گفت و گو ی " مهر " با دکتر مهدی گلشنی
هر تحول معرفتی خاستگاهی فلسفی دارد
خبرگزاری "مهر" - گروه دين و انديشه : دکتر مهدی گلشنی رئيس پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی و استاد فيزيک و فلسفه علم در دانشگاه صنعتی شريف در گفت وگو با گروه دين وانديشه خبرگزاری "مهر"به پرسشهای ما درباره کتاب "ديدگاههای فلسفی فيزيکدانان معاصر " پاسخ گفت .

 * خبرگزاری "مهر" -  گروه دين وانديشه :  به نظر می رسد دغدغه های شما فراتر از دغدعه های رشته ای ( فيزيک) است که در آن تخصص داريد ، يعنی به يک معنا دغدغه های شما پل بين علم و دين و فلسفه است. شما از يک سو به رابطه علم و دين حساس هستيد و از سوی ديگر ، به نسبت علم و فلسفه علاقمنديد که اين يکی چندان  بی تناسب با رابطه علم و دين نيست. لذا با توجه به اين مقدمه آيا می توان دغدغه های فلسفی شما را ذيل نسبت علم و دين قرار داد؟ چون به نظر می رسد شما در عرصه های فراعلمی و حتی علمی که وارد می شويد، همواره به دنبال اين چشم انداز کلان بوده ايد؟ آيا می توان براساس اين نظريه  که هر متفکر را دارای آرمانهای فکری، طرحهای فکری و همچنين پرسشهای فکر می داند، آرمان فکری شما را رابطه علم و دين دانست؟

- دکتر مهدی گلشنی :  دين زمانی در سطح عمل مثل نماز و روزه مطرح است و زمانی نيز در سطح فکری مطرح است. وقتی دين در سطح فکری مطرح می شود، ما با مسائل وجودی سروکار پيدا می کنيم. مثلا دنيا از چه قرار است و يا من دارای چه نقشی هستم؟ از جمله سوالات کلی اين حوزه قلمداد می شوند که کم و بيش برای همه مطرح اند. من درکتاب " ديدگاههای فلسفی فيزيکدانان معاصر"  جمله ای را از ماکس بورن، که از جمله بزرگترين فيزيکدانان عصر ما بود، به اين مضمون آورده ام که  وقتی  جوان بودم به يکسری از مسائل نظير اين که از کجا آمده ام و وضعيت عالم از چه قرار است برخورد می کردم و می ديدم  جوابهايی  که به اين سوالات داده شده اند، متفاوت و مناقشه برانگيزند ، اما جوابهايی  که به سوالات علمی داده می شوند راحت هستند، لذا آن سوالات فلسفی را رها کردم و به جنبه علمی مسائل پرداختم. اما حال که به سن پيری رسيده ام، متوجه شده ام که سوالاتی که در جوانی برايم مطرح بودند، هم اکنون نيز برايم  تداعی می شوند و هنوز هم به عنوان سوالات بنيادين  و نهايی مطرح هستند.
 می توان گفت  در سطح فکری هم دغدغه دين و هم دغدغه فلسفه  مسايل کلی عالم است.  دين هم در اين زمينه‌ها دارای ديدگاه خاصی  است. بنابر اين، اين زمينه مشترک  پل ارتباطی دين و فلسفه است که می توان کليه مسايل را در پرتو آن توضيح داد. البته جنبه ديگر قضيه نيز وجود دارد: اين که وقتی ما به پيشتازان  شهير علم در جهان غرب مثل  نيوتن  و مکسول نگاه می کنيم و يا به بزرگان علم در جهان اسلام مثل ابن سينا، بيرونی و ابن هيثم نظر مي‌افکنيم ، می بينيم که دغدغه های اين بزرگان صرفاً علم نبود بلکه اينان فيزيک و يا علوم طبيعی را وسيله ای برای فهم طبيعت می دانستند. اما بعد از آنکه انقلاب صنعتی به وقوع پيوست، علم در پيش بينی بسياری از قضايا سربلند  بيرون آمد و توانست کثيری ازمسايل را تحت الشعاع خود در آورد و کل فيزيک تبديل به معادلات رياضی شد، ديگر اين که در پشت اين معادلات چه چيزی قرار می گيرد، اساسا مطرح نبوده است. يعنی  پيش بينی پذيری يک  نظريه تنها چيزی است  که مورد توجه است و به همان حد رضايت داده می شود. در حالی که ما در حال حاضر در برخی حوزه ها دارای دو يا چند نظريه معادل هستيم که از نظر کفايت تجربی همگی کفايت لازم را دارند، اما از نظر هستی شناسی با هم متفاوت هستند. خوشبختانه چيزی که در غرب اتفاق افتاده اين است که که بسياری از فيزيکدانان متوجه جنبه های فلسفی فيزيک شده اند و از طرف ديگر بحث ميان فلاسفه، متفکران  اديان گوناگون و همچنين  فيزيکدانان و رياضيدانان و معرفت شناسان نيز بسيار رايج شده است. اين گونه بحثها اساسا در 30 سال پيش وجود نداشت. لذا بعضی از مسائلی را که من در 30 سال پيش مورد توجه قرار داده بودم، مي‌بينم که امروزه مورد تاکيد قرار گرفته اند. دغدغه من يک دغدغه کلی است که در واقع دغدغه ای علمی است، اما اين دغدغه  منطبق بر يک دغدغه فلسفی نيز هست. چون در متن دين نيز می توان اين بعد فلسفی را ديد.

*  وقتی از فلسفه سخن به ميان می آيد، ما می  توانيم چندين معنای متمايز از هم را از آن برداشت کنيم. در سطح اوليه، فلسفه، تحليل فلسفی است. چون کاری که بسياری از فيلسوفان غربی انجام می دهند. تحليل عرصه های مختلف علوم است و به اين ترتيب فلسفه به معرفتی  درجه دوم  تبديل می شود. اما  به نظر می رسد که مراد شما  اين سطح از تحليل نيست. زيرا به نظر می رسد شما به سطوحی از تحليل توجه داريد که در آن از يک سو ما بعد الطبيعه قرار دارد از سوی ديگر پرسشهای کلان زندگی بشری رخ می نمايد.

-  زمانی فلسفه شامل علوم طبيعی، رياضی و متافيزيک بود. اما علم از فلسفه جدا شد و فلسفه در حاشيه قرار گرفت. بنابر اين، فلسفه از نظر الهيون منحصر به  متافيزيک شد. به طول مثال اگر به عمده کار فلسفه اسلامی نگاه کنيم می بينم که از ملاصدرا به بعد فلسفه عمدتاً شامل بخش متافيزيک است. در غرب با پيدايش فلسفه تحليلی مسائل دينی تحت الشعاع قرار گرفتند. در ملاقات تاريخی که ميان  ويتگنشتاين  و راسل و پوپر در اواخر سال 1948 صورت گرفت، پوپر نظرش اين بود که مسايل اصيل فلسفی وجود دارند و کار فلسفه صرفاً تحليل الفاظ نيست. در دهه های اخير عده ای به همين نتيجه رسيده اند و فلسفه تحليلی را به گونه ای تعميم داده اند که شامل بعضی بحثهای کلاسيک مابعدالطبيعی هم بشود. در ضمن برخی فيلسوفان تراز اول غرب نيز  در حال حاضر وجود دارند که مشغول پرداختن به متافيزيک به مفهوم قديمی موضوع هستند، در حالی که در 30 سال پيش اين مطلب رايج نبود. مثلا در اواسط دهه 60 مجله معروف تايم در پشت جلدش نوشت "خدا مرده است"، اما عنوان پشت جلد همين مجله در سال 80 به "خدا دارد بر می گردد" تغيير می کند. البته نکته ای که در اين مجله مطرح شد اين بود که رجوع به خدا از فلاسفه شروع شده است. يعنی، به تعبيری برگشتن خدا به محيط زندگی بشر از محيطهای علمی نبوده است. يعنی همان طور که بی دينی و سکولاريسم در غرب با فلاسفه آغاز شد و به محيطهای علمی رسيد،  برگشت به دين نيز از فلاسفه شروع شده است. بنابر اين به نظر من ارزش فلسفه به همان مسائل بنيادين است. زيرا چيزی که انسان را از بقيه موجودات ذی حيات جدا می کند، علاقمندی به اين پرسشها است و همين مسائل است که زندگی را معنا دار می سازد، چون اساسا بحث لفظی نمی تواند به زندگی بار معنايی ببخشد. مثلا اگر در فيزيک صرفا به معادلات  توجه شود، نتيجه اين می شود که در زندگی خصوصی برخی به پوچی برسند. لذا آنچه که در پشت اين معادلات وجود دارد، مهم است و من فکر می کنم بشر اساسا دارای اين توانايی است که بتواند هرچه بيشتر به درک از طبيعت نايل شود.

*  شما در کتاب ديدگاههای فلسفی فيزيکدانان معاصر گفت وگوی ميان نيلز بور و آلبرت اينشتين را آورده ايد، در اين گفت وگو اينشتين اذعان دارد که من با طيف اين عنصر آن عنصر اين پديده يا آن پديده کاری ندارم من می خواهم انديشه های خدا را بدانم و بقيه امور جزييات محسوب می شوند. طبيعی است که نيلز بور با اين بحث مخالف است. آيا فکر نمی کنيد اگر ما هدف متعالی اينشتين را هم برای فهم انديشه های خدا مدنظر داشته باشم بايد توانايی های محدود خود برای اين غايت دور از دسترس  را هم پيش روی خود بياوريم؟

-  اين نکته که شما به آن اشاره داريد نکته ظريفی است. من فکر می کنم ايده اينشتين هرچند ممکن است به جواب نهايی نرسد، اما درست تر است، زيرا به نظر اينشتين تئوری کوانتوم ناقص است و بايد آن را تکميل کرد. اما بور معتقد بود که در همين حد بايد توقف کرد و اذعان می داشت  که ما به آخرين حد رسيده ايم. بنابر اين شما اگر اين دو فلسفه را با هم مقايسه کنيد، به اين نتيجه می رسيد که نظريه ای دارای بهره گيری درخشان‌تر برای آينده است که  معتقد باشد ما هنوز به آخر نرسيده ايم، زيرا اين نظريه امکانات بيشتری را برای کشف در خود دارد. آقای رومر سردبير مجله آمريکن ژورنال آف فيزيکز چند سال پيش مقاله را تحت عنوان "آيا حق با اينشتين بود؟" نوشت و چنين اظهار کرد که حق با اينشتين بوده، اما اين حق به واسطه مهم شمردن واقعيت و يا پافشاری برعليت نبوده، بلکه به خاطر پافشاری بر سوالات بنيادين بوده است. زيرا به خاطر همان پافشاری امروزه ما به چيزهايی رسيده ايم که قبلا نداشتيم.  اينشتين با طرح يک آزمايش فکری که در آن يک ذره به دو ذره تجزيه می شود، توانست بر ناقص بودن نظريه کوانتوم استدلال کند، درحالی که بور با توجه به مشرب خاص خودش، آن نظريه را ناقص نمی دانست. اما اين آزمايش‌ها برکات زيادی برای ما به وجود آورده  است. يعنی، هرچند اعتقاد اينشتين به  ناقص بودن اين نظريه هنوز قطعی نشده است، اما، همين موضوع باعث برخی آزمايشهای ديگر  شد که انها توانستند فصل جديدی را در نظريه کوانتوم بگشايند. 

بنابراين من معتقدم که ما هيچگاه نبايد در علم متوقف بمانيم.  مثلا اگر ما وقتی که موفق به کشف اتم شديم در همان حد  می مانديم ديگر شاهد کشف پروتون و ذرات بنيادی ديگر نمي‌بوديم.  لذا اين پنجه زدنها و تحقيقات باعث حرکت رو به جلوی ما در کشف رازهای طبيعت و استفاده از نيروهای آن شدند. اگر بر طبق نظر فيزيکدانان کوانتم  قرار می شد که سوال کردنها متوقف شوند، فيزيک تا اين اندازه پيشرفت نمی کرد. بنابر اين، آنچه را که من واقع گرايانه می دانم، اين است که  بايد  همواره اين موضع را داشته باشيم که توان پاسخ گويی به سوالات ديگر را نيز داريم و از ادامه کار نوميد نشويم. مثلا در سال 1980، آقای استيون هاکينگ معتقد بود که ما به انتهای خط فيزيک رسيده ايم و تا آخر قرن بيستم فيزيک تمام خواهد شد. اما همين فرد بعد از مشاهده وقايع قرن بيستم در سال 2003 طی يک سخنرانی اظهار کرد که من امروز به اين نتيجه رسيده ام که بحث فيزيک پايان پذير نيست و بايد به آن ادامه داد، زيرا همواره برای ما مسايل جديد وجود خواهند داشت. بنابر اين، من از لحاظ عملی پيشرفت علم، موضع اينشتين را مفيد تر و حاصلخيزتر می دانم. زيرا اگر ما در حدی که بور اعتقاد داشت متوقف می مانديم، فيزيک اين قدر پيشرفت نمی کرد. زيرا به اعتقاد دايسون که از بزرگان فيزيک معاصر است و در زمره يکی از فيزيکدانان متفکر به شمار می رود، طبيعت همواره ما را با امور تازه شگفت ‌زده کرده است. لذا از هر نظر  فکر می کنم که ما بايد اين نگرش را که متوقف در اکتشافات نظری نشويم، ادامه دهيم.

*  از طرف ديگر هم بايد به مسئله نگاه کرد. يعنی همان طور که دور شدن علم از مبانی فلسفه و پرسش های کلان زندگی زيان بار است اگر ما در همان ما بعد الطبيعه سابق بمانيم  به جزميتی دچار می شويم که کم و بيش ما بعد الطبيعه کلاسيک آن را حس می کرد.

-  هر دو مشی زيان بارند ، چون وقتی شما مثلا هايزنبرگ سالهای 60 و 70 ميلادی را باهايزنبرگ دهه 20 مقايسه می کنيد، يک تفاوت فاحش می بينيد. اين فرد ديگر آن آدم قبلی نيست. يعنی، کسی که دارای تفکر پوزيتيوستی بود، در دهه 70 به پوزيتيوسيم طعنه می زند. بنابر اين، نکته مهم پرداختن به تمام ابعاد  قضايا است. چون به گفته هايزنبرگ، اساسا فيزيک جديد، پذيرنده ديدگاه افلاطون درباره طبيعت است و اصل تمام اين بحثها را يونانيان مطرح کرده بودند. يعنی، هر چند پختگی و درکی که امروزه از اين مسايل وجود دارند در آن زمان وجود نداشته، اما صورت اصلی اين مسائل در آن زمان از طرف آنها مطرح شده است. بنابر اين، من معتقدم که بين بخشهای فلسفه  و فيزيک بايد  يک نوع تعامل سازنده وجود داشته باشد  و اين حرفی است که اينشتين در سال 1929 بدان اشاره  کرد. اينشتين متذکر شد که اگر قرار باشد، مسايل  عليت و امثالهم حل شوند، برای حل آنها فيزيکدانان به تنهايی کفايت نمی کنند. بلکه نياز به کار فلاسفه و رياضيدانان  نيز هست. زيرا اين نوع مسايل جنبه های مختلفی را می طلبند و حتی علم قرن بيستم نير اين مسئله را ثابت کرده است. تا جايی که امروزه " هنری استپ " يکی از بزرگان نظريه کوانتوم و فيزيک نظری معاصر، همان حرف اينشتين را تکرار می کند.  يعنی کسی که از پيروان نفی عليت بود، به اين اعتقاد رسيده که نبايد باب قضيه را بست، زيرا ممکن است در آينده اين علل در حوزه  اتمی  کشف شوند و لذا ما بايد به تقويت بحثهای بين رشته ای بپردازيم.  به نظر من بحث بين سطوح بنيادين فيزيک و فلسفه خيلی می تواند ثمر بخش باشد و من اساسا ثمرات اين حاصلخيزی را در برخی از کنفرانسهای دهه اخير ديده ام. فقدان تعامل و بحث بين فلسفه و فيزيک در جامعه ما نيز  باعث شده که در بحثهای علمی در فيزيک و يا زيست شناسی و يا غيره، جامعه ما بحثهای بنيادين را به کلی کنار گذاشته صرفا به معادلات بپردازند.

از طرف ديگر،  بعضی از فلاسفه ما نيز گاهی صرفا به متافيزيک قديم می پردازند. البته اين نکته را لازم به يادآوری می دانم که معنای سخن من اين نيست که اساسا متافيزيک قديم را باطل بدانم. من معتقدم که يک وظيفه متافيزيک بررسی مشکلات فلسفی معاصر در علوم و به بحث گذاشتن آنها است، کما اين که برخی از نمونه های اين کار توسط مرحوم مطهری انجام شد. لذا دانشکده های فلسفه ما بايد علاوه بر بحثهای فلسفی خاص خودشان، مسايلی را که در  زيست شناسی و يا رايانه و فيزيک مطرح هستند و ماهيت بين رشته ای دارند و فلسفه در مورد آنها حرف می تواند داشته باشد در برنامه های خود وارد کنند. بنابر اين، به نظر من نقص عمدهء برنامه ريزی در جامعه فکری ما عدم تعامل اين رشته ها است. تعامل اين رشته ها مي‌تواند بسيار مفيد واقع شود. مثلا آقای کوشينگ ضمن اين که در بخش فلسفه دانشگاه نوتردام تدريس می کرد، در بخش فيزيک نيز دارای دانشجويان دوره دکترا  بود و تدريس می  کرد. اين تعامل به نظر من لازم است تا هم به زنده کردن قضايا کمک کند و هم موجب کاهش خصومت و فقری که در حوزه علوم ميان رشته ای حاکم است، شود. همچنين بايد بدانيم که فيزيک صرفاً بحث  معادلات نيست، چون معادلات وسيله برای فهم مطالب هستند و فهم طبيعت، قسمت مهمی از مسئله است.
 
هم اکنون بحث های ميان رشته ای در دانشگاههای غربی بسيار رواج و رونق دارند. به طور مثال فلسفه ذهن که يکی از پرطرفدارترين شاخه های فلسفی  است و بسياری معتقدند اين فلسفه،  فلسفه قرن بيست و يکم خواهد بود. اين فلسفه به مباحثی که تلفيقی از زيست شناسی، عصب شناسی، زبان شناسی، رياضيات و منطق ، روان شناسی  و حتی پزشکی است می پردازد. 

- نکته ای در اين ميان وجود دارد . امر مهمی که در غرب اتفاق افتاده اين است که دپارتمانهای مشترک ميان فيزيک و فلسفه تشکيل شده است . در آکسفورد دوره ای وجود دارد که نيمی از آن فيزيک و نيم ديگر فلسفه است و درجه ای نيز که به آن اعطا می کنند ، درجه مشترکی است که دانشجو در سطح دکترا می تواند يا به فيزيک و يا به فلسفه وارد شود . در دانشگاه کلمبيا (در نيويورک) نيز در سطح فوق ليسانس  رشته ميان‌ رشته‌ای  فيزيک و فلسفه  تدريس براه افتاده است  و مباحثی نظير مکان  و زمان  و عليت که در فلسفه و فيزيک، هر دو، مطرحند به بحث گذاشته می شوند.

*  شما در کتاب ديدگاه های فلسفی  فيزيکدانان معاصر اذعان داشته ايد که در بين فيلسوفان زيادی در قرن بيستم که طرفدار نظريه کوانتوم بوده اند گونه های مختلف پس زدن مابعدالطبيعه و پرسشهای اساسی و  بنيادين فلسفه وجود داشته است و اساسا خواننده اين کتاب می تواند به ميزان حساسيت و دغدغه ای که شما در خصوص اين مسئله داريد  پی ببرد و شما البته مخالف اين مشی هستيد . به نظر می رسد در اين کتاب ضمن اين که قصد طرح دغدغه های علمی و فلسفی خود را داشته ايد در صدد طرح بحث الهياتی نيز بوده ايد: يعنی صحبت های شما صرفا ناشی از دغدغه نسبت  فلسفه و علم نيست ، بلکه گونه ای بحث الهياتی و کلامی نيز مطرح است. از سوی ديگر، فکر می کنم همان طور که علم از فلسفه و مابعدالطبيعه کمک بسيار گرفته است، عکس اين مساله نيز صادق است. زيرا اساسا تصوری که ما امروز از فلسفه و مابعدالطبيعه داريم با تصوير و تصور چند قرن پيش بسيار متفاوت است و اين تفاوت البته مرهون دستاوردهای  علمی است. به اين جهت فکر می کنم ، اگر شما به اين تعادل دو سويه می نگريستيد پاره ای از سوء تفاهمها برطرف می شد.

-  من در مقدمه کتابی که همسرم از  جان هات  ترجمه کرده اند، در خصوص تاثير علم بر برداشتها و ديدگاههای غربيان به مطالبی اشاره کرده ام و متذکر شده ‌ام که علم بر ديدگاههای غربيان تاثير بسياری داشته است. اما دغدغه من در کتاب " ديدگاههای فلسفی فيزيکدانان معاصر" چيز ديگری بوده و اين برداشت هم که مراد من از تاليف اين کتاب مسايل و دلايل دينی بوده است درست نيست، چون هر چند من همواره دارای دغدغه های دينی بوده ام اما در اين کتاب دغدغه من انتقاد از روش موجود در فيزيک معاصر  بوده است . مثلا وقتی من در دهه 50 شمسی به ايران آمدم ، برخی از اين مطالب که به آنها پرداختم حتی در جهان غرب نيز خيلی کم مطرح بودند. در حالی که در حال حاضر صدها کتاب و مقاله می توان نشان داد که در آنها افرادی که اساسا هيچ کاری با دين ندارند  همين انتقادات را وارد می کنند. لذا تنها چيزی که در آن زمان برای من مسئله بود، دوری فيزيکدانان از فلسفه به حساب می آمد و برای من طرف ديگر قضيه مسئله نبود. زيرا آنچه که به شدت رايج شده بود جنگ با طرح مسايل فلسفی در فيزيک بود. مثلا آقای دسپانيا که از فيزيکدانان بسيار معروف فرانسوی است و در ضمن فيلسوف نيز هست در مقاله ای که چند سال پيش نوشته بود به اين نکته اشاره می کند که زمانی که در " سرن " حضور داشته است جان بل ( فيزيکدان شهير ايرلندی) هم در آنجا بوده است، اما به قدری جو حاکم ضد اين گونه بحثها بوده  که نه " بل " مطلع از کار دسپانيا بوده و نه دسپانيا از کار" بل " بر روی اين قضايا خبر داشته است.

اما در حال حاضر می بينيم که اينگونه بحثها تبديل به بحثهای روزمره فيزيک شده اند ، تا جايی که امروز شاهد حضور پررنگ  بخشهای بنيادين فيزيک هستيم.  زمانی که من به تاليف اين کتاب پرداختم هر بحث بنيادينی که در فيزيک انجام می گرفت  با چماق فلسفی محکوم می شدد و حتی در خود دانشکده های فيزيک نيز آنها را فلسفی و بنابراين باطل می دانستند. دغدغه من اين مسئله بود. چون بسياری از اين مسايل گرچه فيزيک توان پاسخ به آنها را ندارد اما مربوط به فيزيک اند. لذا دغدغه اصلی من در نوشتن اين کتاب مساله باريک بودن بينش فيزيکدانان معاصر بود. البته اين موضوع امروزه در غرب تا حدی تعديل شده ، اما در محيط ما همچنان راکد باقی مانده است. من دغدغه های دينی خود را در کتاب " از علم سکولار تا علم دينی" مطرح کرده ‌ام. در آنجا من اظهار کرده ام که به اسم فيزيک و يا زيست شناسی مسايلی برای محکوم کردن دين مطرح شده اند، درحالی که آن مسائل في‌الواقع فلسفی هستند. اما حرف من در کتاب مورد بحث اين است که فيزيک برای کسانی که به جنبه های جامع فيزيک علاقه مند هستند، نمی تواند در حدی که بور و امثال او معتقد بودند  متوقف بماند.

* البته عکس اين دغدغه نيز مهم است و بايد به آن نيز پرداخت. يعنی فلسفه هم به فيزيک نياز دارد.

- بله، بايد به آن نيز پرداخت. اما آن بحث ازبحث فعلی ما جدا خواهد بود. چون همان طور که در مقدمه کتاب " از علم سکولار تا علم دينی "  آورده ام، بعضی از زيست شناسان و متکلمان مسيحی سعی کرده اند تا حرف های علم را زمينه ای برای گرفتن نتايج مابعدالطبيعی کنند. حتی بعضی خواسته اند که چنين نتيجه بگيرند که اگر فيزيک معتقد است که شانس حاکم است و يا در کوانتوم نمی توانيم مسئله تابع موج  را حل کنيم، لذا در آن سطح خدا وارد بحث  می شود . اين مسايل وجود دارند ، اما جای خودشان  را می طلبند. اگر من در اين کتاب به آن مباحث می پرداختم بحثم  غامض و پيچيده می شد و از هدف اصلی دور مي‌ماندم.

* اگر قرار بود فصلی را به اين کتاب اضافه کنيد، آن فصل راجع به چه بحثی می توانست باشد؟

- اگر قرار شود فصلی را به اين کتاب اضافه کنم، آن فصل مربوط به  " نقش رياضيات در فيزيک" است . زيرا من معتقدم که بعضی از فيزيکدانان  در برداشت خود از رياضيات مرتکب اشتباه شده اند. بين فيزيک و رياضيات يک فرق اساسی وجود دارد . در رياضيات انسجام اجزاء و عدم تناقض ميان آنها کفايت می کند. اما اين که اين نظام رياضی در طبيعت به کار گرفته شده باشد ، حرف ديگری است. در حالی که فيزيک بايد با تجربه هماهنگ باشد. يعنی ما می توانيم هزاران نوع هندسه داشته باشيم اما اين که کدام نوع در طبيعت به کار گرفته شده باشد،  از طريق تجربه روشن مي‌شود. لذا ما بايد در فيزيک همواره اين قيد مطابقت با عالم طبيعت را اضافه کنيم. پس اگر قرار باشد فصلی را به اين کتاب اضافه کنم چنين فصلی را به آن اضافه خواهم کرد. البته در برخی از بخشهای فعلی  نيز کارهای جديدی صورت گرفته است  که مايلم آن کارها را نيز به اين کتاب اضافه کنم. زيرا خيلی از کسانی که نظرشان برخلاف نظر اينشتين بود امروزه تغيير موضع داده اند . بخش آخر کتاب نيز که خلاصه آن را در يک کنفرانس بين المللی در انگلستان عرضه کردم، دارای شواهد جديدی  است و قصد دارم اين مطالب را نيز به کتاب اضافه کنم.

* نقد ديگری که بر کتاب شما وارد است ، اين است که شما در شرح دعوای دوگانه ای که ميان فيزيکدانان فيزيک محور  و فيزيکدانانی که به فلسفه گرايش دارند برقرار است تعلق خاطری نسبت به يک گروه خاص از خود نشان داده ايد و همين بحث شما را از بی طرفی دور کرده است.

- نه، در تمام موارد من نظر يک طرف را تأييد نکرده‌ام. اما روی هم رفته حرف من اين است که جناح بور ظاهراً از فلسفه دوری کرد، اما درواقع فلسفه خاصی ( پوزيتيويسم )  را دنبال مي‌کرد و لذا فقط به سطح اکتفا کرد، اما جناح مقابل امکان سطوح زيرين واقعيت را مطرح کرد.

* بنابراين چرا  نقدهای خود را نسبت به گروهی که به آن تعلق خاطر داريد مانند نقد گروه ديگر پررنگ نکرده ايد؟

- من در مسئله عليت با اينشتين همدم هستم ، اما در مسئله برداشت از جهان و يا مسايل مابعدالطبيعی با او هم عقيده نيستم. منتها اگر من قصد بيان اين گونه مسايل را در اين کتاب داشتم، اساسا زمينه کتاب تغيير می يافت ، در حالی که من در اين کتاب فقط قصد طرح دعوای اين دو طرف را داشتم . در مورد ديدگاه های بور و هايزنبرگ که در مقابل ديدگاه اينشتين قرار دارند دو سه نکته مطرح می کنم و در مورد اين نکات من البته با اينشتين همراه هستم . اما در زمينه مسايل ديگر اين همراهی وجود نداشته است. به عنوان نمونه يکی از نکاتی که مورد توجه اين افراد قرار داشت ، اين بود که ما بايد رويکرد تصويرپذيری را کنار بگذاريم . يعنی ، اين تصور را که ما مي‌توانيم عالم ميکروفيزيک را به تصوير بکشيم کنار بگذاريم. اما من معتقد به اين مسئله نيستم که ما  تصويرپذيری را کنار بگذاريم. همچنين در قضيه عليت ، با اين نظر که در حوزه اتمی بايد از علت دست شست ، مخالف بوده ام. چون اساسا ، متعتقدم که ما در مرحله اوليه فيزيک هستيم. وقتی ما در قرن نوزدهم فقط به شناخت  دو تا از نيروهای  طبيعت رسيده بوديم و يا در انتهای قرن بيستم شناخت ما به چهار نيرو ختم شد ، چه دليلی وجود دارد که در قرن بيست و يکم، نيروی پنجم و يا ششمی کشف نشود.

بنابراين ، ما به انتهای خط نرسيده ايم که بخواهيم ادعا کنيم چون ما علت چيزی را کشف نکرده ايم، پس آن علت وجود ندارد.  يکی از مسايلی که مورد توجه من قرار داشت همين مسئله بود. اما موضوع ديگری نيز که دغدغه من بوده است موضوع رئاليسم است. من اساسا معتقدم که در فيزيک کوانتوم با رئاليسم خداحافظی شده است . يعنی وقتی ما نتوانيم تصويری منسجم از قضايای اتمی ارايه دهيم، و از زبان ايده آليسم مدد مي‌گيريم، ديگر از نظر من فيزيک جاذبه ندارد.  من معتقدم که خيلی زود است که فيزيک بخواهد ادعای دست برداشتن از رئاليسم را مطرح کند. حوادثی نيز که در چند دهه اتفاق افتاده است ، مويد همين ديدگاه است. در دو سه دهه اخير بسياری از فيزيکدانان و فلاسفه فيزيک و علم به دفاع از عليت و رئاليسم پرداخته اند. بنابراين ، ديدگاه من نيز در همين جهات بوده است و اساسا بحث من ، بحث الهيات نبوده است . من  با اينشتين که دارای يک ديدگاه اسپينوزايی  راجع به خدا است مخالفم اما مطرح کردن اين مطلب در کتاب مورد بحث اساسا منحرف کننده بحث اصلی مي‌بود و بحثی است که مجال ديگری را می طلبد.

 
  * معتقدم که هر گاه انسان کاری را انجام می دهد ، با تمام وجود آن کار را انجام می دهد. بنابراين انسان در مواجهه با فيزيک و يا طبيعت و يا به طور کلی موضوعات علمی ديگر با تمام وجود به سراغ آنها می رود . لذا طبيعتا ويژگی های شخصيتی ، فرهنگی ، تاريخی و دينی همگی در کار علمی و فکری او اثر خواهند گذاشت . با اين همه ، به نظر می رسد که ما بايد بين پرسشهای فکری و طرحها از يک سو و آرمانهای فکری از سوی ديگر تفکيکی را قائل شويم.  به نظر من اين تمايز در برخی موارد راهگشای ما خواهد شد . به عنوان مثال آرمان فکری کانت "انسان کيست؟" است و لذا می بينيم که بارها به طرح اين پرسش می پردازد. اما طرح فکری کانت حول سه محور و پرسش:  "چه می توانم بدانم؟" ،" چه می توانم انجام دهم؟" و "به چه می توانم اميدوار باشم؟" شکل می گيرد. اما وقتی در سطح نظريه با کانت مواجه می شويم می بينيم که نظريه هايی را در سه کتاب معروف خود و ديگر آثارش معرفی می کند که هر يک از اين نظريات نسبتی هم با آن طرح فکری و هم با آن آرمان فکری دارد. اما  نظريه هايی که کانت مطرح می کند هميشه دارای يک شکافی با آن آرمانها و طرحها دارند. به تعبير شما ما هنوز در آغاز راه هستيم پس ما چگونه می توانيم اين آرمانها و طرحها را در نظرياتمان وارد کنيم؟ البته من دغدغه شما  را در خصوص پرسش "از کجا آمده ام؟" و يا "برای چه آمده ام؟" درک می کنم. بحث  اين است که هر چند اين پرسش‌ها  ممکن است ، پرسشهای نامعقولی نباشند، اما پرسشهايی هستند که عقل ما در موقعيت کنونی با پرداختن به آنها دچار مشکلات فراوانی خواهد شد. لذا معتقدم که اين پرسشها دارای تفاوتی با پرسشهای مربوط عليت و رئاليسم هستند و بايد بين اين پرسشها که آرمان زندگی انسان را شکل می دهند با پرسشهای معمولی تر که فقط طرح فکری هستند فرق گذاشت.

-  زمانی به نظر می رسيد که علم جوابگوی همه چيز است و مباحث فلسفی جوابگوی هيچ مسئله ای نيستند و آن مسائل تا ابد به صورت راز باقی خواهند ماند. اما به نظر من تجربه های علمی نشان داده اند که گرچه علم در مقام عمل بسيار موفق بوده و نظريات ما بی ربط نبوده اند و يا به قول پوپر برخورد ما با طبيعت گاهی درست بوده است، اما در مقام نظر برای بشر آن نوع سوالها و آن نوع معماها همواره مطرح بوده ‌اند . ما با تمام صحبتهايی که در مورد الکترون می کنيم، هنوز نمی دانيم الکترون چيست. آيا الکترون ، موج است يا ذره و يا ميدان ؟ امروزه  بسياری از مسايل بنيادين علم برای ما به صورت سوال مطرح اند. بنابراين امروزه ما فقط تا آن حد پيشرفت کرده ايم که توانسته ايم در مور برخی مسايل حدسهايی را داشته باشيم. اما وقتی به جاهای حساس مثل زمان  10 به توان 43 - ثانيه می رسيم معادلات نسبيت اينشتين فرو می ريزد. اما اين که چرا در اينجا نااميد نمی شويم و به کار ادامه می دهيم به اين دليل  است که خيلی از بحثهايی که هزاران  سال قبل مطرح بوده از خيلی جهات امروزه روشنتر شده اند . لذا اگر ما در فيزيک نتوانسته ايم جواب نهايی را بگيريم نبايد انتظار داشته باشيم که در مورد پرسش های اساسی جهان نيز جواب نهايی را گرفته باشيم.

بنابراين، من با اين ديد به موضوع نگاه می کنم ، يعنی معتقدم که برای بحث خود بايد سطوح مختلفی را قايل شويم. مثلاً وقتی در مورد فيزيک بحث می کنيم، بايد به سطح خود فيزيک اکتفا کنيم و توضيح بعضی سوالات را که در سطح فيزيک مطرح می شوند  به سطح بالاتر موکول کنيم و در سطوح بالاتر ، مباحث را به دو دسته سوالات پاسخ داده شده و بدون پاسخ تقسيم کنيم و بيش از اين جلو نرويم.  حتی زمانی نيز ممکن است در مقام مقاله نويسی برای مجله فيزيک نيز قرار بگيريم.  در اين مقام نيز بحثهای غير فيزيکی را لزوماً مطرح نمي‌کنيم و صرفا به بحث فيزيکی اکتفا مي‌کنيم. اما زمانی نيز ممکن است که بخواهيم برداشتهايی را جمع کنيم و يا به نقد کتابی که حاوی جهان بينی خاصی است بپردازيم . در اين موقعيت مجبوريم که از تمام معارف  خود برای اين کار استفاده کنيم. لذا من اين مسايل را از هم منفک مي‌کنم .

 هر چند بحث اين کتاب بی ارتباط با الهيات نيست، اما مقصود من از نگارش اين کتاب بحث فيزيک بوده است، درحالی که در کتاب "از علم سکولار تا علم دينی " دعدغه ‌های الهياتی داشته‌ام. مرحوم علامه طباطبايی (ره) زمانی که مشغول تفسير قرآن بودند با آن که تمام وجودشان فلسفی بود، اما فلسفه را وارد آن نمی کردند و فلسفه را فقط در کتاب " اصول فلسفه و روش رئاليسم " و ديگر کتب فلسفی خود وارد می کردند. چون اساسا اين مباحث دارای مقامهای متفاوت هستند. البته جاهايی نيز هست که بايد اين مباحث را با هم پيوند دهيم. لذا من به تفکيک سطوح مختلف اعتقاد دارم و نمی خواهم بعضی مسائل غيرفيزيکی را وارد فيزيک کنم تا کسی که مبانی را قبول ندارد بتواند در کل بحث فيزيک من  ايراد وارد کند . بنابراين بحث فيزيک بايد عمدتاً فيزيک و بحث فلسفی عمدتاً فلسفه باشد. اما در زمينه‌های بنيادی الزاماً هر دو حوزه وارد مي‌شود.

* ژان گيتون در مقدمه کتاب " خدا و علم " به اين مطلب اشاره دارد که در برابر سوالات غايی عالم دو راه بيشتر جلوی روی ما نيست . يعنی مابايد يا جانب راز را بگيريم و يا جانب پوچی را بگيريم. اما من معتقدم که علاوه بر اين دو روش، راه سومی  نيز وجود دارد که جواب محوری است . زيرا بسياری از فيلسوفانی که شما از آنها صحبت به ميان می آوريد به گونه ای رفتار می کنند که گويی جواب همه چيز را دارند و می دانند. اما به نظر من  راز در ميان اين سه عرصه دارای جايگاه خاصی است زيرا راز اساسا حالتی است که شما نه می توانيد ادعای دانستن همه چيز را کنيد و نه اين که چيزی را مطلقا رد کنيد. آيا شما  با اين عقيده و رويکرد موافق هستيد؟

- در اين که بعضی مسائل در حوزه راز قرار دارند و هنوز گشوده نشده اند و يا اساسا برای هميشه به صورت راز باقی می مانند، برای من هيچ ترديدی وجود ندارد. اما ديدگاه من اين است که ما بايد همواره سعی کنيم تا جايی که ممکن است به درک بيشتری دست يابيم. البته ممکن است مسايلی نيز وجود داشته باشند که در حال حاضر برای ما به صورت راز مطرح باشند ولی آيندگان موفق به شناسايی آن شوند. بنابراين من معتقدم که نبايد زود از فهم قضايا نا اميد شويم. زيرا اساسا فهم ما از طبيعت روز به روز در حال افزايش است و بسياری از رازها برای ما کشف می شوند. کما اين که بسياری از سوالاتی که در گذشته هيچ گونه تصوری از آنها نمی توانستيم داشته باشيم، در حال حاضر به راحتی برای ما قابل فهم شده اند.

  من نيز مانند دسپانيا فيزيکدان شهير فرانسوی معتقدم که اساسا يک واقعيت  ورای زمان و مکان  وجود دارد که بر ما پوشيده است و علم تجربی نيز ماحصل تجلياتی از آن است که ما می بينيم. يعنی  حجابی ميان بخش مرئی و نامرئی واقعيت وجود دارد که روز به روز در حال عقب رفتن است و ما هر روز قادر می شويم مقدار بيشتری از چهره واقعی آن را ببينيم. اما با اين همه ، همواره مسايلی که ورای اين حجاب هستند باقی خواهند ماند. بنابراين همين مسئله می تواند موجب تسلی  ما باشد. از نظر قرآن نيز حوزه دانش بسيار وسيع است ولی به ما بيش از اندکی علم داده نشده است. اما ما از خير و برکات همين علم اندک نيز می توانيم بهره های فراوان ببريم. با تمام اين نکات ما نمی توانيم ادعا کنيم که تمام مسايل برای ما قابل حل خواهند بود. البته اين نکته نيز لازم به ذکر است که در مابعدالطبيعه قديم ادعاهايی نيز توسط افرادی مثل ابن سينا و ملاصدرا مطرح شده که علم  صلاحيت اظهارنظر در آنها را ندارد، بلکه در آنجا برهان بايد حاکم باشد. و آنها همچنان مطرح هستند. بنابراين  اگر علم جديد توانسته بر علم قديم خط بطلان بکشد به اين معنا نيست که همه مباحث مابعدالطبيعة قديم نيز باطل شده اند.

* دنيل دنت فيلسوف شهير معاصر معتقد است که او و ديگر فيلسوفان کار چندانی جز تبديل کردن پاره ای از رازهای بی حد و حصر به معما صورت نداده اند.

- اين حرف کاملا درست است، منتها خود آقای دنت در مقام عمل مرتکب تخلف می شود، يعنی با توجه به زيست شناسی بسيار ناقص داروينی  نتايجی می گيرد که ورای اطلاعات فعلی ما است. البته اين موضوع فقط مختص به آقای دنت هم نيست بلکه اين ويژگی تمام بشر است که همواره فراموش می کند که بعضی از چيزهايی که به عنوان اصل می گيرد چندان هم متقن  نيستند و  اين يک نقص بشری است.

* در مقاله ای که جديدا از دنت خواندم او به‌ جدّ داروينی بودن خود را رد کرده است.

- اما در بعضی از موارد مطالبی را بيان کرده که بيش از حدی است که علم روز اجازه آن را می دهد. لذا من معتقدم که ما بايد همواره مشخص کنيم که مفروضات فلسفي‌مان چيست و حقايق تجربی کدامند. بسياری از مناقشات به‌ خاطر ناديده گرفتن اين تفکيک مهم بوجود مي‌آيد.