گفتگوی ويژه به نقل از: http://www.qomicis.com/farsi/magazines/Magazine/p12/10.htm بررسی و نقد نظريه پردازی غرب درباره انقلاب اسلامی احمد رهدار همايش «بررسي و نقد نظريه‌پردازي انقلاب اسلامي ايران»‌ به همت «گروه تاريخ و انديشه معاصر» مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني (ره) و دبيري علمي آقاي دكتر موسي نجفي در تاريخ ۱۱/۳/۱۳۸۴ در تالار امام خميني (ره) مؤسسه مذكور به مدت يك روز و با حضور باشكوه اساتيد، دانش‌پژوهان و دانشجويان حوزوي و دانشگاهي برگزار گرديد. همايش مذكور داراي چهار سخنراني و نوزده مقاله بود كه هشت مقاله به صورت انفرادي و يازده مقاله در ضمن سه ميزگرد علمي ارايه شدند. در اين همايش، دكتر منوچهر محمدي عضو هيأت علمي دانشگاه تهران، به عنوان سخنران افتتاحيه در موضوع «ضعف نظريه‌پردازي غرب در تحليل چشم‌انداز انقلاب اسلامي» به ايراد سخن پرداختند و ضمن آن به تبيين ديدگاه خود پرداختند. وي مدعي شدند كه نظريه‌پردازي غرب درباره شرق از چند مشكل عمده رنج مي‌برد كه تا زماني‌كه برطرف نگردند نتايج تحقيقات غربي درباره شرق را به محاق ترديد مي‌برد. اولين مشكل نظريه‌پردازي غرب،‌ تعميم‌هاي نابجاي كليشه‌هاي غربي بر متناظرهاي شرقي‌ مي‌باشد. به عنوان مثال؛ نظريه‌پردازي‌ غرب در تبيين محرك‌هاي انقلابي در شرق به سراغ همان محرك‌هاي انقلابي در غرب مي‌روند. نوع انقلاب‌هاي غربي مسبوق به بحران‌هاي مالي و اقتصادي رخ داده است. اين در حالي است كه انقلاب اسلامي ايران نه به علت مشكلات اقتصادي، بلكه كاملاً در بستري ديني و معنوي و با محرك‌هاي ديني ـ مذهبي به وجود آمده است. دومين مشكل عمده نظريه‌پردازي غرب، تك‌ساحت‌نگري آن مي‌باشد. نظريه‌پردازان غرب ـ حتي با قطع نظر از مغرض بودن و سوء نظر داشتن آن‌ها ـ پايگاه ضعيفي براي نظاره كردن انقلاب اسلامي اختيار كرده‌اند. آن‌ها هرگز نمي‌توانند از پايگاه سطحي مادي مسايل ساحت قدس و معنويت را درك و تحليل كنند. دومين برنامه، ارايه مقاله حجت‌الاسلام داوود مهدوي‌زادگان عضو هيأت علمي مؤسسه فرهنگ و انديشه معاصر، با عنوان «پرسش برانگيزي انقلاب اسلامي در انديشه سكولار« بود. پرسش اساسي مقاله آقاي مهدوي‌زادگان اين بود كه آيا انقلاب اسلامي توانسته است در ذهنيت سكولار پرسش بنيادين ايجاد كند يا خير؟ وي با الهام از قرآن، ابتدا به طرح مختصات پرسش‌هاي بنيادين پرداخت و آن‌ها را اين‌گونه برشمرد: پرسش‌هاي بنيادين، متعاقب وقوع واقعه غيرمترقبه طرح مي‌شوند؛ شالوده‌شكن هستند و تعاريف رسمي و حتي مباني و پيش‌فرض‌هاي رايج و رسمي آن‌ها را زير سؤال مي‌برند؛ كليت ذهن فاعل شناسا را مورد بحث قرار مي‌دهند؛ مسايل و زخم‌هاي كهنه و اساسي كه به فراموشي سپرده شده‌اند را دوباره زنده مي‌كنند؛ تناقض‌هاي دروني را آشكار مي‌كنند؛ نظم موجود را به چالش مي‌كشند؛ نوعي احساس غيريت از واقعه در ذهن فاعل شناسا ايجاد مي‌كنند؛ اقتدار‌شكن هستند و... وي سپس به تطبيق نوع پرسش‌هايي از انقلاب اسلامي كه متناسب با مختصات فوق هستند و در ذهنيت سكولار ايجاد شده‌اند، پرداخت و در نهايت،‌ ضمن مقايسه انقلاب اسلامي با نهضت مشروطيت ايران، به اين برداشت رسيدند كه نهضت مشروطيت هرگز نتوانست پرسش‌هايي شالوده‌شكن و بنيادين در ذهنيت سكولار ايجاد كند برخلاف انقلاب اسلامي. پس از آقاي مهدوي‌زادگان، حجت‌الاسلام دكتر غلامرضا بهروزلك ـ عضو هيأت علمي مؤسسه باقرالعلوم ـ مقاله خود با عنوان «بررسي چشم‌انداز اسلام‌گرايي در تحليل‌هاي غربي» را ارايه كردند. وي اظهار داشت كه اسلام‌گرايي را مي‌توان يكي از گرايش‌هاي سياسي ـ فكري مهم در چند دهه اخير در جهان دانست. وقوع انقلاب اسلامي در ايران در كشاكش رقابت دو بلوك شرق و غرب، جريان بيداري اسلامي را در دهه ۱۹۸۰ ميلادي در جهان به اوج خود رسانيد و متعاقب آن پديده اسلام‌گرايي به يكي از پرخبرسازترين مسائل جهاني و متعاقب آن به عنوان يك حوزه مطالعاتي مستقل در عرصه مطالعات سياسي تبديل گرديد. رشد اسلام‌گرايي، جامعيت دين اسلام را در فضاي سيطره تفكر سكولار ـ مدرنيسم غربي و انفعال جهان اسلام به جهانيان نشان داده و چشم‌اندازي از عظمت تمدن اسلامي را در جهت‌دهي به زندگي انسان‌ها در عرصه‌هاي مختلف سياسي ـ اجتماعي برجسته ساخته است. هرچند اسلام‌گرايي در حركت‌ها و جنبش‌هاي سياسي ـ اجتماعي چند دهه اخير برجستگي بارزي داشته است، اما فارغ از بعد عملي ـ سياسي اسلام‌گرايي مي‌توان آن را بيانگر يك حركت فكري ـ نظري فراگير در عرصه آشفته جهان قرن بيست و يكم نيز دانست. از اين حيث اسلام‌گرايي نه صرفاً يك حركت سياسي، بلكه حاكي از يك تمدن و تفكر رهايي‌بخش براي انسان معاصر است. اما از منظري ديگر، جهان غرب در كشاكش بحران‌هاي دروني خود، حركت فراگير اسلام‌گرايي را با ذهنيتي خاص و غالباً بر اساس تصويري باژگونه و مبتني بر نگرشي شرق‌شناختي تفسير و تحليل نموده است. هر چند غرب معاصر را نمي‌توان جرياني يكنواخت دانست، اما تحولات كلان آن و بويژه دو تحول اساسي آن يعني تحولات مدرنيسم و ظهور تفكر پسامدرن در كل در بستري واحد شكل گرفته و حاكي از افراط و تفريط و طغيان بشري در پيشگاه عالم لاهوت بوده است. اين دو تحول در مجموع، دو نگرش عمده مدرن و پسامدرن را در غرب به اسلام‌گرايي برانگيخته است. هر چند نتايج دو نگرش فوق در نگاه بدوي متفاوت است، اما هيچ كدام از آن‌ها قادر به فهم دقيق پيام اصلي اسلام‌گرايي معاصر در پيونددادن انسان با عالم لاهوت نبوده و قادر به درك تلاش اسلام‌گرايي در رهانيدن انسان از زنگاره‌هاي خودپرستي و اتصال به مبدأ هستي نيستند. نتيجه عيني دو نگرش غالب غربي به اسلام‌گرايي ارائه تصويري باژگون و جانب‌دارانه از چشم‌انداز اسلام‌گرايي است. سپس، دكتر محمدتقي حسيني كارشناس ارشد وزارت امور خارجه مقاله خود با عنوان «نظريه پايان تاريخ و انقلاب اسلامي» را ارايه كردند. وي متذكر شدند كه نظريه پايان تاريخ، نوعي نگاه تداوم‌انگارانه به تجدد غرب است كه در آن ارزش‌هاي بنياني فرهنگ غرب و به ويژه روش حكومتي ليبرال ـ دمكراسي به پيروزي رسيده‌اند. تجويز اين نظريه آن است كه همه ملت‌هاي ديگر نيز براي رهايي و سعادت ناچارند راهي را برگزينند كه غرب برگزيده است، بنابراين نظام جهاني پيرامون تجدد غرب شكل گرفته است. اگر‌چه اين نظريه را فرانسيس فوكوياما ابراز كرد، اما ريشه‌هاي تاريخي آن از قدمت طولاني‌تري برخوردار است و عميقاً متأثر از انديشه‌هاي هگل، الكساندر كوژف و نيچه مي‌باشد. اين نظريه، در واقع تحليلي از نابودي ماركسيسم ـ لنينيسم و پيروزي ليبرال دمكراسي است و آن را به عنوان انگاره اصلي به تمامي جريانات تاريخي و سياسي تعميم مي‌دهد و بدتر اين‌كه همان حكمي را كه درباره پيروزي ليبراليسم در برابر ماركسيسم ـ لنينيسم صادر كرده‌است، درباره هر آرمان ديگري نيز صادر مي‌كند. از اين منظر، انقلاب اسلامي نيز ناچار است به برتري ليبرال دمكراسي تن دهد. اين ديدگاه با مختوم دانستن پيروزي ليبرال ـ دمكراسي، وضعيت تك‌ساختي پيدا كرده و آسيب‌پذيري خود را افزايش داده است. انقلاب اسلامي با ادعاي اين‌كه نگرشي متفاوت نسبت به انسان، جهان و سياست دارد، پا به عرصه وجود گذاشته و با ماركسيسم ـ لنينيسم و نيز ليبراليسم داعيه متفاوتي دارد. انقلاب اسلامي كه برگرفته از انديشه سياسي تشيع است، براي پايان تاريخ، ايده مهدويت را دارد. اين انديشه، افق انساني را به زمين و جنبه‌هاي مادي زندگي محدود نمي‌داند، بلكه اين افق را تا ماوراء و عالم قدسي گسترش مي‌دهد. در حقيقت، تفاوت ايده پايان تاريخ در نگاه انقلاب اسلامي با ايده پايان تاريخ در نگاه غرب در اين است كه يكي صرفاً به زمين مي‌نگرد و پايان تاريخ را در ليبرال ـ دمكراسي جستجو مي‌كند و ديگري نظر به فراسو داشته، نسبت به عالم قدسي و ملكوت توجه مي‌كند. دكتر حسين كچوئيان ـ عضو هيأت علمي دانشگاه تهران ـ سخنران قبل از پذيرايي صبح بود كه در موضوع «تأثير مباني فكري غرب در تحليل انقلاب اسلامي» به ايراد سخن پرداختند. وي از چهار نسل تئوري‌پرداز انقلاب‌ها در قرن بيستم ياد كرد و گفت: نسل اول ـ كه تئوري‌پردازان عمده آن ليبون، الوود،‌ سوروكين، ادواردز، پتي و برينتون مي‌باشند ـ مشخصه اصلي تحقيقات آن‌ها توصيفي بودن آن‌ها مي‌باشد. مطالعات اين نسل به تاريخ طبيعي يا مطالعات توصيفي انقلاب‌ها معروف است. نسل دوم ـ كه تئوري‌پردازان عمده آن ديويس، گار، جانسون، اسملسر، هانتينگتون و تيلي مي‌باشند ـ براي پر كردن خلأ شالوده‌هاي تئوريك، يكي از كاستي‌هاي اساسي نسل پيشين بود، روشي تئوريك در پيش گرفتند و تئوري‌هاي مختلف روان‌شناسي (جيمز ديويس و تدگار)، جامعه‌شناسي (جانسون، اسملسر، جسوپ و هاكوپيان)، سياسي (چارلز تيلي، هانتينگتون و امان) و... درباره انقلاب‌ها ارايه كردند. نسل سوم ـ كه تئوري‌پردازان عمده آن پايژ، آيزنشتات، تريم‌ برگر و اسكاچ‌پل مي‌باشند ـ بيشتر به نقد و بررسي نظريات نسل دوم پرداختند و تلاش كردند تا تحليل‌هاي جايگزيني را در مورد وقوع انقلاب‌ها اجتماعي مطرح كنند. اين تحليل‌ها از سويي، تا حدّ قابل توجهي ـ حتي بيش از تحقيقات نسل اول ـ تاريخي مي‌باشند و از سويي، مبتني بر نگاه‌هايي كلي‌نگر (بدين معني كه علاوه بر بررسي علل بروز انقلاب‌ها اجتماعي، در پي تبيين برون‌دادهاي مختلف انقلاب‌ها نيز هستند) مي‌باشند. نسل چهارم كه تئوري‌پرداز عمده آن جان فوران مي‌باشد، بيشتر بر اين ادعا هستند كه داراي رويكردي فرهنگي هستند. آن‌ها نظريه‌هاي خود را عمدتاً براي توضيح انقلاب‌هاي جهان سوم به كار گرفته‌اند و به همين علت شامليت و تعميم نظريات پيشيني را ندارند. مطالعات و نظريات هيچ يك از اين نسل‌ها نمي‌تواند انقلاب اسلامي را توضيح دهد. به نظر مي‌رسد براي تبيين انقلاب اسلامي بايد نسل پنجمي از تئوريسن‌هاي انقلاب را شاهد بود. راه نخستين اين نسل اخير را ليلا عشقي با تفسير عرفاني از انقلاب اسلامي و ميشل فوكو با تفسير معنويت سياسي از آن شروع كرده‌اند و پيدايش چنين نسلي را پيشاپيش نويد داده‌اند. پس از پذيرايي صبح، ميزگردي علمي با عنوان «بررسي رويكردهاي نسل سوم و چهارم نظريه‌پردازان غربي انقلاب در تحليل انقلاب اسلامي» و با حضور دكتر سعيد زاهد عضو هيأت علمي دانشگاه شيراز، دكتر اكبر غفوري عضو هيأت علمي دانشگاه يزد، دكتر سعيد صادقي رييس دانشگاه پيام نور واحد رودبار و منجيل، حجت الاسلام ابوذر مظاهري از محققين گروه تاريخ و انديشه معاصر و حجت‌الاسلام احمد رهدار عضو همكار علمي مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني و دبير گروه تاريخ و انديشه معاصر برگزار شد. محور اصلي مباحث اين ميزگرد بررسي و نقد ديدگاه تدا اسكاچ‌پل و جان فوران درباره انقلاب اسلامي بود كه گزيده آن چنين است. نظريه‌ اصلي اسكاچ‌پل درباره علل وقوع انقلاب‌هاي جهاني به‌ويژه در كشورهاي جهان سوم ـ كه بيشتر متأثر از ديدگاه‌هاي برينگتون مور، اريك ولف، تيم برگر و جان دان مي‌باشد ـ در قالب ساختار داخلي و بين‌المللي تبيين مي‌شود كه بر اساس آن: انقلاب‌هاي اجتماعي تنها در جوامع كشاورزي نسبتاً ثروتمند و داراي روابط سنتي كه در گذشته تحت سلطه كشورهاي استعمارگر نبوده‌اند و نيز به لحاظ حكومتي داراي تشكيلات ديوان‌سالاري متمركز هستند و معمولاً به علت شكست در جنگ خارجي از توان سركوب و مديريت قوي در شرايط بحراني برخوردار نيستند، رخ مي‌دهد. مهم‌ترين نتيجه‌‌اي كه اسكاچ‌پل از نظريه خودش مي‌گيرد اين مطلب است كه نقش اراده‌هاي انساني در تحولات تاريخي از جمله انقلاب‌هاي اجتماعي ـ كه وي از آن تحت عنوان نظريه ذهنيت هدفمند ياد مي‌كند و معتقد است كه از جهات متعددي قابل خدشه مي‌باشد ـ بسيار ناچيز است. از اينرو معتقد مي‌شود كه «انقلاب‌ها مي‌آيند و نه اينكه ساخته شوند». انقلاب اسلامي ايران از چندين جهت الگوي نظري اسكاچ‌پل را زير‌ سؤال برد. از سويي، به لحاظ شرايط بين‌المللي نه تنها ارتش ايران در جنگي شكست نخورده بود و نه تنها دولت ايران در فشار نبود، بلكه از جهات متعددي نيز به دليل نمايندگي ژاندارمي آمريكا در منطقه خاورميانه، كاملاً مورد حمايت بود. از سوي ديگر،‌ تمركز شورش‌ها و اعتصابات و كانون اصلي انقلاب، نه در ميان دهقانان و ساخت روستا، بلكه درميان كارگران و ساختار شهري بود. علاوه بر اين، ‌به وضوح، ايدئولوژي شيعه و رهبري فرهمند انقلاب، ‌به ميزان قابل توجهي در تمامي مراحل انقلاب نقش‌آفرين بودند. پيروزي و تحقق انقلاب ايران باعث شد تا اسكاچ‌پل در مقاله‌اي به نام «‌دولت تحصيل‌دار و اسلام شيعه در انقلاب ايران» ـ كه دو سال پس از پيروزي انقلاب ايران آن را نگاشته است ـ اعتراف كندكه تئوري پيشين وي توان تحليل و تطبيق يافتن بر انقلاب ايران را ندارد. به‌رغم اين،‌ وي به جاي اين‌كه به ترميم و تصحيح نظريه خود بپردازد، انقلاب ايران را يك استثناء ناميد و علت تحقق آن را رانتير بودن آن ناميد. برخي از مهم‌ترين نقدهاي ديدگاه اسكاچ‌پل عبارتند از: حاكميت پيش‌فرض‌هاي شرق‌شناسانه بر انديشه وي (به‌ويژه در نوع نگاه اسطوره‌اي و تقليل‌دهنده وي به آموزه‌هاي ديني، ارايه نگرش مادي به حيات انساني، نگاه بدبينانه به اسلام و توان آن در خلق و مديريت شرايط ويژه و ...)، ضعف در نگرش فلسفه تاريخي به انقلاب ايران (اصالت دادن وي به تحولات و بحران‌ها بدون ارتباط آن‌ها با نظريه و تئوري كلان فلسفه تاريخي)، ضعف در فهم ماهيت فرهنگ شيعه (به دليل ضعف در منابع مطالعاتي وي از شيعه، تك‌ساحت‌نگر بودن تفكر غربي و...)، ضعف در فهم ماهيت انقلاب اسلامي، ضعف در پايگاه انسان‌شناسي فلسفي (ناديده گرفتن موج اختيار بشر و توان آن در گذر كردن از ميان موانع و نيز شكل‌دهي مناسبات تاريخي و...)، ضعف در پايگاه روش ‌‌شناختي و... جان فوران در فصل پاياني كتاب مشهور خود به نام «مقاومت شكننده» مستقيماً به نظريه‌پردازي درباره انقلاب اسلامي ايران پرداخته است. وي براي تحليل تحولات اجتماعي ايران از صفويه تا كنون، در چارچوب تحليلي خود پنج نظريه را به خدمت گرفته است: ۱. وابستگي و توسعه وابسته بر اساس ديدگاه كاردوسو و فالتو ۲. نظريه وجوه توليد ۳. نظريه نظام جهاني امانوئل والراشتاين ۴. نظريه دولت خود‌سامان ۵. فرهنگ‌هاي سياسي مقاومت و مشروعيت. فوران در نهايت به اين نتيجه مي‌رسد كه تمامي انقلاب‌هاي ايراني از جمله انقلاب اسلامي، شكننده هستند. از نظر وي، معيار اين شكنندگي دو چيز است: ۱) ظرفيت محدود جنبش‌ها در رهايي از وابستگي خارجي؛ ۲) محدود‌شدن افق فرهنگ سياسي جنبش‌ها پس از پيروزي. مهم‌ترين نقدهاي فوران عبارتند از: محوريت بخشيدن به ملاحظات طبقاتي و معيارهاي مادي ـ معيشتي، غفلت از اين‌كه اسلام دال برتر جنبش‌ها و انقلاب‌هاي ايراني از جمله انقلاب اسلامي مي‌باشد،‌ غفلت از ظرفيت رهابخش جنبش‌ها و انقلاب‌هاي ايراني، غفلت از پويايي سنت اسلامي و مقايسه نابجاي آن با سنت غربي، غفلت از بعد اثباتي انقلاب اسلامي و تأكيد غيرواقعي بر بعد سلبي و نفي آن، تلاش بي‌اصل در روح بخشيدن به نگاه ساختاري كه خود مدعي است از آن گذر كرده است، فقدان نگرش فلسفه تاريخي به انقلاب اسلامي و... در پايان مراسم صبح همايش، دكتر موسي نجفي عضو هيأت علمي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي و دبير علمي همايش به ايراد سخنراني پرداختند كه خلاصه مطالب وي به شرح ذيل است: ۱) ضروري است كه نسبت به انديشه‌هاي غربي سه موضع بازفهمي (فهم انديشه)،‌ بازنگري (نقد انديشه) و بازسازي (تأسيس انديشه) را اتخاذ كنيم. ۲) غرب تمامي «حافظه تاريخي علمي» گذشته خود را با «تجارب سياسي و اجتماعي» دهه‏هاي اخير، در كنار «دستاوردهاي عظيم دانشگاهي» در رشته‏هاي علوم اجتماعي، سياسي و انساني در «چارچوب‌هاي نظري» پيرامون شناخت شرق، اسلام و ايران و انقلاب اسلامي و بيداري اسلامي به كار گرفته است. ۳) اگر روزي مطالعات شرق‏شناسي، راهگشاي سياست غرب نسبت به شرق بوده است، به نظر مي‌رسد مطالعه در سير تئوري‌پردازي‌هاي انقلاب اسلامي نيز مي‌تواند در سطح و فضاي معاصر، گوياي تكرار دوباره اين موضوع براي غربيان باشد با اين تفاوت كه شرق‌شناسي نوين بيشتر از فضاهاي ميان‌رشته‌اي بهره مي‌برد. ۴) غرب در قرائت انقلاب اسلامي گيج و حيران شده است نه مي‌تواند آن را انقلابي مدرن بخواند (زيرا انقلاب ايران سكولار نيست) و نه مي‌تواند آن را سنتي بداند (زيرا سنت آن زنده و پويا است). ۵) انقلاب اسلامي پديده‌اي است كه در بيرون مدرنيته تحقق يافته است و به همين علت است كه مي‌تواند از ماهيت غرب مدرن پرسش كند. تفاوت پرسش انقلاب اسلامي از ماهيت غرب با پرسش پست‌مدرنيسم از ماهيت غرب در اين است كه انقلاب اسلامي بيرون از غرب اتفاق افتاده است و پرسش آن يك پرسش براندازانه است به خلاف پرسش پست‌مدرنيسم. ۶) تمامي انقلاب‌هاي قرن بيستم و حتي انقلاب‌هاي پيش از آن در تاريخ غرب جديد با نفي و گسست از گذشته‌شان محقق شده‌اند. انقلاب اسلامي از اين منظر استثناترين انقلابي است كه در پيوست با گذشته‌اش محقق شده است. پس، تلاش نظريه‌پردازان غرب براي تبيين انقلاب اسلامي با نظريه گسست از سنت، تلاشي باطل و بي‌وجه است. ۷) نظريه‌پردازان غرب همواره تلاش كرده‌اند تا انقلاب‌هاي مدرن را مسبوق به انديشه و نظريه‌اي تبيين كنند اما در تبيين انقلاب اسلامي تلاش كرده‌اند تا به تحولات اجتماعي، سياسي و اقتصادي اصالت بدهند و به تبع آن‌ها انديشه انقلاب را توليد كنند. به عبارت ديگر تلاش مي‌كنند تا انديشه انقلاب اسلامي را مسبوق به تحولات تبيين كنند. ۸) انقلاب اسلامي نه با واژه اصلاحات قابل تبيين است تا به درون مباحث رفورميستي غربي لغزيده شود و نه با واژه بنيادگرايي تا به درون سنت سلفي‌گري اهل سنت بلغزد. ۹) در عاجزانه‌ترين تحليل، نظريه‌پردازان غرب كه هرگز نتوانستند سنت زنده و پويا و نقش اساسي آن در تحقق انقلاب اسلامي را منكر شوند، ناگزير فرضيه «گذار از سنت به مدرنيته»‌ را طرح كرده‌اند كه بر اساس آن ادعا شده است اگرچه انقلاب اسلامي با سنت شروع است اما به تجدد ختم مي‌شود. ۱۰) در ترسيم چشم‌انداز انقلاب اسلامي از منظر نظريه‌پردازي غرب، هيچ‌گاه به توجه عملي انسان‌هاي‌ آينده به دين كه از سويي كه معلول شكست غرب در تحقق آرمان‌هاي ضد‌ديني‌اش مي‌باشد و از سويي معلول رشد و توسعه انديشه ديني انقلاب اسلامي مي‌باشد، اشاره‌اي نشده است. ارايه مقاله آقاي احمد حسين‌زاده از محققين گروه تاريخ و انديشه معاصر با عنوان «بررسي ديدگاه بابي سعيد درباره انقلاب اسلامي» اولين برنامه بعد از ظهر همايش بود. آقاي حسين‌زاده در تبيين انديشه بابي سعيد گفتند: چارچوب نظري بابي سعيد چارچوب تحليل گفتمان است. تحليل گفتماني مدعي است که در هر جامعه‌اي براي تداوم آن، يک نظام مغاير خاص شکل مي‌گيرد؛ لذا براي تحليل هر دوره‌اي ابتدا بايد نظام مغاير آن را بفهميم تا بتوانيم آن را تحليل کنيم؛ البته در کنار نظام مغاير مسلط، ممکن است يک يا چند نظام مغاير رقيب و فرعي نيز وجود داشته باشند. نظام مغاير مسلط، زماني فرو مي‌ريزد که دچار بحران شود و در اين زمان است که «نظام مغاير در دسترس» جايگزين آن مي‌شود. در كتاب بابي سعيد، نظريه تحليل گفتمان به عنوان روش تبيين و تجزيه و تحليل مجموعه رخدادهاي مربوط به جوامع مسلمين ـ که مؤلف از آن به عنوان «اسلام‌گرايي» نام برده است ـ به کار گرفته مي‌شود و به عنوان دال برتر و واژگان نهايي براي معرفي مسلمين به کار مي‌رود. به‌کارگيري اين نظريه براي تبيين اسلام‌گرايي، مهم‌ترين خلطي است که مؤلف در جهت اهدافي که از تأليف کتاب داشته است، گرفتار آن شده است؛ چرا كه يکي از مشكلات مهم اين نظريه، نسبي‌گرايي است. معرفي اسلام با توجه به مفهوم اسلام‌گرايي به عنوان شاخص و نماد اساسي براي جوامع مسلمين از طريق نظريه تحليل گفتماني که نسبي‌گرايي از شاخصه‌هاي بارز آن است، مؤلف را گرفتار برخي محذورات لاينحلي نموده است که برخي از آنها عبارتند از: الف) معرفي اسلام به مثابه شاخص اسمي براي اسلام‌گرايان؛ ب) نفي ذات و ذوات گرايي از اسلام؛ ج) تبيين ناصحيح از مفهوم سنت و شريعت؛ د) خلط ميان انديشه خلافت سني و ولايت فقيه شيعي. دومين برنامه عصر، ارايه مقاله حجت‌الاسلام ذبيح‌الله نعيميان عضو همكار علمي مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني با عنوان «انگاره اقتدارگرايي در تحليل لمبتون از نظريه دولت اعتقادي اسلام و تشيع» بود. از نظر وي، خلاصه ديدگاه خانم لمبتون ـ كه البته مستقيماً ربطي به انقلاب اسلامي ندارد، بلكه بيشتر به انديشه دولت شيعي مي‌پردازد ـ به شرح ذيل است: ۱) عمدة تغييرهاي كلان اجتماعي ـ سياسي در ارتباط با دستگاه قدرت بوده است و اين نظرية دولت در انديشة مسلمانان و از جمله شيعيان است كه چگونگيِ صورت‌بندي و شكل‌گيري دستگاه قدرت، و تعامل با آن را ترسيم مي‌كند و در نتيجه، بازشناسي نظرية دولت در اسلام و شيعه به ناگزير محور بررسي‌هاي مربوط به تحوّل‌هاي اجتماعي ـ سياسي قرار مي‌گيرد. ۲) انديشه و عمل تشيع با انديشه و عمل تسنّن متفاوت است. بدين معني كه نسبت «آرمان و عمل» در «سنت سياسي شيعه» متفاوت از انديشه و سنّت عملي سنّي‌گرايانه مي‌باشد. وي معتقد است بخش عمده‌اي از اين تفاوت در بستر زمان، به اين امر بازمي‌گردد كه «شيعيان در ايران، به‌جز در موارد خاص و استثنائي ...، تا زمان صفويه قدرت سياسي پيدا نكردند و از اين رو برخلاف فقهاي سني احتياج مبرم به جمع ميان نظر و عمل نداشتند». ۳) انديشه و نظام سياسي اسلامي را بايد در بستري تاريخي ‌كاويد و پيدايي عناصر مختلف آن را عمدتاً مشمول قوانين تاريخي دانست. ۴) مؤلفه‌هاي محوري و اساسي در تبيين دولت شيعي عبارتند از: «اقتدارگرايي ذاتي» در «انديشة سياسي اسلام»؛ مراتب داشتن «ظهور اقتدارگرايي» در مناسبات «دين و دولت»؛ محوريت نظام «امامت ـ امّت» به جاي نظام «دولت ـ ملّت». مهم‌ترين نقدي كه مي‌توان بر لمبتون وارد كرد عبارت است از: محوريت شرق‌شناسانة روش «زبان‌شناسي تاريخي» يا «فيلولوژي كلاسيك» در تحقيقات وي كه باعث شده وي انديشه‌هاي سياسي ايران اسلامي را در تداوم سنت اقتدارگرايانة ايران باستان ارزيابي كند كه در حقيقت، چيزي جز «بازتوليد انديشة اقتدارگرايانة ايران‌شهري» نمي‌باشد. كه خود اين امر، معلول دو نگاه اشتباه وي به اسلام است؛ يكي تأكيد وي بر «فقر تئوريك» و «تاريخمندانگاري مطلق»ِ ادبيات و نظام سياسي اسلام، ايران و شيعه و ديگري محدودانگاري «ظرفيت ساختار سياسي اسلام» در «پذيرش نهادهاي دموكراتيك». سومين برنامه عصر، ميزگردي با عنوان «بررسي ديدگاه يرواند آبراهاميان و نيكي كدي» با حضور دكتر محمدمهدي اسماعيلي معاونت پژوهشي صدا و سيما و حجج اسلام آقايان مهدي ابوطالبي از محققين گروه تاريخ و انديشه معاصر و عبدالرسول يعقوبي از محققين گروه تاريخ و انديشه معاصر بود. در اين ميزگرد ديدگاه آبراهاميان و نيكي كدي درباره انقلاب اسلامي ايران به شرح ذيل به بررسي و نقد گذاشته شد: آبراهاميان انقلاب اسلامي را حاصل سياست ناهماهنگ و ناموزون رژيم پهلوي در دو بُعد اجتماعي ـ اقتصادي و سياسي مي‌داند. توسعه اجتماعي از يك طرف و عدم توسعه سياسي از طرف ديگر، پيوند‌هاي ميان نيروهاي اجتماعي و حكومت را از ميان برد و ايران را بر لبه انقلاب سوق داد و در نهايت، انقلاب در سال ۱۳۵۶ـ ۱۳۵۷ با هويتي كاملاً ديني و اسلامي، به‌صورت يك نقيضه و استثناء، با رهبري علماي مذهبي ظهور كرد. امام خميني، رهبري انقلاب، با داشتن ويژگي‌هايي از قبيل ساده‌زيستي و هوشمندي در گردآوردن نيروهاي سياسي ـ اجتماعي، رمز و راز استثنائي بودن انقلاب را توجيه و تبيين مي‌كند. در بررسي انتقادي از نظريه آبراهاميان، اين پرسش مطرح مي‌شود كه چگونه، نظريه‌اي اقتصادي، اجتماعي و سياسي، بر انقلابي كه به اذعان نويسنده كتاب، داراي هويتي كاملاً ديني است، قابل تطبيق مي‌باشد؟ به نظر مي‌رسد نظريه‌پردازي آبراهاميان، نظريه‌پردازي براي انقلابي است كه هرگز اتفاق نيفتاد. آشفتگي در نظريه‌پردازي، به دليل نظريه‌هاي متعددي كه آبراهاميان مطرح مي‌كند، استثناء نبودن انقلاب در روند تاريخ معاصر ايران، استفاده از ابزارهاي مفهومي شرق‌شناسانه، تقليل‌گرايي در ايدئولوژي سازماندهي و رهبري كه به انقلاب منتهي شد، از نقدهاي ديگري است كه مي‌تواند بر اين نظريه وارد شود. از سوي ديگر، بررسي مجموع آثار نيكي كدي نيز در مورد انقلاب اسلامي ايران ـ بدون آن‌كه نشان از ارايه يك نظريه فكري درباره انقلاب باشد ـ نشان مي‌دهد كه وي معتقد است رابطه اقتصادي ـ سياسي ايران با غرب در دوران قاجار، موجب نارضايتي‌هاي فراوان اقتصادي ـ اجتماعي شد و نوعي احساس نفرت از غرب و حس ضد امپرياليستي در ايرانيان پديد آورد. از طرف ديگر ايران دوران قاجار بدليل موقعيت جغرافيايي و ممانعت نيروهاي سنتي يعني قبايل، علما، تجار و ملاكين، و شخصيت و تفكر سلاطين قاجار نتوانست به نوسازي و توسعه معتنابهي برسد. اين عقب‌افتادگي احساس نياز به نوسازي را تشديد كرد؛ لذا در دوران پهلوي نوسازي به شكلي شتابان انجام شد. نوسازي شتابان دوران پهلوي، نارضايتي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي فراواني را ايجاد كرد و از آنجا كه اين نوسازي به ويژه در دوران محمدرضاشاه وابسته به غرب بود، همراه با برخي اقدامات ديگر ضد ملي غربي‌ها در ايران مثل كودتاي ۲۸ مرداد، موجب تقويت و افزايش حس ضد امپرياليستي در ايران شد و مخالفت‌هاي نيروهاي مذهبي و غير مذهبي مختلفي را در پي داشت. اين احساسات ضد امپرياليستي موجب تمايل مردم به بازگشت به پايگاه‌هاي قديمي يعني هويت اصيل ايراني و اسلام ناب شد. در اثر سركوب مخالفين غيرمذهبي (ليبرال و سوسياليست) و برخي اقدامات غير مذهبي محمدرضاشاه، زمينه براي حضور قوي و جدي‌تر نيروهاي مذهبي باز كرد و رهبري جريان مخالفت به دست روحانيت افتاد. در نهايت وجود احساسات ضدامپرياليستي همراه با اعتقادات شيعي، اعتقاد باستاني به ثنويت خير و شر، و نقش ويژه امام خميني (ره) (با جذابيت‌هاي كاريزماتيك و جهان‌بيني مانوي) موجب حركت عظيم توده‌ها و سرنگوني رژيم شاهنشاهي و پيروزي انقلاب اسلامي ايران شد. مهم‌ترين نقدهاي كدي عبارتند از: حاكميت روش فيلولوژي كلاسيك، ديدگاه تاريخي‌گري، ديدگاه كليسايي ـ مسيحي و گفتمان مدرن و نگاه شرق‌شناسانه بر تحقيقات وي، تقليل ناموجه امور ديني به امور غيرديني، استفاده از منابع دست دوم و يك‌سويه و... آخرين برنامه قبل از پذيرايي عصر به سخنراني دكتر مصطفي ملكوتيان عضو هيأت علمي دانشگاه تهران، با عنوان «آسيب‌شناسي نظريه‌پردازي غرب درباره علل وقوع انقلاب اسلامي» اختصاص داشت. وي در آسيب‌شناسي نظريه‌پردازي غرب درباره انقلاب اسلامي گفت: نويسندگان غربي اساساً بر مبناي روش‌هايي كه براي شناخت انقلاب‌ها در غرب به‌كار مي‌برند، در مورد انقلاب اسلامي ايران نيز مطلب مي‌نويسند. اين نويسندگان بر اساس رهيافت‌هاي خاصي كه در تحليل خود برمي‌گزينند به يك يا تعدادي از تحليل‌هاي سياسي، اقتصادي، جامعه‌شناختي روي مي‌آورند و به همين دليل، اين تحليل‌ها براي بررسي انقلاب اسلامي كه به‌‌رغم وجود همه عوامل سياسي، اقتصادي، جامعه‌شناختي و روان‌شناختي، بر اثر نقش برجسته عوامل فرهنگي از قبيل نقش آموزه‌هاي اسلامي و شيعي، نقش مراسم و ساختارهاي شيعي مانند روحانيت و مسجد و نقش رهبري قاطع و الهي امام خميني(ره) اتفاق افتاد، نارساست. بخشي از اين تحليل‌ها به تئوري‌هاي انقلاب پيوند مي‌خورد كه عمده اين تئوري‌ها از شرايط اعتبار برخوردار نيستند و اين امر آشكارا در نتايج تحليل و بررسي انقلاب اسلامي به وسيله اين تئوري‌ها خود را نشان مي‌دهد؛ به‌علاوه، هر يك از تئوري‌هاي انقلاب، عموماً در اثر انتخاب و بررسي تعداد معدودي از انقلاب‌ها توسط نويسنده خاصي پديد آمده و سپس نتايج به‌دست آمده به همه انقلاب‌ها تعميم داده شده است. هرچند مي‌توان از نتايج به‌دست آمده در بررسي معدودي از انقلاب‌ها، ‌در تحليل انقلاب‌هاي ديگر بهره برد،‌ اما بايد توجه داشت كه انقلاب‌ها ممكن است از جنبه‌هاي مختلف با يكديگر تفاوت داشته‌ باشند. از سوي ديگر، بيشتر نويسندگان غربي به يك يا چند خط كلي كه در نظريه‌هاي انقلاب به چشم مي‌خورد وفادارند؛ به عنوان مثال، در اكثر اين نظريه‌ها، ‌انقلاب‌ها اساساً زماني رخ مي‌دهند كه دولت دچار نوعي فروپاشي اقتدار خود شده و يا طبقه حاكم دستخوش گسيختگي و تباهي شده باشد؛ در حالي كه اين امر بيشتر درباره انقلاب‌هاي واقع شده در غرب كاربرد دارد؛ يعني در آنجا مردم و نخبگان ضد حكومتي معمولا زماني دست به انقلاب مي‌زنند كه دولت اقتدار خود را از دست داده و تنها ظاهري از آن باقي مانده باشد. در حالي كه در مورد انقلاب اسلامي ايران، انقلاب در زمان اوج قدرت رژيم محمدرضا شاه كه ژاندارم آمريكا در منطقه بود رخ داد. با اين حساب، به‌وضوح مي‌توان گفت كه شكست نظريه‌پردازان غربي در تحليل واقعي پديده انقلاب اسلامي، باعث شكست آنان در پيش‌بيني حوادث و آينده انقلاب اسلامي نيز گرديده است. اولين برنامه پس از پذيرايي عصر، ارايه مقاله حجت‌الاسلام رضا رمضان‌نرگسي عضو همكار علمي مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، با عنوان «دغدغه‌هاي ميشل فوكو درباره انقلاب اسلامي» بود. وي معتقد است فوكو از معدود انديشمندان غربي است كه متهم به دفاع و حمايت از انقلاب اسلامي است. و اين علاقه وي به انقلاب اسلامي ايران به دليل نظريه‌هاي خاصي است كه او درباره مقوله‌هاي تاريخ، قدرت و مدرنيسم دارد. فوكو در تحليل انقلاب اسلامي بر آن است كه اين انقلاب نمي‏تواند با انگيزه‏هاي اقتصادي و مادي صورت گرفته باشد؛ زيرا اگر انگيزه‌هاي اقتصادي و مادي ملاك بود، اقشار مرفه نمي‌بايستي در آن شركت كنند. فوكو مهم‌ترين علت اين انقلاب را شكست مدرنيسم در ايران مي‌داند. او از مدرنيسم و مظاهر آن در ايران به كهنه‌پرستي نام مي‌برد و معتقد است كه شاه صد سال دير آمده است. او متعلق به زماني است كه مدرنيسم به سرنيامده بود. علل ديگر انقلاب اسلامي از نظر فوكو عبارتند از: ۱)‌ اعتقاد به امام زمان(عج) و نقش او در زندگي مردم شيعه؛ ۲) وجود روحانيت و نقش آن‌ها در حفظ دين و نحوه ارتباط آن‌ها با مردم؛ ۳) نمايش اراده كاملاً جمعي ملت در برابر قدرت حاكمه؛ ۴) نقش فعال دين و اراده و تصميم مردم به تغيير ريشه‌اي زندگي خود؛ ۵) وجود رهبر منحصر به فرد و افسانه‌اي امام خميني(ره)؛ ۶) ارتباط بين آيين‌هاي مذهبي و اراده جمعي همانند مراسم عزاداري سالار شهيدان امام حسين(عليه السلام)؛ ۷) وارد كردن معنويت در سياست. آن‌چه در نقد تحليل فوكو از انقلاب اسلامي مي‌توان گفت اين است كه نظريه‌هاي وي ـ كه مبتني بر اصول پست‌مدرنيستي است ـ با آن‌چه اين انقلاب نفي مي‌كند، مي‌تواند هم‌خواني داشته باشند؛ اما قادر به فهم و تبيين بخش اثباتي آن نيستند. چه، اين انقلاب، نه يك انقلاب ارتجاعي و نه يك انقلاب مدرن و نه يك انقلاب پست‌مدرن؛ بلكه يك انقلاب «فرامدرن» يا «ترانس مدرن» است. ارايه مقاله دكتر كاميار صداقت ثمرحسيني مدرس دانشگاه، با عنوان «بررسي مباني تحليل انقلاب اسلامي در نظريه اجتماعي غرب» برنامه بعدي همايش بود. وي گفت در تحقيق وي، بر اساس تحليل «آنتوني گيدنز» از دوره‌هاي سه‌گانة جامعه‌شناسي، به چهار پاية فكري متفكران اجتماعي اشاره شده و از آنجا كه درك صحيح انقلاب اسلامي در چارچوب پيش‌فرض‌هاي غرب ميسر نمي‌باشد،‌ در برابر هر يك از اين پايه‌هاي نظري به طرح پرسشي بنيادي به جهت خروج از تعميم نادرست اين پيش‌فرض‌ها مبادرت شده است. اولين پاية نظري عبارت است از «اصالت دادن به مشكل نظري غرب در تحليل انقلاب». پرسش قابل طرح در اين زمينه اين‌كه چگونه مي‌توان انقلاب اسلامي را در بستر مشكل نظري «واقعي» خود (و نه در بستر تاريخ و فرهنگ ديگر ملت‌ها) ادراك نمود، تا از اين طريق بتوان عناصر هويت‌ساز انقلاب اسلامي را فعال نماييم؟ دومين پاية فكري نظريه‌پردازان غربي مبتني بر قراردادن علم و فرهنگ غرب به عنوان «مرجعيت آگاهي از تحولات فضاهاي غيرغربي» است. اين امر به ويژه در زبان علمي جامعه‌شناسي و معيارهاي حاكم بر تعريف اصطلاحات آن؛ نظير واژة Revolution مشهود مي‌باشد. حال كه نظرية اجتماعي غرب نه صرفاً به دنبال تبيين، بلكه درصدد مفهوم‌سازي براي پديده‌هاي غيرغربي براساس معيارهاي خود مي‌باشد، چگونه بايد تجربيات بومي خود را به مثابة «الگو»ي مطالعاتي‌مان درآورده و در ضمن استفاده از نتايج مطالعات مقايسه‌اي با انقلاب‌هاي غربي، در مقياس مقايسه‌ها «خود» باشيم؟ سومين مفروض اين متفكران در پيش‌فرض‌ سيطرة روش بر علم قرار دارد كه در لاية نهائي خود، منجر به گرايش متفكر به دنيوي‌گرائي در تحليل‌هاي اجتماعي مي‌شود. در اين زمينه اين پرسش مطرح مي‌گردد كه «برقراري چه نسبتي از ‹علم با روش› منجر به شناخت علمي قابل قبولي از انقلاب اسلامي خواهد بود؟» چهارمين مبناي نظري كه تا حدود زيادي متأثر از پيش‌فرض قبلي است به «عدم قبول جايگاه اساسي‌ دين در مطالعة ابعاد مختلف انقلاب» باز مي‌گردد. اگرچه برخي از جامعه‌شناسان نسل سوم غرب ـ كه معاصر با انقلاب اسلامي هستند ـ درصدد توجه به دين بوده‌اند، اما در مطالعات خود قادر به خروج از فضاي هستي‌شناسي و معرفت‌شناسي تجدد غربي نبوده و در نتيجه ما را در برابر اين پرسش قرار مي‌دهند كه چگونه مي‌توان نقش دين در حيات سياسي‌ـ اجتماعي را به شيوه‌اي بومي مورد مطالعه قرار داد؟ آخرين ارايه مقاله متعلق به دكتر شهريار زرشناس عضو هيأت علمي مؤسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، در موضوع «انقلاب اسلامي و عبور از گفتمان روشنگري و پسامدرنيسم» بود. آقاي زرشناس در بحثي تفصيلي با برشمردن ويژ‌گي‌هاي مدرنيسم از جمله: سكولاريسم و عرفي‌گرايي، اومانيسم و انسان‌محوري، سيانتيسم و علم‌گرايي، راسيوناليسم و عقل‌گرايي، ايده پيشرفت و ترقي و نيز شرايط تكوين، نضج و رشد جريان پست‌مدرنيسم و نحوه شكل‌گيري اصول معرفتي آن، ادعا كرد كه هيچ كدام از اين دو جريان عمده غرب، قادر به شناسايي انقلاب اسلامي نخواهند بود. وي گفت: جريان مدرن و پست مدرن، جرياناتي تك‌ساحت‌نگر هستند و انقلاب اسلامي جرياني چندساحتي است كه در ظرف محدود تك‌ساحتي غرب نمي‌‌گنجد. آخرين برنامه همايش، ميزگردي با حضور آقايان حجت‌الاسلام دكتر محمدجواد نوروزي، دكتر رامين خان‌بگي و دكتر علي‌رضا ذاكر اصفهاني و با عنوان «شرق‌شناسي و انقلاب اسلامي» بود. در اين ميزگرد به روش‌شناسي مطالعات شرق‌شناسي در تحليل پديده‌هاي اجتماعي شرق از جمله انقلاب اسلامي پرداخته شد. مهم‌ترين مطلبي كه در اين خصوص مطرح شد اين است كه مسلماً امروزه شرق‌شناسي نمي‌تواند عنوان جامعي براي مطالعات منطقه‌اي از جمله شرق باشد. پيچيدگي روابط شرق و غرب، رشد چشم‌گير مباحث علوم اجتماعي و انساني و نيز پيدايش حوزه‌هاي علمي ميان‌رشته‌اي در تحليل مسايل اجتماعي، باعث شده است تا شرق‌شناسي كلاسيك جاي خود را به شرق‌شناسي نوين ـ كه به لحاظ روش‌شناسي مطالعات خود برخلاف شرق‌شناسي كلاسيك متكي به روش‌هاي ثابت و فيكس شده نمي‌باشد ـ بدهد. علاوه بر اين، شرق‌شناسي نوين به لحاظ قلمرو نيز گسترده‌تر و آزادتر از شرق‌شناسي كلاسيك عمل مي‌كند.