يادي از مرحوم علامه طباطبايي
اگر كسي سؤال يا اشكالي داشت، خوب گوش مي داد و صبر مي كرد حرف او تمام شود، بعد صحبت مي كرد. عصباني نمي شد، حتي وقتي شاگردي كه در بحث جوش آورده بود، صدايش را بلند مي كرد. كسي باورش نمي شد، اما سؤال هايي بود كه او مي گفت: نمي دانم. يا بيشتر از اين نمي دانم. چهارزانو مي نشست و عبا مي انداخت روي دوشش. يك پوستين هم داشت، از آن ها كه از پدربزرگ آدم ارث مي رسد، و زمستان ها آن را مي پوشيد. تا جايي كه مي توانست، با قلم ني مي نوشت. مي گفت: قلم آهني از تأثير مطلب كم مي كند، چون بناي آهن بر جنگ و خونريزي است. و اَنْزَلْنا الحَديدَ فيهِ بَأس شَديد.
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۹/۲۰ ساعت توسط وبلاگ تاريخ و تحقيق
|
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××