاي از معلمانش را از دست وي ربود، ولي او به تحصيل خود ادامه داد تا آنكه ((عاقبت دانستم كه اندكي ميدانم)) همان اشتباه خاص جواني. در بيست سالگي منشي مخصوص سلطان تونس شد، و دربيست و چهار سالگي همان شغل را در خدمت سلطان فاس يافت، و در بيست و پنج سالگي به زندان افتاد. سپس به غرناطه نقل مكان كرد و از آنجا به عنوان سفير به دربار پدر و ستمگر به سويل فرستاده شد. در بازگشت به افريقا به مقام صدارت عظماي امير ابوعبدا در بجايه انتخاب شد، ولي هنگامي كه ولينعمت او به دست دشمنانش مخلوع و مقتول شد، وي از ترس جان فرار اختيار كرد. در سال 772 ه ق (1370م) به سمت سفير تلمسان به غرناطه اعزام شد. در ميان راه به دست يكي از اميران مور دستگير شد و مدت چهار سال در خدمت او كار كرد، و آنگاه از شغل خود كناره گرفت و در قصري نزديك وهران (اوران) گوشه نشيني گزيد (779 ه ق، 1377م). در آنجا بود كه ابن خلدون به نگارش كتاب مشهور به مقدمه ابن خلدون پرداخت، ولي چون به كتابها و مراجع زيادي نياز داشت كه در اوران يافت نميشد، بزودي به تونس بازگشت. ابن خلدون در اين شهر دشمنان با نفوذي براي خود پيدا كرد و ناچار شد به قاهره برود (786 ه ق، 1384 م). حالا ديگر شهرت دانش و فضل وي عالمگير شده بود، و چون در مسجدالازهر به موعظه مينشست، طلاب از هر سو به گردش جمع ميشدند، و سلطان بر قوق حقوقي براي وي مقرر ساخت،((همچنانكه رسم وي نسبت به دانشمندان بود.)) سپس به مقام قاضي القضاتي رسيد; با تعجب به اجراي مقررات قانوني پرداخت، ميخانهها را بست، از شغلش معزول شد، و بار ديگر گوشه نشنيي اختيار كرد.
در دوره سلطنت سلطان ناصر الدين فرج، ابن خلدون به مقام قضاوت بازگشت و همراه وي به جنگ تيمور رفت. لشكر مصر منهزم شد و ابن خلدون به دمشق پناه برد. تيمور ضمن پيشروي خود دمشق را محاصره كرد; و مورخ بزرگ كه اكنون مردي سالخورده شده بود، به رياست هيئتي، به خدمت تاتار شكستناپذير اعزام شد تا تقاضاي شرايط سهلي براي تسليم شدن بنمايد. بديهي است كه ابن خلدون مانند هر مولف ديگري يك نسخه از كتاب تاريخ خود را همراه داشت. وي فصل راجع به تيمور را برايش خواند و تقاضاي تصحيح و اصلاح كرد.
شايد به تناسب حال صفحاتي خاص را برگزيده بود. نقشه وي كارگر افتاد و تيمور او را آزاد ساخت. بزودي ابن خلدون براي بار ديگر قاضي القضاه قاهره شد و در همان شغل تا آخر عمر، يعني تا سن هفتاد و چهار سالگي، باقي ماند (809 ه ق، 1406 م). طي اين زندگي پرالتهاب و حوادث، ابن خلدون توانست خلاصهاي از فلسفه ابن رشد را تاليف كند و رسالاتي در منطق و رياضيات بنويسد و سه جلد كتاب مقدمه، تاريخ بربرها، و اقوام شرق را به نگارش در آورد. از اين آثار تنها سه كتاب اخير، كه مجموعه كتاب العبر را به وجود ميآورند، باقي مانده است. مقدمه ابن خلدون يكي از آثار برجسته ادبيات اسلامي به شمار ميآيد و مطالب آن در زمينه ابن خلدون يكي از آثار برجسته ادبيات اسلامي به شمار ميآيد و مطالب آن در زمينه فلسفه تاريخ، با آنكه تراوش يك مغز قرون وسطايي است، به طرز شگفت انگيزي ((امروزي)) است. ابن خلدون تاريخ را ((يك رشته مهم فلسفه)) ميداند، و تاريخنويسي را كاري دشوار و دامنه دار ميشمارد:
هدف واقعي تاريخ بايد آن باشد كه موقعيت اجتماعي انسان، يعني تمدنش، را به ما بنماياند. تاريخ بايد پديدههاي طبيعي هر جامعه بدوي، و سپس پرورش افراد و تهذيب يافتن آداب و رفتار آن جامعه... و برتريهاي گوناگوني كه اقوام به دست ميآورند و سبب روي كار آمدن امپراطوريها و سلسله پادشاهان ميشوند، همچنين پيدايش انواع حرفهها و مشاغل فكري و علوم و هنرها، و بالاخره كليه دگرگونيهايي كه جريان امور طبيعي در ماهيت هر جامعه به وجود ميآورد را در نظرمان روشن سازد.
ابن خلدون، كه خود را نخستين كسي ميداند كه بدين روش به نگارش تاريخ پرداخته است، عذر خطاهاي اجتناب ناپذيرش را چنين ميخواهد:
اعتراف ميكنم كه من در پيمودن عرصهاي چنين پهناور از همه كس ناتوانترم....آرزوي من آن است كه مردان لايق و فاضل، با حسن نيت، كار مرا مورد مطالعه و معاينه قرار دهند و چون خطاهاي مرا دريافتند، باديده اغماض آنها را تصحيح كنند. آنچه من تقديم عامه مردم ميكنم در چشم دانشمندان ارزشي ندارد... اما از طرفي هم دل از اميد لطف و عنايت همكاران بر نميتوان كند.
وي اميدوار است كه اثرش در روزگار تيره و تار آينده سودمند واقع شود:
وقتي دنيا دچار انقراض كلي ميشود، چنان است كه گويي ماهيت خود را تغيير ميدهد تا زمينه را براي پيدايش آفرينشي تازه، و سازماني نوين، آماده سازد. از اين رو، امروزه به تاريخنويسي نيازمنديم كه بتواند وضع دنيا و كليه كشورها و اقوام آن را وصف كند و دگرگونيهاي آداب و عقايد هر جامعه را تعيين سازد. ابن خلدون صفحات پرافتخاري از كتابش را وقف خاطر نشان ساختن خطاهاي عدهاي از تاريخنويسان ميكند.
به نظر وي كوشش اين گروه از تاريخنويسان صرفا در ضبط وقايع بترتيب تاريخي بوده است و ندرتا به شرح و توضيح روابط ما بين علتها و معلولها پرداختهاند. ايشان اغلب افسانه را به جاي حقيقت پذيرفته، آمارهاي اغراقآميز جعل كرده، و بسياري از حوادث تاريخي را با به ميان كشيدن قواي فوق طبيعي توجيه كردهاند. و اماابن خلدون درباره خود اعلام ميدارد كه تنها بر پايه و به اتكاي عوامل طبيعي، حوادث تاريخي را تعليل و تفسير خواهد كرد، گفتههاي تاريخنويسان را به معيار تجربه كنوني نوع بشر خواهد سنجيد، و هر گونه گزارش وقايعي را كه در حال حاضر غيرممكن مينمايد مطرود خواهد شمرد. تجربه حال بايد سنت گذشته را داوري كند. روش شخصي خود ابن خلدون در مقدمه آن است كه نخست وارد مبحث فلسفه تاريخ شود، آنگاه به بيان مشاغل فكري و حرفههاي عمومي و صنايع دستي بپردازد، و سپس تاريخ تحول علم و هنر را شرح دهد.
وي، در مجلدات بعدي، تاريخ سياسي يك يك ملتها را مورد بحث قرار ميدهد و در اين راه عمدا وحدت زمان را فداي وحدت مكان ميسازد، چنانكه وي ميگويد: موضوع واقعي تاريخ عبارتست از شرح تمدن جامعههاي بشري، چگونگي پيدايش و بقاي آنها، به وجود آمدن و تحول يافتن خط و علوم و هنرها در هر يك از جوامع، و بالاخره انحطاط و انهدام آنها. امپراطوريها نيز مانند افراد آدمي زندگي ومسيري مخصوص به خود دارند. آنها نيز رشد ميكنند، بالغ ميشوند، و بعد زوال مييابند. بايد دانست علل اين توالي مراحل چيست اساسيترين شرايط اين توالي اوضاع جغرافيايي هر مرز و بوم است. نوع آب و هوا اثري كلي و اساسي دارد.
سرماي شمال، حتي در اقوامي كه اصلشان از مناطق جنوبيتر است، پوست سفيد، موي روشن، چشمان آبي، و خلقي جدي به وجود ميآورد; و گرماي نواحي استوايي، در طي زمان، پوست را تيره و موي را سياه ميكند، موجب بروز ((خصلتهاي حيواني))، تاريك انديشي، سبكسري و بالاخره عنان گسيختگي در مقابل خوشيها كه زود كار را به پايكوبي و آوازخواني ميكشاند ميگردد. غذا نيز در خلق آدمي تاثير دارد، چنانكه تغذيه سنگين از گوشت و ادويه و غلات باعث رخوت جسم و مغز ميشود، و همچنين مقاومت شخص را در مقابل بيماريهاي عفوني و قحطي كم ميسازد; در مقابل، تغذيه سبك، مانند آنچه مردم بيابانگرد ميخورند، بدن سالم و چالاك و انديشه روشن به بار ميآورد و مقاومت را در مقابل بيماريها زياد ميكند.
در ميان اقوام مختلف روي زمين از جهت قوا و استعدادهاي فطري تفاوت و تمايزي وجود ندارد، بلكه پيشرفت يا عقبماندگي هر قوم بستگي به شرايط جغرافيايي محيطشان دارد; و به همين سبب است كه با تغيير يافتن آن شرايط، يا بر اثر مهاجرت قومي به اقليمي تازه، اوضاع و خصوصيات اجتماعي نيز عوض ميشود.
شرايط اقتصادي نيز، به ميزاني پايينتر از شرايط جغرافيايي، در نشو و نماي هر قوم موثر است. ابن خلدون عموم جامعههاي بشري را برحسب روش گردآوردن آذوقه به دو دسته خانهبهدوشان و خانهنشينان تقسيم ميكند، و بيشتر جنگها را نتيجه حرص مردمان در به دست آوردن آذوقه فراوانتر ميداند. قبايل خانه به دوش دير يا زود جامعههاي خانهنشين را مغلوب ميسازند، زيرا ايشان طبعا به سبب شرايط سخت و متغير زندگيشان داراي خويهاي جنگي، يعني دلاوري و همكاري و شكيبايي هستند. خانه به دوشان ممكن است تمدنها را نابود سازند، ولي هرگز تمدني بوجود نميآورند، بلكه خود عموما در خون نژادي و تمدن قوم مغلوب شدهشان جذب و مستهلك ميشوند; چنانكه اعراب خانه به دوش نيز از اين قاعده مستثنا نبودند. از آنجا كه هيچ قومي در طول زمان از منابع غذايي خود راضي باقي نميماند، جنگ امري طبيعي ميشود. بر اثر جنگ است كه قدرتهاي سياسي به وجود ميآيند يا تجديد ميشوند. از اين روي، سلطنت شكل عادي حكومت است و به همين سبب، تقريبا در سراسر تاريخ، شايع و متداول بوده است. سياست مالي هر حكومتي ميتواند موجب استقرار جامعه يا انقراض آن شود. ماليات بيش از اندازه و شركت دولت در امر توليد و توزيع كالاها موجب خفه كردن انگيزههاي فردي و شوق كار و حس رقابت ميشود، و مرغ تخمطلاي دولت را ميكشد. از طرف ديگر تمركز خارج از حد ثروت ممكن است باعث بروز انقلاب و متلاشي شدن جامعه شود.
در جريان تاريخ نيروهاي اخلاقي نيز دست در كارند. امپراطوريها بر پايه همكاري و همفكري مردمانش استوار ميمانند، و براي تامين اين منظور بهترين روش آن است كه دين و آييني واحد بر مغزها رسوخ و تسلط يابد.
ابن خلدون در واقع با پاپها، دستگاه تفتيش افكار، و مصلحان پروتستان، در مورد ارزش و لزوم وحدت دين در هر جامعه، موافقت دارد.
براي پيروزي و پيشرفت بايد متكي به پشتيباني ملتي بود كه ايماني مشترك و هدف واحد داشته باشد. اين يگانگي دلها و ارادهها حاصل نميشود، مگر به كمك قدرت الاهي و اتكاي ديني. ... وقتي افراد بشر دل به مطامع دنيوي ببندند، ناچار نسبت به يكديگر حسود ميشوند و با هم از در دشمني و نفاق در ميآيند. اما اگر به خاطر عشق به خداوند دست از دنيا و بيهودگيهايش بشويند.... حسادتها از ميان ميروند و آتش نفاق فرو مينشيند و آدميان با دل و جان از يكديگر دستگيري ميكنند و اتحادشان آنها را تواناتر ميسازد; آمال نيك پيشرفت سريع مييابد. تا آنجا كه امپراطوري بزرگ و نيرومندي به وجود ميآيد.
دين نه تنها در هنگام جنگ كمك بزرگي است، بلكه بقاي آن وسيله خير و بركت جامعه
آسايش روح فرد است; و اين نيكوييها حاصل نميشود، مگر آنحه ايمان ديني واحدي، بدون چون و چرا، در جامعه حكمفرما باشد. فيلسوفان هزاران نظريه عقلايي ساخته و پرداختهاند، اما هيچ كدامشان قادر نبودهاند براي دين جانشيني، كه مانند آن راهنما والهامبخش نوع بشر باشد، بيابند. ((اكنون كه بشر به هيچ وجه نميتواند بر حقيقت عالم پي ببرد، بهتر است ايماني را كه يك قانونگذار الهام يافته به وي تلقين ميكند بپذيرد; بخصوص كه او بهتر ميداند خيرما در چيست، و به ما دستور صريح ميدهد كه چه اعتقادي بايد داشته باشيم و چه اعمالي بايد انجام دهيم.)) پس از اين مقدمه منطبق بر اصول ديني، تاريخنويس و فيلسوف ما به تغيير ناتوراليستي تاريخ ميپردازد.
هر امپراطوريي مراحلي متوالي را ميگذراند.
1) ابتدا يك قبيله خانه به دوش كه به پيروزيهايي رسيده است در سرزمين يا كشوري كه به تصرف در آورده مستقر ميشود تا از مزاياي آن بهرهمند گردد. ((كم تمدنترين اقوام پر وسعتترين نواحي را تسخير ميكنند.))
2) پيچيده شدن روابط و مقررات اجتماعي ايجاب ميكند كه قدرتي متمركزتر به وجود آيد تا بتواند نظم اجتماعي را برقرار دارد; در نتيجه سر كرده قبيله به صورت پادشاه در ميآيد.
3) در اين نظم پابرجا ثروت افزايش مييابد، تعداد شهرها ازدياد مييابد، فرهنگ و ادب ترقي ميكند، هنرها مشوقاني به دست ميآورند، و علم و فلسفه سرهاي خود را بلند ميكنند. پيشرفت زندگي شهرنشيني و آسايش حاصل از توانگري خود مقدمه فساد است.
4) جامعه توانگر و مرفه به مرحلهاي ميرسد كه خوشي و تجمل پرستي و تنآساني را به تهور در كار و مخاطره جويي و يا جنگ ترجيح ميدهد; نفوذ دين بر ايمان و تخليل افراد سست ميشود و اصول اخلاقي رو به زوال مينهند; لواط رواج مييابد و خصايل و آمال جنگاوري از ميان ميروند; پس براي دفاع از چنين جامعهاي سربازان مزدور اجير ميشوند، اما اين افراد فاقد غيرت ميهن پرستي و ايمان دينيند. گنج بي دفاع گرسنگان مرزنشين را به حمله و چپاول دعوت ميكند.
5) هجوم از خارج، يا توطئه داخلي، و يا هر دو باهم، كشور را واژگون ميسازند. چنين بود دوران تحولات امپراطوري روم، يا حكومتهاي مرابطون و موحدون در اسپانيا، و ديگر پادشاهيهاي اسلامي در مصر، سوريه، عراق، و ايران; و ((هميشه نيز چنين خواهد بود.)) اينهاشمهاي از هزاران مطالبي است كه مقدمه ابن خلدون را معتبرترين محصول فلسفي قرن خود ساخته است.
ابن خلدون تقريبا در هر زمينه فكري عقايد و نظرات تازهاي اظهار داشته، جز در مبحث الاهيات، كه در آن زمينه نوآوري را دور از خرد دانسته است. وي در حالي كه مشغول نگارش كتاب مهمي در فلسفه است، فلسفه را خطرناك ميخواند و به خوانندگانش اندرز ميدهد كه دست از سرآن بردارند. محتملا در اين جا مراد وي فلسفه مابعدالطبيعه والاهيات بوده است، نه فلسفه به معني وسيعش كه عبارت است از كوشش به ادراك امور بشري در دورنمايي وسيع. بعضي اوقات ابن خلدون مانند سادهترين پيرزني در ميدان بارفروشها حرف ميزند و معجزات، جادو، ((چشم بد))، خواص غريبه حروف الفبا، و غيبگويي از روي خوابها، رودههاي جانوران، و پرواز پرندگان را ميپذيرد. با وجود اين، علم را تحسين و تكريم ميكند، در اين زمينه به برتري يونانيان بر مسلمانان اذعان مينمايد، و از انحطاط تحقيقات علمي در عالم اسلام تاسف ميخورد. وي كيمياگري را مطرود ميشمرد، اما به علم احكام نجوم تاحدي اعتقاد نشان ميدهد. در اينجا بايد با ذكر پارهاي از نكات منفي از اعتبار ابن خلدون بكاهيم. گرچه بزرگي انديشه وي به اندازه بزرگي اسلام است، اما به همان نسبت در برخي از محدوديتها نيز با آن سهيم است. ابن خلدون در سه مجلد تاريخ خود تنها هفت صفحه براي بحث درباره مسيحيت جا پيدا ميكند. از يونان و روم و اروپاي قرون وسطي گاه نامي به ميان ميآورد. هنگامي كه تاريخ افريقاي شمالي و مصر مسلمان و خاور نزديك و ميانه را به رشته نگارش در ميآورد، ميپندارد كه ((تاريخ همه اقوام)) را نقل كرده است. گاهي اوقات مرتكب غفلتهاي ناشي از بي توجهي ميشود: فكر ميكند ارسطو در رواق و سقراط از درون تغار چوبي درس ميدادهاند در واقع روش تاريخنويسي وي از آن نظرات و اصولي كه در مقدمه عرضه داشته است سخت عدول ميكند; مثلا مجلدات مربوط به تاريخ بربرها و اقوام شرق جز ضبط شجره نامههاي ملال آور سلسلههاي پادشاهي، دسيسههاي درباري، و جنگ و جدالهاي بي اهميت، چيز ديگري نيستند. ظاهرا قصد وي از نگارش اين دو مجلد تنها ضبط وقايع سياسي بوده است، و مقدمه را به عنوان يك تاريخ فرهنگ گرچه آنهم با نظري اجمالي نوشته است.
براي آنكه بار ديگر با همان ديده احترام به ابن خلدون بنگريم و اهميت مقام او را به خاطر آوريم، كافي است از خود بپرسيم كدام يك از آثار فلسفي مسيحيان قرن چهاردهم ميتواند در رديف مقدمه ابن خلدون قرار گيرد.
شايد برخي از نويسندگان گذشته تنها بخشي از آن ميدان وسيعي را كه وي طرحريزي كرده بود مورد بحث و تحقيق خود قرار دادهاند; و همچنين در ميان ملت خودش، مسعودي (فت345 ه ق، 956 م)، در كتابي كه اكنون مفقود شده است موضوع تاثير دين و امور اقتصادي و هدفهاي اخلاقي و اوضاع محيط را بر روي رفتار و قوانين مردم هر جامعه مورد مطالعه قرار داده و به توجيه علل انحطاط سياسي كشورها پرداخته بود. بايد گفت ابن خلدون خود را آفريننده علم جامعهشناسي ميدانست و از جهاتي هم حق داشت. در نوشتههاي پيش از قرن هجدهم هيچ جا به بحثي درباره فلسفه تاريخ ياروش جامعهشناسي، كه از لحاظ وسعت نظر و قدرت فكر و تجزيه موشكافانه، قابل مقايسه با اثر ابن خلدون باشد برخورد نميكنيم. پيشواي فلاسفه تاريخ ما در عصر حاضر درباره مقدمه ابن خلدون چنين داوري ميكند: ((بي شك در نوع خود بزرگترين اثري است كه تاكنون از هر مغزي، در هر زمان و مكاني، به وجود آمده.)) كتاب اصول جامعهشناسي هربرت سپنسر بخوبي ميتواند با آن طرف مقايسه قرار گيرد; اما سپنسر چندين نفر همكار داشت. در هر حال ما ميتوانيم نظر يك محقق عاليمقام در تاريخ علم را بپذيريم كه گفته است: ((مهمترين اثر تاريخي در قرون وسطي))، مقدمه ابن خلدون بوده است.
تاريخ تمدن – مجلد ششم ( اصلاح ديني ) بخشي از فصل 30 )
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××