اسلام و غرب، كالبد شكافي يك نظريه غربي
منبع
ديدگاه غرب نسبت به اسلام در دورههائي طولاني، شكل گرفته و ديدگاههاي خاورشناسان، انديشمندان، پژوهشگران و سياستمداران غربي بسته به زمينهها و نگرشهاي متدلوژيك، ديني، فكري و سياسي هر يك، چندگانگي يافته است ولي اغلب در اصول و بنيادهايي كه بخشي از آگاهي غرب به جهان اسلام را تشكيل داده اتفاق نظر دارند. در چارچوب همين نوع نگاه است كه غرب، حقيقت «قدرت، هژموني، خردمندي، و پيشرفت» را براي خود در نظر گرفته و «فرمانبري، ضعف، و عقبماندگي» را براي ديگران رقم زده است و اين روش را در عرصه واقعيت نيز به اشكال گوناگوني چون: اشغال نظامي، سيطره اقتصادي و سلطه فرهنگي و سياسي و جنگ رواني و تبليغاتي، اعمال كرده است.
از جمله نظريههاي مهمي كه در دهه نود (قرن گذشته) در غرب مطرح شد، ديدگاه بيدهام برايان(1) است كه طي سلسله مقالاتي در اكونوميست لندن (سال 1994) به چاپ رسيد، و به رغم اينكه حاوي نظرات قابل توجهي در خصوص رابطه غرب با اسلام بود، با همان استقبالي كه نظريه «برخورد تمدنهاي» هانتينگتون و نظريه «پايان تاريخ» فوكوياما با آن مواجه شدند، روبرو نگرديد.
ديدگاه برايان، بيانگر نوعي استراتژي غرب در برخورد با جهان اسلام و به ويژه هر چيزي است كه در پيوند با مضمون حضور فعال اسلامي در تمدن بشري، قرار گيرد.
وي پايه معرفتي ديدگاه خود را چنين تبيين ميكرد كه فضاي حاكم بر قرآن، فضاي تسليم انسان در برابر پروردگار است. وي آنگاه مقايسهاي ميان انجيل و قرآن نسبت به آنچه «گناه نخستين» مينامند، به عمل ميآورد. وي معتقد است طبقهاي كه مانع از نزديكي اسلام و غرب به يكديگر ميشود، طبقه علماي ديني است كه مسلح به اجتهاد براي تعيين مواضع كلي بوده و ارتباط دين و دنيا را حفظ كرده و مانع استقرار سكولاريزم ميشود حال آنكه در خود قرآن تنها هشتاد آيه وجود دارد كه به احكام عمومي و دنيوي پرداخته است. وي سپس كساني را كه در پي نزديك ساختن اسلام و غرب به يكديگر هستند فرا ميخواند تابه مبارزه با انحصار حق اجتهاد به فقها، پرداخته و چنان كنند كه از اين پس، هر كس، قرائت آزاد خود را از اسلام داشته باشد؛ او ميافزايد كه: (وظيفه هر مسلمان، نگاه به آينده است و غيرممكن است كه امت اسلام بتواند پيشرفت كند مگر آنكه مانعي به نام علماي دين را از پيش پاي بردارد و اجتهاد را براي همه افراد با هر طرز فكري همگاني كند و اگر اسلام، خواهان ورود به دنياي دمكراسي است، پس نيازمند «اصلاحات» است.
وي مقايسهاي ميان وضع جهان اسلام در قرن پانزدهم هجري (قمري) و وضع اروپا در قرن پانزدهم ميلادي ميپردازد و بر آن است كه مشابهتهايي از نظر فراهم بودن زمينههاي مناسب اصلاحات و نيز نوع نهادهاي ديني كه مسلمانان اهل سنت در حال حاضر از آن برخوردارند و نهادهاي كليسيايي كه در قرن پانزدهم ميلادي برقرار بود و نيز در ميزان ياس و نوميدي مسلمانان امروز و اروپاييان آن زمان وسرانجام در وجود شوق و اميد به بهبوداوضاع در هر دو زمان است و نتيجه ميگيرد كه هم اكنون وقت اصلاحات و اصلاح دين در جهان اسلام است.
و همچنين برايان از عامل ديگري نيز كه در تحقق «اصلاحات» موثر است، سخن ميگويد و آن، «عامل خارجي» است كه بايد به حمايت و پشتيباني و تشويق «اصلاحات در درون جوامع اسلامي» بپردازد. چنانچه در آن زمان، مسلمانان، خود عامل خارجي تحريك كننده و مشوق پيشرفت اروپا، به شمار ميرفتند اينك نيز غرب بايد كمك فرهنگي واقتصادي و حتي نظامي به اصلاحات در جهان اسلام كمك كند. وي به مشكل طولاني بودن زماني كه تحولات اروپا به خود ديده -- و آن را يكصد و پنجاه سال ميداند -- اشاره ميكند و معتقد است كه جهان اسلام نميتواند اين مدت طولاني منتظر بماند و تحولات امروزي، آن چنان ناگهاني و پرشتاب است كه هيچ نيازي به چنين مدت طولاني نيست و بايد اسلام و جهان اسلام را سريعتر، غربي كرد و احتياج به يك دوره فشرده و تحولات سريع است ولي اين حركت، از كجا بايد آغاز گردد؟
«برايان» معتقد است كه اين حركت، بايد از سوي مسلماناني كه به «دمكراسي»، ايمان دارند، آغاز شود و حتما قدرتهاي غربي بايد با قدرت و شدت آن را مورد حمايت قرار دهند ولي خود اعتراف ميكند كه امروزه بخش اعظم جهان اسلام در آستانه ورود به بحرانهاي سياسي بزرگي است كه فضاي ناامن، نگراني و نابسامانيهايي در روابط اين گونه را در پي خواهد داشت و غرب بايد اين تحولات را بپذيرد و تحمل كند چرا كه معتقد است اگر غرب بخواهد به تحولات جهان اسلام، تكان و حركتي دهد، مجبور است گرچه با مقداري تظاهر و تبليغات، به نظام خود يعني نظام غرب، رنگ و لعابي اخلاقي و حتي معنوي دهد و نيز گرايشهايي به سمت چپ جديد،اعمال كند زيرا فاصله گرفتن غرب از اعتقاد به جهان ديگر «آخرت»، علت بسياري از مشكلات آن به شمار ميرود، لذا از غرب ميخواهد كه نيم نگاهي نيز -- گرچه به مصحلت -- به جهان آخرت داشته باشد تا فاصلهاش را با مسلمانان، كمتر سازد.
برايان اين پرسش را مطرح ميسازد كه آيا ميان اسلام و غرب، وقوع جنگ و برخورد، ناگزير است؟ اين پرسشي است كه «هانتينگتون» در نظريه «برخورد تمدنها» به آن پاسخ مثبت ميدهد ولي «برايان» آن را ضروري نميداند و در ميان طرفهاي ديگر تنها به غرب، كنفوسيوسيسم و اسلام بسنده ميكند و بر آن است كه طرفهاي حذف شده، در اين ميان، تمدنهاي ديگري را تشكيل نميدهند.
«كنفوسيوسيسم» نيز چنانكه «برايان» ميگويد استعداد آن را ندارد كه آلترناتيو تمدني براي جهان، ارايه دهد بنابراين بايد از معادلات درگيريها، حذف شود و درگيري و برخورد تنها ميان اسلام و غرب، صورت ميگيرد.
ولي برايان بر آن است كه به رغم آنچه او بارها از آن به «جهاد» و «خشونت اسلامي» ياد ميكند و نيز با وجود درگيريهاي تاريخي كه ميان اسلام و غرب در طول تاريخ وجود داشته و زماني، اسلام به غرب يورش آورده و به «پواتيه» رسيده و گاهي نيز غرب عليه اسلام دست به يورش زده و بسياري از مناطق اسلامي را به اشغال خود درآورده است اما معذلك، جنگ اسلام و غرب، محتوم نيست و با وجود چنان درگيريهايي درگذشته، نيز چند و چون درگيريها در آينده مشخص نيست. توضيح او از اين قرار است كه عليرغم اختلاف ميان مسلمانان و غرب، زمينههاي مشتركي وجود دارد كه ميتوانند در مورد آن، به گفتوگو بنشينند. او ميافزايد كه دو طرف، ميتوانند با يكديگر به معامله بپردازند و حتي انقلابيون ايران نيز ميتوانند با غرب، معامله و توافق كنند.
آنگاه برايان توجه خود را معطوف به شمال آفريقامي كند و معتقد است كه امكان دارد در آنجا نيز رژيمهاي ضدغربي وجود يابند كه مقاومت كنند و حساسيت ويژهاي نشان دهند.
پس از آن، برايان، جهان اسلام را مورد خطاب قرار داده و براي سازش با غرب و ورود به كاروان تمدن كنوني، سه توصيه به آنها ميكند:
يك: هماهنگ شدن با اقتصاد غرب.
دو: پذيرش نظام حقوقي غرب در باب زن و مرد.
سه: كوشش در جهت تحكيم پايههاي دمكراسي و تطبيق آن بر نظامهاي حكومتي خويش.
او پيش از ارايه هرگونه توضيحي درباره اين توصيههاي سه گانه، به آنچه كه در آن زمان -- از ديد غربي او -- در الجزاير وجود داشته، ميپردازد و بر ضرورت دخالت غرب در درگيريهاي الجزاير تاكيد ميكند و نسبت به پيامدهاي پيروزي اسلامگرايان در آنجا، شديدا ابراز نگراني ميكند.
در مورد خيزش اسلامي، برايان دو نظر متضاد را مطرح ميسازد. يكي كه خوشبينانه است ميگويد كه برقراري رژيمهاي اسلامي ممكن است به ايجاد فضايي نگران كننده بيانجامد ولي اين فضا سرانجام مهار خواهد شد. ديگري بدبينانه و عبارت از آن است كه تشكيل رژيمهاي اسلامي به مفهوم تشديد درگيري است كه بر اثرآن، نظريه «هانتينگتون»، تحقق پيدا خواهد كرد.
برايان معتقد است كه به هر حال غرب، مجبور است بسياري از فرضيات خود را تغيير دهد. مسلمانان نيز بايد در آموزههايي كه چهارده قرن پيش، از سوي پيامبر اكرم(ص) روايت شده، تجديدنظر به عمل آورند.
درخصوص مسايل اقتصادي، برايان نسبت به منظومه اقتصادي اسلام، ترديد ميكند و نتيجهگيري ميكند كه اسلام، مبتني بر نظام «فردگرايانه» است و اقتصاددانان مسلمان، نيز ميتوانند معتقد به لزوم محدود ساختن نقش دولت در زندگي اجتماعي باشند.
او ميگويد: «انديشه رايج آن است كه فرد مسلمان، مثلا در تبديل يك گندمزار به كارگاه توليد كامپيوتر بايد به دنبال عدالت و خواهان آن باشد ولي چگونه ميخواهند نظر اسلام را در اين تبديل، عملي كنند؟!
او مجددا، نظام سرمايهداري را به اعمال اندكي انضباط اخلاقي -- كه ماركسيسم با انقلابي كه عليه سرمايهداري به عمل آورد موفق به تحقق آن نشد -- توصيه ميكند و سپس اشاره ميكند كه نظام زكات (در اسلام)، نظامي است داوطلبانه و لذا نميتواند مشكلي را حل كند، و ميگويد: زكات در زمان پيامبر (ص) بر طلا و نقره و محصولات كشاورزي متمركز بود و پس از آن موارد ديگري را نيز در برگرفت. ولي اين نظام مالياتي، نميتواند نيازهاي امروز را برآورده سازد. وي البته تحريم «ربا» از سوي اسلام را ميپسندد و معتقد است كه تحريم آن امر مفيدي بوده است.
برايان خود به همين نظر اسلام يعني تحريم ربا، گرايش مييابد و به بانكهاي غربي توصيه ميكند كه به نوعي، اين تحريم را اعمال كنند ولي خود اين اشكال را وارد ميكند كه اگر نظام ربايي را اعمال نكنيم چگونه خواهيم توانست در عرصه سرمايه و نقدينگي، انگيزه ايجادكنيم؟
مهمترين نكته در ديدگاه برايان عبارت از آنست كه اسلام نبايد مدعي يك نظام اقتصادي در عرض اقتصاد سرمايهداري غرب باشد بلكه يك سري آموزههاي عمومي عرضه كند كه با مقداري تسامح بتوان اقتصاداسلامي را مترادف با اقتصاد آزاد سرمايهداري دانست.
درخصوص برابري زن و مرد، او پس از توضيحات مفصلي از وضع امروزي زنان، ميگويد: رفتار و برخورد كنوني اسلام (نسبت به زنان) زاييده تفسيري مردسالارانه از قرآن است. ولي راههايي نيز براي تفسيرهاي نو وجود دارد و جهان اسلام را بدان فرا ميخواند.
آخرين موضوعي كه برايان مطرح ميسازد، مساله دمكراسي است و آن را بزرگترين مانع در برابر نزديكي دو جهان اسلام و غرب، قلمداد ميكند.
به نظر او اگر جهان اسلام در پي نيل به الگوي غربي است بايد دمكراسي را در تمامي قلمروي فكر سياسي خود و با همه لوازم دمكراسي، گسترش و تعميم دهد و داشتن نظامات شورايي اسلامي كافي نيست، بلكه بايد عينا دمكراسي غربي باشد.
اين بود فشرده نظريه برايان درباره راهكار نزديكي جهان اسلام و جهان غرب كه خود توضيح كاملي از برنامهريزيهاي گسترده غربي براي تحقق «جهاني شدن» به مفهوم شديدا غربي كنوني نه تنها در بعد اقتصادي بلكه در ابعاد فرهنگي و سياسي نيز ميطلبد.
ملاحظاتي بر ديدگاه «برايان»
درخصوص ديدگاه آقاي برايان، چند نكته را خاطر نشان ميشويم:
نخست: در اين ديدگاه، «نظام غرب»، نمونهاي آرماني تلقي شده كه ملل ديگر بايد در پي الگوپذيري از آن باشند و از ملتهاي ديگر ميخواهد كه خود و دولتهاي خود را تطبيق به چنان الگويي كه مدينه فاضله اوست بدهند. حال آنكه برايان از جنبههاي منفي بسياري كه نظام غرب، حامل آن است چشم ميپوشد چه نظامها و جوامع غربي، معمولا از نظر مفاهيم انساني و سمتگيريهاي اخلاقي و حتي در زمينه همياريهاي اجتماعي، دچار كمبودهاي جدي هستند. شگفت آنكه او مدعي است كه ماركسيسم در پي برقراري نظامي اجتماعي -- اخلاقي بوده ولي شكست خورده است. حقيقت آن است كه ماركسيسم هم از همان بيماري رنج ميبرد كه سرمايهداري و نظامهاي غربي امروزي از آن رنج ميبرند و آن، ماترياليسم در انديشه و عمل است. ماركسيسم ميپنداشت كه نظام سرمايهداري با پذيرش «مالكيت»، آنهمه تناقضها، دردها و پيامدهاي استعماري را به دنبال داشته و فراموش كرده بود كه نظام سرمايهداري از اساس و با سمتگيري مادي خود، دچار اين بيماريها شده و از آنجا كه خود ماركسيسم نيز همين سمتگيري مادي را داشته، دچار همان عوارض و پيامدهاي منفي به شكل ديگري شده و جنبه استعماري و سلطهگرايانه يافته است. چرا كه در ماركسيسم، «طبقه»، جاي «فرد» در نظام سرمايهداري را گرفت و به طبقات ديگر ستم روا ميداشت و فخر ميفروخت.
به طور كلي ميتوان به انواع جنبههاي منفي نظام سرمايهداري يا نظام غربي از جمله: انحطاط اخلاقي، گسيختگيهاي خانوادگي، احساس تنهايي افراد، رواج خودكشي و از همه بدتر استمرار عرصه تسلط بر ديگران، اشاره كرد كه همان بيماري است كه امروزه با عنوان «جهاني شدن» از آن ياد ميشود و به معناي سلطه اقتصاد غرب بر اوضاع اقتصادي جهان و چيرگي فرهنگي غرب بر اوضاع فرهنگي دنيا و تسلط سياسي غرب بر كل گيتي است و در واقع، به راحتي ميتوان «جهاني شدن» را «غربي شدن» يا «امريكايي شدن»، نامگذاري كرد.
شگفت آنكه آقاي برايان، امت اسلامي را به تبعيت (سياسي --- اقتصادي و فرهنگي) از غرب براي تحقق نزديكي ميان اين دو جهان، توصيه ميكند كه مهمترين نكته ديدگاههاي وي به شمار ميرود؛ همچنين به نظر او جهان اسلامي كه در قرن پانزدهم هجري زندگي ميكند، احتياج به يك خيزش همه جانبه به سوي الگوهاي غربي دارد و به نظر او عامل خارجي، ميتواند و بايد مشوق اين خيزش، باشد. بنابراين غرب، فرمانده «اصلاحات» است و هدف از اين اصلاحات نيز (غربي شدن) است.
دوم: برايان، نقطه قوت و پوياي جهان اسلام يعني علماي دين را مورد نقد قرار ميدهد؛ علمايي كه پيامبر اكرم(ص) آن را -- به اعتبار فقهايي كه به زندگي انسان، چهره اسلامي ميبخشند و ويژگي اسلامي امت به وسيله آنها حفظ و حراست ميشود -- وارثان انبيأ، توصيف ميفرمايد. او همچنين روش تخصصي اين فقهأ يعني «اجتهاد» را مورد نقد قرار ميدهد و ميخواهد كه منطق «اجتهاد» از ميان برداشته شود و جهان اسلام و علمأ دين از اين جهت، خلع سلاح گردند؛ حال آنكه ميدانيم «اجتهاد»، يكي از رازهاي اصلي انعطافپذيري و جاودانگي اسلام است؛ زيرا مجتهد، كسي است كه در جهت كشف حكم واقعي تلاش ميكند و سعي دارد وقايع جديد و احكام آنها را با توجه به اصول و قواعدي كه در اختيار اوست، استنباط نمايد.
راز اسلاميت امت نيز در همين است و چنانچه امت را از علمايشان جدا سازيم و امت، علماي خود و عنصر «اجتهاد» مطلوب را از دست دهد، دچار سردرگمي شده و پيوند اوبا اصول و بنيادهاي ديني، گسسته ميشود و با منابع و احكامش بيگانه ميگردد و اين همان هدفي است كه آقاي (برايان) در پي آن است. او در پي گسست امت اسلام از مباني خويش و بيدفاع و بيهويتشدن جهان اسلام است و وقتي به امت اسلامي توصيه ميكند كه نسبت به چگونگي اجراي آموزههايي كه چهارده قرن پيش نازل شده و قرار است در شرايط پيشرفته امروزي پياده شوند، تجديدنظر به عمل آورند يا وقتي ميگويد: تنها هشتاد آيه در قرآن وجود دارد كه به احكام عملي تنظيم زندگي پرداختهاند و براي امروز قابليت اجرايي ندارند، همين هدف را دنبال ميكند.
همه اين تعبيرات، بيانگر هدف اصلي اين نظريهپردازيهاست و تلاشي در جهت تهيساختن امت از صفت اسلامي خويش و دورساختن آن از نقش، واقعيت، راز اسلاميت، بقا و اقتدار خود است. در واقع نيز همين تهديد، ما را متوجه خطر اصلي كه در كمين ماست ميكند و برآن ميدارد تا به شدت در برابر آن بيدار و مجهز شويم. اين تهديد، علمأ را نيز نسبت به نقش سترگي كه در حفظ شخصيت و كرامت و پيشرفت اين امت و پيوندش با واقعيتها دارد هوشيار ميسازد.
سوم: برايان سعي دارد حقايق را تغيير دهد يا فهم و درك نادرست خود را بر قرآن كريم، تحميل كند تا تصورات و گمانهاي ماترياليستي و انگليسي خود را براساس آن، بنا كند. به عنوان مثال، او تاكيد دارد كه جو غالب در قرآن، جبرگرايي است و انسان مسلمان احساس ميكند كه در زندگي و حركت خويش، گرفتار جبر است و اختياري ندارد و اين ويژگي نه او را شايسته پيشرفت ميسازد و نه سزاوار خيزش و اصلاح ميگرداند. حال آنكه اصل چنين برداشتي، از پايه نادرست است. قرآن كريم به انسان تاكيد ميكندكه او ميتواند خود را تغيير دهد و دگرگون سازد و تغيير الهي نيز تابعي از تغيير خويشتن است: «ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم) (ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمةً انعمهاعلي قومٍ حتي يُغيروا مابانفسهم).
بنابراين سمتگيري قرآن، برخلاف آنچه تبليغ شده، مبتني بر اراده انساني و تقويت اين اراده، البته در چارچوب لطف الهي است.
همچنين ميبينيم كه برايان، به اسلام را به معناي تسليم به دور از خودباوري و اراده آزاد، قلمداد ميكند كه اين نيز تفسيري غلط است زيرا اسلام به معني تسليم داوطلبانه و آگاهانه انسان در برابر فرمانهاي الهي به مثابه راه منتهي به كمال و عزت و رشد است.
و در مورد مقايسهاي كه درخصوص برداشتهاي انجيل و قرآن از «گناه نخستين» صورت گرفته و نيز اين تصور كه تنها هشتاد آيه در قرآن وجود دارد كه به زندگي انسان پرداخته، حقيقت آن است كه تمامي آيات قرآن، ارتباط مستقيم با زندگي و رفتار انسان دارند؛ حتي آيات مربوط به آخرت، آيات توحيد و آيات عدل الهي، همگي در راستاي شكل دهي به شخصيت انسان موحد، عادل و داراي رفتاري متعادل است و برداشت برايان، كاملا مغاير با حقيقت است. همين نكته در مورد تصور وي مبني بر اينكه تعاليم قرآني كه بر رسولگرامي اسلام (ص) نازل گشته، همگي تعاليمي صرفا بشري هستند كه در جهت اصلاح اوضاع پيشين مطرح شدهاند، و احكام امروز نيستند نيز صادق است؛ قرآن كريم از سوي آفريدگار انسان آمده تا انسان را اصلاح و تربيت كند و تنها راه كمال را به او بنماياند و با فطرتي كه با تغيير احوال و شرايط، دچار تغيير و تحول نميگردد، هماهنگش سازد.
طرح نادرست و ساده شده «اقتصاد اسلام» از سوي برايان نيز مشمول همين حكم است. گويا از نظر او، اقتصاد اسلامي تنها در همين دو سمتگيري اخلاقي، يعني (زكات داوطلبانه) و (حرمت ربا)، خلاصه ميشود حال آنكه اقتصاد اسلامي، داراي ديدگاههاي جامعي درباره توزيع و توليد در يك اقتصاد انساني، و تكامل آن و درباره روند توزيع پس از توليد انساني است. همچنانكه ديدگاههاي كاملي نسبت به مهمترين عناصر اقتصاد و مالكيت و مالياتها و تعديل ثروت دارد و نظام مالياتي اسلام منحصر به زكات و آنچه برايان تصور كرده، نميشود. كما اينكه مكتب اقتصادي اسلام، مشكلات مختلف انساني را لحاظ كرده و بنابراين، به همه ابعاد زندگي ميپردازد و در مورد هر رفتار و كنش اقتصادي جامعه، يكي از احكام پنجگانه اسلامي، صدق ميكند و اين بدان معني است كه نظريه اقتصادي اسلام، عام و مشتمل بر تمامي جنبههاي زندگي است.
ولي تنظيم و وضع قوانين اقتصادي و نتايج علمي كه به كشف واقعيتهاي خارجي در اين عرصه ميپردازند، جزء وظايف دين به شمار نميروند. دين بايد اصول و خطوط كلي را ارايه دهد. از اينجاست كه «برايان» گمان برده كه مسلمانان ميتوانند نظريه اقتصادي خود را به كناري نهند و مستقيما به نظام سرمايهداري غرب ملحق شوند چنين تصوري از جهانيسازي اقتصاد غرب برگرفته شده است و جهان اسلام را نه در سود و همه مزاياي سرمايهداري بلكه در پرداخت هزينههاي آن، شريك كرده و مورد استثمار قرار ميدهد.
چهارم: برايان اعترافات جالبي نيز به عمل ميآورد به عنوان مثال آنجا كه ميگويد: بسياري از رژيمهاي موجود در جهان اسلام ساخته و پرورده استعمار غرب هستند و گناه آن نيزبرعهده غرب است و بنابراين اگر جهان غرب در پي نزديك ساختن جهان اسلام به خويش است بايد بار تغيير اين رژيمهاي ديكتاتوري به رژيمهاي دمكراتيك را بر دوش گيرد. همچنين اعتراف ميكند فاصله گرفتن غرب از اعتقاد به جهان آخرت، علت بسياري از مشكلاتي است كه گريبانگيرش شده است.
همچنين ميگويد كه غرب بايد بسياري از دادهها و نظريههاي خود را تغيير دهد زيرا از استحكام علمي لازم برخوردار نيستند و به نظام سرمايهداري نيز توصيه ميكند كه اندكي در انديشه انضباط اخلاقي و سمتگيري اجتماعي و در پيشگرفتن سياست چپ جديد يعني گرايش به عدالت اجتماعي باشد. و در مورد ربا، او ميپذيرد كه زيانهاي فراواني دارد و به نظر او تحريم ربا از سوي اسلام، جهتگيري درستي است كه بانكهاي غرب نيز بايد آن را در پيش گيرند و اقتصاد غربي نيز بايد به طور جدي، مورد توجهش قرار دهد گرچه در مورد پذيرش اين پيشنهاد اسلامي و انساني از سوي سرمايهداري فزونخواه و سودپرست غرب، خود نيز ترديد دارد.
برايان هر از گاهي در ميان گفتههاي خود، لب به اعتراف به حقايق انكارناپذيري ميگشايد از جمله اينكه نظام جمهوري اسلامي ايران، نظامي كاملا دمكراتيك و يك شيوه بديل غرب در جهان اسلام است.
پنجم: اين ديدگاه، با تمركز بر اوضاع الجزاير و هراس از تحولات اسلامي در شمال آفريقا معتقد است كه هرگونه تحولي در اين منطقه به مفهوم گرايش بخش عظيم ديگري از جهان اسلام به برقراري نظام اسلامي است و بر آن است كه غرب بايد همه تلاش خود را به عمل آورد تا از اين تحول -- كه گريزي نيز از آن نيست -- جلوگيري كند.
حقيقت، آن است كه الجزاير، يكي از نمونههاي عام اسلامي است و خيزش اسلامي در تمامي شريانهاي جهان اسلام، جاري شده است و آن را در آستانه تحولات شگرفي براي كشف حقيقت خود و بازگشت به خويش و بازيافت هويت و ويژگيهاي اصيلي كه از آن برخوردار بوده، قرار داده است.
ششم: برايان معتقد است كه شباهت و تساوي كامل ميان زن و مرد در همه عرصهها، امري است كه جهان اسلام بايد در جهت تقليد آن از غرب، تلاش كند.
حقيقت آن است كه چنين تصوري اساسا نادرست است چرا كه مرد و زن، دو نقش مكمل يكديگر را ايفأ ميكنند و هر يك، مسووليتهاي سنگين (و در عين حال متفاوتي) بر دوش دارند و داراي حقوقي هستند كه متناسب با مسووليتهاي هر يك از آنهاست: خداوند متعال ميفرمايد: (و لهن مثل الذي عليهن بالمعروف)
ديدگاه اسلام نسبت به حقوق زن و مرد براساس چنين برداشتي و مبتني بر مقتضيات طبيعتي است كه هر يك از مرد و زن، از آن برخوردارند و بنابراين، برابري كمي و مكانيكي زن و مرد، در خود غرب نيز با توجه به واقعيتهاي موجود، مردود شناخته شده و غيرقابل اجرأ بوده است لذا حتما بايد مسووليتها و حقوق آنها تواما و در كنار يكديگر، نگريسته شود در اين صورت خواهيم ديد كه اسلام، همه چيز را در جاي خود قرار داده و نظام اجتماعي سالم و متعادلي برقرار كرده است. و در مورد مفهوم غربي حقوق زن و حقوق مرد كه غرب به برابري و مشابهت كامل دعوت ميكند ميتوان گفت كه اين منطق هيچ توجهي به اختلافهاي فيزيولوژيك زن و مرد و تفاوتهاي وظايف آنها در زندگي اجتماعي و بالاخره به اهدف تكامل بشريت، ندارد. از اينجاست كه معتقديم توصيه برايان به جهان اسلام در پذيرش برابري زن و مرد، توصيه نابجايي است كه درصدد واژگون جلوه دادن امور واقعي و حقايق طبيعي است و آثار شوم اجتماعي و اخلاقي آن خود غرب را نيز به بنبست كشانده است.
هفتم: به نظر «برايان»، شورا و نظام شورايي كارساز نيست و صرفا بايد به اعمال دمكراسي غربي تن داد و چيزي به نام «مردسالاري ديني» را بايد به كلي فراموش كرد. اين برداشت نيز در واقع مبتني بر منطق غربي است كه دين را امري فردي و فاقد پيوند با زندگي ميداند حال آنكه منطق اسلامي، نقش تمام عياري براي دين در زندگي فردي و اجتماعي انسان قايل است و امكان ندارد كه چنين منطقي با برداشت غربي از دمكراسي، هماهنگي كامل داشته باشد، برداشتي كه بشر را كاملا و بدون هيچ نظارت الاهي، بر سرنوشت خويش، بر قانونگذاريها و بر هر آنچه به زندگي اجتماعي او مربوط ميشود، كاملا مطلقالعنان ميداند.
تصور اسلامي در اين زمينه، مبتني بر هدايت الهي امت براي تحقق جانشيني خداوند متعال از سوي انسان بر روي زمين است و گسترههاي معيني را فراروي قرار ميدهد تا ملت از طريق نظام شورايي، بهترين روش را براي اجراي احكام الهي يا حل مسايل و مشكلات اجتماعي محول شده به خود را برگزيند. حدود و تعزيرات و مجازاتهاي اسلامي، حدود الهي هستند ولي اينكه چه كساني و چگونه آنها را جاري ميسازند، به خود امت، واگذار ميشود تا فرد حاكم و نيز نظام ايدهآل براي اجراي احكام اسلام را برگزينند. حال آنكه منطق غربي، بر هيچ پايه محكم اخلاقي، ديني و عيني، پيريزي نشده است.
به رغم اينكه «برايان» با نظريه «هانتينگتون» در برخورد تمدنهاي غربي و اسلامي، ظاهرا مخالفت ميكند و بر آن است كه دو ديدگاه اسلامي و غربي ميتوانند همگرايي داشته باشند اما به نظر وي، راه حل در آن است كه جهان اسلام، خود را با اوضاع غرب، هماهنگ سازد و تسليم شود تا برخورد تمدنها پيش نيايد!! به نظر ما اين راه حل، غيرمنصفانه است و رابطه نامتعادلي را در پي خواهد آورد و پذيرفتني نيست. مضمون اين پيشنهاد، در واقع، نه تفاهم و نزديكي اسلام و غرب بلكه هضم و تسليم جهان اسلام در برابر غرب است و اين مضمون اصلي آن چيزي است كه به نام «جهانيشدن»، تبليغ ميشود.
.1 يكي از ايدئولوگهاي مصروف سياسي انگليس است كه ميتوان وي را از شاگردان مكتب سياسي توماس هابز به شمار آورد. همفكران او در روزنامههاي مختلف غرب قلمفرسايي ميكنند.
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××