COLLECTIVE ACTION IN POLITICAL CONTEXT
كنش جمعي دربافت سياسي:
COLLECTIVE ACTION IN POLITICAL CONTEXT
شكل گيري كنش جمعي: ساختار، دانش واحتمال :
Shaping collective action: structure, contingency and knowledge
نويسنده : Chris Rootes
بافت سياسي political contexts بازيگران خود را با الگوهاي موقعيتي وتصنعي patterns of opportuniti and constraints كه ساخت دست خود آنها نيست، مواجهه مي كند. اگر چه اين نوع بافتهاي اقدامي را به صورت روز افزوني به عنوان ساختارهاي موقعيت سياسي ميشناسند، اما در واقع بافت سياسي شامل تمامي افراد درگير آن مي باشد، بنابراين؛ از لحاظ اصطلاح شناسي اين بدعت و نامگذاري منطقي نيست. از نظر شواهد اغلب در تحليل مقايسه اي ارزش بيشتري به ابعاد ساختاري بافتهاي سياسي اقدام جمعي داده مي شود. تا تحليلهاي معمول انجام شده ، هر چند كه فوايد مفهوم ساختار موقعيت سياسي در صورتي كه ما كاربرد آنرا در قبال عوامل بافت سياسي اقدام جمعي كه در واقع يك ساختار حقيقي است در نظر بگيريم، افزايش مييابد.
ساختار موقعيت سياسي تولد مفهومي :
Political opportunity structures : the emergence of a concept
با مركزيت يافتن حكومت در جوامع مدرن و اهميت ارتباط آن با راهبردها و نتايج اقدام جمعي outcomes of collective action بعيد به نظر مي رسد كه جنبشهاي اجتماعي مرتبط با حكومت تنها در سالهاي اخير به صورت نظاممند مورد بررسي قرار گرفته باشند. يكي از دلايل آن اينكه تا اواخر دهه ي 1980 جنبشهاي اجتماعي عمدتا توسط جامعه شناساني كه بر جنبشهايي خاصه اجتماعي و اجتماع مدار وسازمانهاي جنبشهاي اجتماعي نظير طرز رفتارهاي جمعي collective behaviour تكيه داشتهاند، مورد بررسي قرار گرفته بود. خصيصه ي آنها به عنوان يك كنش سياسي مستقيما به سمت وسوي حكومت سوق داشته و بازيگران سياسي تثبيت شده در مقايسه با اين نوع جنبشها ناديده انگاشته مي شدند.
علوم سياسي هم نسبتا با تاخير به بررسي جنبشهاي اجتماعي پرداخت. از لحاظ اصولي اين بدين دليل بود كه در علم سياست اساس قابل دركي نسبت به حكومت وجود دارد و در آن نسبت به نهادها و اغلب گرايشهاي اصلي و فرمهاي سازماني تحركات سياسي، اصلي تعيين شده است. جنبشهاي اجتماعي به خصوص در مراحل اوليه ي توسعه، به صورت سازماني ناپايدار وحاشيه اي و گاه كمي متفاوت با سياستهاي گروهي شبه سازمان يافته و علائق آنان بروز مينمايد. فلسفه ي شك علوم سياسي در قبال جنبشهاي اجتماع به دليل اينكه پيش از اين همواره آمال واهي حاميان خودرا ناكام گذاشته بودند، روز به روز افزايش يافت وآنان را مصركرد تا نهايتا به صورت گروهاي هنجاري سازمان يافته شده يا حزبهاي سياسي مرسوم، توسعه يابند. علوم سياسي نسبت به افشاگري ضعف بنيادين موجود در اغلب تلاشهايي كه در جهت به كارگيري مفهوم ساختار موقعيت سياسي، آگاهي داشت. اين ساختار خصايص ساختاري نظامهاي سياسي را با چهره هايي كه به سرعت به نسبت محيط تغيير مي كردند را بروز مي داد كه خوداين چهره ها اغلب حاصل تنظيمات ساختاري وتعليماتي بودند كه بيشتر تحت خصايص محتمل آن نظامهاي خاص شناخته مي شدند.
به دليل همين شكست در تشخيص ميان خصايص ساختاري ومحتمل بودكه « كيسچلت » بر آن شد تا نظام سياسي political system آلمان غربي را در زمره ي بسته قرار دهد طبقه بندي كه در نظر به ايده ي « نلكين وپولاك » ،1982 در مقايسه ي ميان آنچه كه آنها به عنوان نظام آلمان غربي نسبتا « باز» oppen ديده بودند وآنچه كه فرانسوي كاملا بسته closed ميديدند، موجب شگفتي بود و عاقبت به جنبشهاي ضد - هسته اي anti – nuclear در هر دو كشور منجر شد. مطمئنا، نظام آلمان غربي در زمانهاي مختلف نسبت به يك سري از معترضان يا سايرين نسبتا بسته بود ( نسبي بودن آن در مقايسه با كشورهايي نظير آمريكا يا سوئد بدون در نظر گرفتن فرانسه در نظر گرفته شده است ) اما آن نمونههاي ختم مذاكراتي اساسا بر پايه ي راهكارها و راهبردهاي ساير بازيگران سياسي و نه تاثيرات مستقيم ساختارها محتمل بودند. در صورتيكه اغلب شرايط عمومي نظامهاي سياسي كه توسعه جنبشهاي راديكال دانشجويي radical student movments را تحريك مي كردند، فاقد جناحهاي مخالف مؤثر بودند ( روتس1990 ) ، مثالي برجسته از اين نوع اتحادبزرگ ( Grand Coalition) CDU, SPD بود كه ازسال 1966يا 1969 آلمان غربي را هدايت مي كرد و « تولد » APO ( حزب مخالف ماوراي پارلماني Extra Parliamentary Opposition ) را ميتوان به صورت مستقيم ردپايي از اين اتحاد دانست. به وضوح پايان دستيابي سياسي به چنين مذاكراتي بر تغيير بالانس موقعيتهاي اقدامات سياسي از انواع مختلف تاثير ميگذارد، اما معمولا اين تغييرات بنيادين و يا به عبارت ديگر « ساختاري » نيستند. اساساً اين تغييرات محتمل در مقايسه با سازمانهاي سياسي و طول عمر معمول آنها، نسبتا از عمر كوتاه تري برخوردار هستند. پذيرش آنها به عنوان ساختار بيشتر از آنكه روشنگر باشد به سر در گمي و ابهام ميانجامد.
يك دليل در وجود اينكه اين سردرگمي به سايه افكني بر ساختارهاي موقعيتي سياسي اين است كه مابين شيوهاي كه اصطلاح ساختار structure عموما در علم سياست مورد استفاده قرار ميگيرد و شيوه و روش به كارگيري اين اصطلاح در بين جامعه شناسان متفاوت بوده است.
علم سياست سنتي تمايل داشت تا ساختار را با سياست رسمي و به خصوص سازمانها و نهادهاي دولتي همتراز كند. در كل جامعه شناسان با نهادها يي institutions كه ساختاري كمتر به صورت رسمي داشتند و به صورت تخصصي با شك به جهان ظاهري به اين سازمانها به عنوان ساختههايي كه توسط نهادهاي رسمي از هر نوع به وجود آمده بودند، سر وكار داشته و در پي اثبات اين مطلب بودند كه فعاليت هاي غير سازمان يافته و غير رسمي زندگي اجتماعي به خودي خود تصادفي و آشفته نبوده بلكه داراي الگو يا همان ساختار مي باشند. بنابر اين جامعه شناسان براي كسب نفوذ اسامي با استفاده از نقاب ظواهر تلاش مي كردند و از عدم برابري اجتماعي ساختاري سخن مي گفتند و در واقع منظور آنان همان نابرابري در ساختارموقعيت بودند ونه چيز ديگر.
تفاوت و تنزل ميان علم سياست سنتي و جامعه شناسي در بكارگيري ساختار به دليل مفاهيم و لغات جامعه شناسي كه توسط علوم سياسي بسيار به كار گرفته مي شود قابل درك است، اين به كارگيري تعبيرات تلاشي است براي ترسيم يك نظم اساسي كه اغلب با ساختارهاي رسمي دولتي با عنوان اين فرض كه نهادهاي سياسي تنوع جاودانه روز آمد شدگي بدعت سياسي هستند، دل مشغول و نگران ميباشند، و به اين ترتيب نسبت به نظر رد قاطع ادعاهاي رنگارنگي كه باعث جنبشهاي اجتماعي مي شوند، مردود هستند.
در سالهاي اخير، ميان ديدگاهها perspectives و توجهات جامعه شناسان و علوم سياسي تا حدودي همگرايي بوجود آمده است يك نتيجه ي اين تقاطع همگاني شدن اصطلاح ساختارموقعيت سياسي political opportunity structure است. شايد اغلب تلاشهايي كه براي به كار گيري اين مفهوم صورت گرفته مرهون زحمات « كسيچلت »ومقاله ي او در سال 1986 درباره جنبشهاي ضد هسته اي باشند.
« كسيچلت » بيان مي كند كه ( 1986 ص59 ) ساختارهاي موقعيت سياسي به عنوان صافي هايي filters ميان تجهيز جنبش و انتخاب راهبردهاي آن و توانايي تغيير محيط اجتماعي آن جنبش خاص، عمل مينمايد. ابعاد تعيين كننده ي ساختار هاي موقعيت سياسي گشاينده يا بن بست دولتها براي كمكهاي پيش روي بازيگران تثبيت نشده و قوت يا ضعف تواناييهاي آنان در ايفاي نقش مؤثر در سياستهاي پيش آمده در آن واحد و شرايط موجود، مشخص مي شود. تصوير اجمالي « كسيچلت » از ساختارهاي حكومتي، ماتريسي ( بافت دو به دويي ) a two by two matrix را فراهم ميآورد كه در آن هر4 مورد مد نظر او به درستي با هم متناسب هستند. سوئد باز و قدرتمند است، ايلات متحده ي آمريكا باز و ضعيف است، فرانسه بسته و قويstrong است و آلمان غربي بسته و ضعيف weak محسوب مي شود.
فرضيههاي « كسيچلت » به اين گونه است كه حكومتها بر اساس بسته با بازبودن در قبال سمت و سوي ورودي خود و قدرت و ضعف در قبال سمت و سوي خروجي خود، جنبشهايي را براي راهبردهاي اتخاذ شده كه ممكن است مقابلهاي يا جاذب باشند حمايت مي نمايند. حكومتهايي كه باز و ضعيف باشند جنبشها را به كار از طريق نقاط چندگانه ي دستيابي ـ تامين شده از طريق نهادهاي تثبيتي ـ ترغيب مي نمايند، اما وقتي نظامها بسته وقوي هستند احتمالاجنبشها براي فراهم آوردن راهبردهاي مقابله اي واختلال گرانه براي كانالهاي سياسي تثبيتي خارجي ( بيروني ) تنظيم خواهند شد. ( كسيچلت 1986 ص 66 )
اگرچه زماني كه « راچت » Rucht ( 1990 ) توسعه ي جنبشهاي ضد ـ هسته اي را در فرانسه، المان غربي و آمريكا دوباره سنجيد، او دريافت كه تأثيرات ساختارها بر راهبردهاي بازيگران از آنچه كه « كيسچلت » بيان كرده كمتر قطعي است. در هر سه كشور، تركيب راهبردهاي مقابلهاي و جاذب به كار گرفته شده بود؛ راهبردها در پاسخ به وقايع خاص و در طي زمان تغيير يافته بودند. تعداد افرادي كه در نافرماني مدني در كشور باز فرض شده ي آمريكا دستگير شده بودند بالاتر از ساير كشورها بود و در آلمان غربي افراد بيشتري در تظاهرات مقابلهاي شركت كرده بودند تا در كشور بسته تري چون فرانسه.
براي مقولهبندي كردن حالت غالب راهبردهاي بازيگران در هر كشور آنگونه كه « كسيچلت » آنرا متناسب درآورده بود، « روچت » پيشنهاد كرد كه پيچيدگيهاي اقدام جمعي آنگونه كه در تعامل ميان اولياي امور و معترضان توسعه و رشد مييابند غامض و نامفهوم گردند ( فلم 1994Cf )
اين طرح كه « كسيچلت » نمونه هاي خود his cases را براي متناسب كردن مقولهها اصلاح كرده است، اين پرسش را پديد آورد كه آيا آن مقولهها از لحاظ تحليلي از موارد تجربي مستقل هستند- يا خير. آيا براي كنار گذاري جعبههاي ساختاري ( مناسب ساده شده ) خصايص4 مورد تجربي مورد توجه ميباشند؟ آيا ممكن است كه 5 مورد را در اين تركيب گرد هم جمع آوريم و اين جايگاهها را به تناسب به آنها اختصاص دهيم؟ اينها مسائلي است كه در كل چشمگيرتر هستند و مي بايد براي بررسي به آنها رجوع كنيم.
تفكر پيشنهادي مقاله ي « كسيچلت » اين است كه ارزش رياستي، عملكرد واقعي غير تعمدي رياستي به گونهاي است كه به لحاظ رسمي قرار است عمل شود. پس شگفتآور نيست كه علوم سياسي به شكلهايي از اقدام جمعي كه در خارج از حيطه سنتي قرار دارند، علاقه نشان ميدهند. سياستهاي سازمان يافته رسمي مقابلهاي مييابد به فراتر از قورخانه علم سياسي نظر افكنند.
تحقيق « كريسي » Kriesi ( 1995 ) و « كريسي و سايرين » ( 95 و 1992 ) گامي فراتر به سمت طبقهبندي ساختارهاي موقعيت سياسي برداشت .زيرا از طريق قبول تفاوت واضح ميان ساختار سازماني رسمي دولت و راهبردهاي غالبا غيررسمي به كار گرفته شده براي رويارويي با رقيبان و نظم و سامان دادن به قدرت و متحدان در نظام حزبي، وارد عرصه ي پژوهش شدند. اما با وجود اينكه اين تحقيق به مراتب از مفهوم سازي « كسيچلت » واضحتر بود، اما به هر حال اين مورد كه يك فرد از يك ساختار سازماني جنبش را آغاز كند بيشتر ناديده انگاشته شدند تا اينكه يك نفر در پس خود يك ساختار واقعي نهفته داشته باشد و در اين تحقيق بيشتر يك نفر به سمت و سوي حيطه ي تنظيماتي پيش ميرود كه اساسا محتمل هستند و نسبتا هم در طي زمان ثابت نيستند. اين مورد به سادگي با توصيفي نظير گروههاي اتحادي يا محتمل تحت عنوان ساختارها اشتباه گرفته ميشوند، در مبحث او درباره شكلگيري قدرت در نظام حزبي سومين گسترده غالب ساختار موقعيت سياسي در تحليل او چيزي است كه « كريسي » آنرا نظام انتخاب كنندگان ( انتخاباتي ) به عنوان منشاء تحميل اصلي ساختار سازماني رسمي معرفي مي كند. اگرچه، اغلب آنچه كه پي آمد تحميل نظام انتخاباتي است به عنوان محصول محتمل اين جنبه از نظام سياسي بهتر توصيف شده است تا به عنوان هرچيز ساختاري در جايگاه خاصه خودش.
« كريسي » و سايرين ( 1995 ) در اغلب تحقيقات اخير خود نظامهاي حزبي را به عنوان سازمانهاي سازمان يافته رسمي به حساب آورده اند و به راهبردهاي غالب prevailing strategies اعضاي تثبيت شده نظام سياسي همانند ملازمان غير رسمي اينگونه ساختارها توجه نشان ميدهند ( فصل 2 ) اين مورد اخير به خصوص به دليل اينكه الگوهاي غالب « ويلست » از چنين راهبردهايي در واقع عميقا تثبيت شدهاند و به كارگيري آنها بيشتر محتمل است تا آنچه كه كريسي و سايرين پيشنهاد و ارائه ميدهند. متأسفانه توفيقي كسب نكرده است. لازم به تذكر است كه حكومتها و سازمانهاي دولتي مختلف جنبشهاي اجتماعي متفاوتي را مطرح ميكنند و سازمانهاي جنبشي در مناطق سياسي متفاوت به صورت متفاوت چه در كل قضيه و چه در نقاط مختلف زماني و در برهههاي مختلف زماني عمل مينمايند. ( Cf تارو 1994، صفحات 2-90 ) لازم است تا به پيچيدگيهاي ساختارهاي دولت، جنبههاي محتمل و اتحادي پاسخهاي دولتي به اقدام جمعي و دشواريهايي كه چنين پيچيدگي براي تلاش به خصيصه سازي جهاني پيشرفته حتي در مورد ساختارهاي سازماني رسمي نسبي داراست، توجه بيشتري نشان دهيم. همانگونه كه شيوه ي تحليلي « كسيچلت » فقط بر پايه چهار كشور بود تحقيق كريسي و سايرين نيز چنين بود. اين ترديد دوباره قوت گرفته كه چه مواردي همانند پيشنهادات تحليلي و تئوريك براي مقابله با وقايع تجربي كه در واقع توليدات تجربي توسعه يافته از دانش موارد نگران كننده هستند، وجود دارند؟ و در واقع اگر مورد پنجمي به ميان آيد آنوقت چه بايد انجام داد؟
بافتهاي سياسي واقدام جمعي بريتانيا
Political contexts and collective in Britain
جالب توجه است كه با وجود اينكه اغلب بررسيهاي مقايسهاي ساختارهاي موقعيت سياسي- و اغلب شكهاي ارزش مفهومي concept`s value ( فلم 1994 ) مي بايد بريتانيا را مورد توجه قرار مي دادند، تنها يكي از بررسيهاي مقايسهاي ساختارهاي موقعيت سياسي اين مهم را انجام داد. چگونه بايد نظام سياسي بريتانيا را مشخص نمائيم؟ در اولين نگاه بريتانيا حتي از فرانسه هم بسته تر است. اگر اين امر عجيب به نظر ميرسد در نظر به اين واقعيت كه بريتانيا ( حداقل نه در فرانسه ) براي پذيرش اتفاق آرا و حالت ادغام دولت مورد احترام است، توجه كنيد كه:
• ساختار رسمي حكومت بريتانيا the formal structure of British government يكپارچه است و به صورت روز افزون مركزيت يافته است centralised ( هيچ گروهي بالاتر از سطح شوراهاي كشوري وجود ندارد و افول بلند مدت قدرتها و مسئوليتهاي دولت محلي نيز در اين كشور حاكم است. )
• قوه قضائيه به صورت سراسري از حكومتgovernment مستقل نيست.
• هيچ قانون اساسي مدوني وجود ندارد و احتمالي براي خويشاوندي با دربار مشروع نمي رود.
• رفراندوم نادرست است و به حدي دير به دير برگزار مي شود كه تنها براي از ميان بردن حكومتهاي نوع تحميلي از اتخاذ تصميم غير جمعي با شيوه ي Mp هاي ( دژبان ) خودشان مورد استفاده قرار ميگيرد.
• نظام انتخاباتي يك اكثريت سازي غير تسكيني بر اساس اصل رأيگيري ساده مقام سياسي از آن اولين پيشي گيرنده ي انتخابات استfirst past the post در حوزههاي انتخاباتي تك عضوي برگزار مي شود. اين شرايط موانع بيشتري را براي حزبها فراهم ميآورد و موقعيتهاي بسيار كمتري را براي اقليت براي استفاده از انتخابات به عنوان سكوي ملي پيشرو قرار ميدهد و اين كمي حق انتخاب حتي از فرانسه هم كمتر است. از لحاظ ساختاري، دولت بريتانيا حداقل به عنوان سازمان يافتگي همانند فرانسه قدرتمند است ( كريسي و سايرين 1995 ص 33 )
در واقع در شرايط رويارويي با چالشها توانايي نظام بريتانيا مسلما بيشتر است. فقدان مفهوم دولت به صورت رايج در اروپا در بريتانيا به اين معناست كه قوانين كمتري بر انسجام تحميل مي شود و اقدام حكومتي داراي خشونت و اقتدار است؛ تركيب اين امر با قدرتهاي گستردهاي كه به صورت گسترده از طريق بررسيها و تعادل هاي اساسي آزاد گذاشته ميشوند، به دولت بريتانيا قدرت انعطاف نامحدود تقريبي ميدهد تا ابتكار عمل را به عنوان مزيت سياسي ديكته شده مورد حمايت قرار دهد يا اينكه آنرا متوقف كند. ( راديج 1994، 96 )
براي متعادل كردن اين مورد در بريتانيا احتمالات رسمي مرور قضايي وجود دارد و در دادگاههاي مناطق مختلف اقتدار حكومتي و به خصوص در مسائلي كه بر محيط تأثير ميگذارند به داوري گذاشته مي شود، زيرا الزامات پيچيدهاي براي رايزني و حضور و خواستههاي عمومي وجود دارد. دستيابي رسمي به تصميم گيرندگان decision makers و خصايص حزبهاي سياسي اصلي به عنوان كليساي اجمالي سلائق متضاد را به هم پيوند ميدهد و بيشتر تعطيلي نظام را ميكاهد. اگرچه كه به نظر اين تفكر پيامد تنظيمات ساختاري در ممارست به دستيابي از طريق اين لوازم است اما به وضوح محتمل بر موازنه غالب نيروهاي سياسي است كه به صورت ساختاري به آن اعطا نشده است. ساختار موقعيت سياسي رسمي در بريتانيا به وضوح پيآمد اقدام جمعي را در پي داشته است. بگذاريد ابتدا به مورد جنبش محيط زيست environmental movemet توجه كنيم.
جنبش محيط زيست و حزب سبز:
The environmental movement and the Green Party
ادعا مي شود كه بريتانيا در جهان از گروه فشار محيطي با قدرت strongest و بهترين سازماندهي best organised و قديميترين نوع آن و گستردهترين گونه آن حمايت مي كند ( مك كورميك 1991 ص 34 ) اما با وجود اينكه اين حزب در اروپا قديميتر است و با كنار گذاشتن اينكه اكولوژي راديكال radical ecology مدافع آن بيابهام و گنگي است، باز هم حزب سبز بريتانيا در مقايسه با استاندارهاي اروپاي غربي ضعيف محسوب مي شود.
اين ضعف از طريق تقويت ميل جنبشهاي محيطي سازمان يافته مناسب به يافتن وسايل جايگزين دستيابي به تصميم گيرندگان و گردآوري روابط فرهنگي با ديوان سالاران بيش از سياستمداران، تشديد شد. اگر فرآيند انتخاباتي بريتانيا اغلب به صورت واحد به يك حزب بومي مختص است باز هم اين بسته بودن از طريق ساختار مديريتي كه هم از لحاظ رسمي و چه غير رسمي نسبتا به روي پذيرش و حضور گروههاي گروه فشار طرفدار محيطي گشوده است، تعديل مي شود. محيط احتمالا بهتر از ساير سياستهاي عمومي از طريق تنظيمات رسمي براي حضور جمعي و مشاوره عمومي به حكومت خدمت مي كند. به اين دليل، تنظيمات سازماني عموما تمايل دارند تا انطباق ديوان سالاري سلائق محيطي را فراهم آورند ( جوردن و ريچارد سون 1987 ) : سازمانهاي طرفدار محيط زيست مايلند تا رويه حضور و مشورت با بورد كراسي ( حالت طنز ) را بيش از مقابله و حفاظت اتخاذ نمايند ( راديج 1995 ) نتيجه اينكه سازمانهاي متعدد حفظ محيط زيست حتي شامل حاميان زمين و فضاي سبز و صلح سبز اكنون به جايگاه شاهدان كارشناسي پيوسته اند كه از طريق دپارتمانهاي دولتي و آژانس هاي درباره مسائل دو جانبه نگران كننده مورد رجوع و مشورت قرارميگيرند ( مك كورميك 1991 : دورتي و روكليف1995 )
راه هاي ارتباطي channels فراوان دستيابي به گروههاي علاقمند به محيط زيست زماني كه دولت حزب كارگر « ويلسون » Wilson Labour government ( 70- 1964 ) سازمانهاي غير دولتي تقريبا مستقل گوناگوني را با مسئوليت نظم بخشي محيطي تثبيت كرده گشوده شده و گسترش يافتند. فسخ بسياري از اين آژانس ها در سالهاي اوليه حكومت تاچرThatcher ( 88-1979 ) پيامد اين سركوبي دستيابي به لابيستهاي سازمانهاي حفظ محيط زيست را به سوي ژست فعال تر سوق داد ( فلين و لوو 1992 ) اما الگوي معمول همچنان به عنوان يكي از لابيهاي محتاط بيش از بسيج جمعي باقي ماند. بگذاريد فرض كنيم كه اين مدرنيته كردن محصول مدنيت خاص فرهنگ سياسي بريتانيا است كه اين رويدادها با افزودن اين مطلب كه فرهنگ بريتانيا كمي با آلمان غربي متفاوت است به خصوص در خلعها و معنايي كه در قبال مشاركت سياسي و حفاظتي وجود دارد، وجود مييابند ( روتس 1992 ) آنچه متفاوت است شيوه ي شكلدهي سازمانهاي سياسي براي به عمل درآوردن اينگونه انتقالات و خلعهاست.
يك امر كه در اين ميان مورد توجه است اين بوده كه بريتانيا در گستردهاي كه گروههاي چپگراي تندرو در چهارچوب مدار اختيار حزب حاكم سنتي چپ مانده است و اين كشور به اين گونه در روش از آلمان متمايز مي شود. بيشباهت به حزب دموكراتيك اجتماعي آلمان غربي ( SPD ) كه به صورت رسمي در سال 1959 ماركسيسم را رد كرد و متعاقب آن سازمان دانشجويي خود را براي راديكاليسم radicalism گسترده گسيل كرد، حزب كارگر Labour Party به عنوان يك كليساي گسترده broad church ماركسيسم را احاطه كرد و حزب سوسيال دموكرات هم همينگونه اقدام كرد.و دلايل اين امر اين بود كه در نهايت بخشي ساختاري بوده است، نظام انتخاباتي كه چنان محدود به حزبهاي محدودي است كه گروههاي چپگراي تندرو را به كار در چهارچوب حزب كارگر بيش از ارائه و كانديد كردن كانديدها در اسامي خودشان ترغيب مي كند، چنين پيامدهايي نيز خواهد داشت. فاكتورهاي متحمل در طي دهه ي 80 بيشتر توجهات را از سوي راديكالهاي چپگرا بر حزب كارگر كسب كرد. زماني كه حزب كارگر در سال 1979 دولت را واگذار كرد و به خصوص بعد از اينكه در سال 1981 توسط برخي از سوسيال دموكراتيكهاي صاحب نام به حال خود رها شد جنگ براي كسب قدرت ميان حزب به عنوان دلمشغولي اصلي چپگراها و تروتسكيسمهايي كه در شرايط ديگر به انرژيهاي خود به حال مجال جولانهاي متفاوتي را مي داد، عنوان شد. زيرا درگيري براي كنترل حزب جمعي طبقه كارگر بريتانيا به نظر براي چپگراهاي تندرويي كه حتي در آلمان غربي هم براي دوباره انديشي راهبرد سياسي خود در مضيقه بودند هم دور از دسترس به نظر ميرسيد. يك دليل اين امر در بريتانيا و نه در آلمان اين بود كه عموما چپگراها براي تحقير جنبش محيطي با توجه به آن طبقه ي متوسط middle class و متضاد ادامه دادند ( پوريت و واينر 1988، 64 ) حزب كارگر چون حزب كلي و متضاد تمامي احياهاي جنبشهاي صلح و محيط زيست بود براي عملكرد به عنوان وسيلهاي براي عدم رضايت راديكال مختلف و گوناگون به خوبي موضع گرفت. اين جاي تعجب نداردكه در مورد جنبش صلح چنين عمل كند : اقداماتي كه براي خلع سلاح صورت گرفت ( CND ) به دليل اين بود كه در سال 1958 اساساً به سمت و سوي حزب كارگر سوق داشت ( تايلور 1988 ) و چون دهه ي 60 حمايتي براي خلع سلاح هسته اي يك جانبه نقطه رالي براي چپ در چهارچوب حزب بود بنابراين در سال 1985، 3/1 از اعضايCND از حزب كارگر حمايت كردند ( بيرن 1988 ص 61 ) اگر چه بر خلاف انتظاري كه ازمعدود مسئولان محلي تحت كنترل و كميته ها مي رفت آنها به جاي وارد كردن اعضاي غير تحت نفوذ سازمان منابع و محيط سوسياليست SERA ) ) بيانيه صادر مي كردند،با وجود اين حزب كارگر در چالش محيطي تا هنگامي كه در رقابت انتخاباتي در برابر احزاب دموكراتيك ليبرال و رقباي ديگر متوسل به زور نشد شكست خورده بود. در بريتانيا نفوذ پذيري حزب كارگر به حزب راديكال چپ و نزديكي جنبش صلح سازمان يافته شده توسط CND و حزب كارگر ائتلافي را ميان چپ گراها و طرفداران محيط زيست و پاسفيكهايي كه جنبش سبز و « داي گرونن » DIE GRUNEN را در آلمان غربي خلق كردند پديد آورد. بنابراين جنبش طرفداران محيط زيست به صورت گسترده اي به سمت سوي ابزارهاي خود سوق يافت و مدرنيته آن هرگز به صورت جدي چالش ايجاد نكرد.
دستيابي به تصميم گيرندگان رهبر راه اصلي براي تاثير سياست آنها بر طرفداران محيط زيست بريتانيا بود، آنها دريافتند كه حزبهاي سياسي اصلي كمتر مسئول و قابل دسترسي هستند. غلبه ي جمعيت جناح راست در جايگاه حزب مخالف زنجيره ي اتصال سازمانهاي سنتي طرفدار محيط زيست و جناح چپ را از هم گسيخت. طرفداران محيط زيست سوسياليست از طريق مشغول كردن حزب به توسعه اقتصادي كه براي تامين منابع حمايتي حزب لازم به نظر ميرسيد. سياست حزب كارگر را تحت فشار قرار دادند « ويلست» كه اكنون نه مخالف و نه موافق حزب كارگر بود خطر در مظنه ي اتهام بودن براي جدي نگرفتن محيط زيست را پذيرفت، او اعتقادي به مزيت رقابتي در تاكيد بر مباحث محيط زيست ـ با وجود نفش آفريني اصلي ديگر موضوعات در انتخابات ـ نداشت.
تاثير اساسي اين عمل اين بود كه لابيستهاي محيط زيست حداقل براي حفظ ظاهر و ارائه ابزار در زمان لازم در مقابل حزبهاي اصلي آداب را مراعات مي كردند. اگر چه تخمين زده مي شد كه كميته هاي ارائه دهنده ي بيانيه به وضوح شكل گرفته و مباحث محيط زيست از تفرقه هاي حزبي –سياسي فراتر هستند، آنها در دستيابي به هيچ حزبي و يا ترجيح تصميم گيرندگان مقتدر بر رقباي اداره سياسي هيچ مزيتي نمي ديدند ( مك كورميك 1991 ص 41 )
اين تنظيمات سازمانهاي حفاظت محيط زيست را بر سر دو راهي قرار داد: از طريق وارد شدن به گفتگو با دولت در كوتاه مدت از جنبشهاي محيط زيست حمايت كردند، اما تنها در مورد تامين هزينه هاي حمايت از حركتهاي مردمي كه فعاليت اين حزب به آنها بستگي داشت اين حمايتها صورت گرفت. براي ماندن در اين شرايط حاميان محيط زيست در قبال حداقل مواجهه و ايجاد مزاحمت براي تصميم گيرندگان ملزم بودند. اما اينگونه مدرنيته كردنها براي حامياني كه از آنچه پشت پرده مي گذشت اطلاعي نداشتند مي بايد به حالت عادي باقي ميماند.
در سالهاي اخير با افزايش هواداري از فلسفه ي عمل سازمانهاي حفاظت محيط زيست اين راهبرد تا حدي تعديل شده است، اما مراقبان محيط زيست بريتانيا غالبا از سياستهاي سياستمداران اقدام مستقيم از گزينه ي بيش از جمعيت اصولي براي مشاركت دموكراتيك عامه مردم حمايت كرده بودند.
همينكه دستيابي فراهم آمد اقدامات آنان بيشتر به سوي فعاليتهاي مذاكراتي سوق پيدا كرد. فقط حزب سبز بود كه با مشاركان جمعي دموكرات رابطه ي ارزشمند شديدي داشت. آرامش جنبش حفظ محيط زيست در بريتانيا به صورت ظريفتري موفقيت آميز تر بود ( جاميسون و سايرين 1990 ) و دليل محتمل اين امر را ميتوان در اين دانست كه همچنان بر سياست درهاي نيمه باز خود پافشاري و اصرار داشت. چهارچوب سازماني مورد اقدام تمايل به حاميان فلسفه ي عمل طرفدار محيط زيست بريتانيا براي مذاكره و در پايان اين زنجيره بر اصلاح طلبي طرفداران محيط زيست داشت. در مقابل طرفداران اكوسيستم تند رو ضعيف نگه داشته مي شدند.
بنابراين خصايص جنبش طرفدار محيط زيست در بريتانيا هم از طريق ساختار رسمي نظام سياسي و هم توسط تاثيرات محتمل اينگونه ساختارها به صورت مستقيم اداره شده و شكل مي گرفت. در اين بازي حزب سبز يك بازيگر سياهي لشكر محسوب گرديده اما عملكرد متمركزش به سوي فاكتور محتمل نه به صورت مبهم بلكه مؤثر در موقعيتهاي موجود در جنبشهاي اجتماعي و احزاب جنبشهاي اجتماعي جريان داشت: بالانس متغير رقابت سياسيthe shifting balance of political competition ( روتز 1995ب )
در طي دهه ي 80 « ويلست گرينز »Whilst Greens انتخاب مطمئني براي پارلمان ملي در جهت گذر از اروپاي غربي ـ نظير انتخابات عمومي موفقيت آميز بريتانيا ـ كه آنرا با اختلاف كمي بيشتر از 1% برده بودند ـ محسوب مي شد. ساده ترين توجيه براي اين شكست انتخاباتي و آنچه كه اغلب موجب تميز بريتانيا از كشورهايي كه احزاب سبز در آنها قدرت گرفته بودند مي شد عملكرد نظام انتخاباتي بود كه بحث انتخاباتي ميان دو يا سه كانديد يا حزب را كه تقريبا شانسي براي برد داشتند را باعث مي شد. مشكل احزاب سبز اين بود كه چگونه بر حمايتهايي كه در آستانه ي انتخابات فراتر از سابق اشاعه مي شدند فائق آيند. به جز حمايت بالقوه قبل توجه ارائه شده در بريتانيا در قبال حزب سبز ( پاركين 1989، ص 223؛ اينگلهارت و رابير 1986،ص 466 ) حتي اعضاي سازمانهاي حفاظت محيط زيست هم معمولاً در انتخابات ملي به كانديداهاي احزاب سبز راي مي دادند ( راديچ و لو 1986 )
اين زماني موجب شگفتي قابل توجه شد كه در سال 1969 انتخابات پارلمان اروپايي حزب سبز بريتانيا 15% آرا را كسب كرد نسبت مشاركتي كه از تمامي همترازان در كشورهاي اروپايي بيشتر بود. يك توجيه براي اين موفقيت چشم گير اين است كه از طريق تغيير در بالانس رقابت سياسي ميان احزاب سياسي اصلي اين نتيجه حاصل شده بود.
تا خرداد ( June ) 1989 همه ي احزاب اصلي در آشفتگي به سر مي بردند. همينكه محافظه كاران در حكومت پشتوانه خود را از دست مي دادند، انتخابات دور دوم در ميانه ي كار پارلمان برگزار مي شد، و به جهت عدم مقبوليت از توان ايشان كاسته مي شد. حزب كارگر براي مدت محدودي وضعيت بهتري داشت اما عدم توجه احزاب به مسئله ي خلع سلاح هسته اي يكجانبه، برخي حاميان و حافظان محيط زيست چپ گرا را تنها در قبال يك سويه سازي خلع سلاح بي تفاوت كرد. ليبرال دموكرات ها از سياست بازيهاي متضادي كه توسط مشاجرات جاري ميان ليبرالها و سوسيال دموكراتها در مورد الحاق ناقص، رنج ميبردند.؛ شكست سنگين در انتخابات ارديبهشت ماه كنسولي كشور كاهش آراء انتخاباتي آنها را همانند مبارزات انتخابات محلي آنها وضعيت را حادتر كرد و انرژي حاميان آنان را از توان انداخت. در انتخابات اروپايي دموكراتها ي ليبرال منابع را در يك تفرقه ديدند و به اين باور رسيدند كه شانسي براي برد نداشته و كمتر در مبارزات مناطق ديگر شركت داشتند. پس رقابت حزب سبز در جون 1989 كمتر از ديگر انتخابات چشم گير بود. به خصوص اين حزب در قبال ضعفي كه ليبرال دموكراتها داشتند جايگاه مطلوبي كسب كرد؛ ليبرالها تنها به عنوان حزب سنتي مخالف نسبتاً در قبال سياست محيط زيست سوابق خوبي داشتند. اغلب دهه ي 80 زماني كه براساس مبارزات اروپايي ازحزب سبز انتظار مي رفت تا باعث پيشرفت در بريتانيا شوند تا متحدان SDP ليبرال به عنوان بهترين آمال ابداع سياسي ظهور يابند.
هم اطلاعات آراء درباره پذيرش قبلي راي دهندگان حزب سبز و محلي و هم گوناگوني منطقه اي در حوزه غالب راي سبز تحت تاثير رقابت سياسي دوران خود قرار گرفت. تعادل محلي local balance رقابت سياسي هم موقعيت برتر و هم شكست حزب سبز را توجيه مي كند بهترين نتيجه آنها در كرسيهاي محافظه كاران ايمن و ضعيف ترين نتايج مربوط به مناطق معدودي بود كه ساير احزاب اصلي در آنجا با آنها رقابت مي كردند.
به وضوح هيچ گستره اي براي موفقيت حزب سبز The Green party در 1989 بسته به جايگاه اغراق آميز رقباي سياسي بيش از نتايج متضاد در انتخابات عمومي سال 1989 مناسب نبود. با وجودي كه حزب سبز بيش از گذشته به معرفي كانديد پرداخت، اما سهم متوسط آنها در آراء فقط 1.3% بود. انتخابات ملي عمومي همواره براي احزاب سبز كشمكش نا اميد كننده بود و انتخابات 1992 سالها به عنوان يك جنگ همه جانبه به حساب مي آمد. در انتخابات سال 1994 فقط احزاب سبز كمي بهتر راي آوردند ( 3.2% ) در اين انتخابات مبارزه بي امان با حزب كارگر داشتند و به صورت گسترده با دولت محافظه كار به عنوان يك اصلاح كننده درگيري داشتند.
به هر صورت اين واقعيت است كه در بريتانيا انتخابات دور دوم اهميت شرايط رقابت سياسي را محرز كرده و موفقيت انتخاباتي احزاب سبز را در پي داشت. با اين وجود اين احزاب تحت نفوذ تنظيمات ساختاري structural arrangements بوده و به سادگي قادر به كاهش اين تاثيرات نبودند.
مبارزه با آراي مالياتي :
The campaign against the poll tax
مبارزه با آراي مالياتي كه در سالهاي 1989 تا 1990 گسترش يافت ارتباط تنگاتنگي با جنبش محيط زيست ـ بيش از يك رويداد مديريتي كه تلويحي از ماليات بود ـ داشت. ( هر محل پايتخت با جايگزيني ماليات بسته شده مناسب محلي تقويت مي شد ) كه اين ماليات تحت نظارت دپارتمان محيط زيست تعيين مي گرديد. اما هنوز هم تلاشهايي براي ارائه اين حالت به عنوان انتصابي در جنگ طبقاتي صورت مي گرفت اين مبارزه ضميمه برخي از منابع مشابه را به عنوان جنبشهاي محيط زيست تحت حمايت قرار مي داد. با وجود اين بسياري اقدامات ضعيف مردمي در مبارزه شركت جستند ( باگولي 1995 ) اين در واقع يك خشونت اخلاقي در قبال ناكافي بودن مالياتي بود تا يك دشواري ساده كه اينگونه نهضتهاي مقاومت و رسوايي گسترده را باعث شوند. اين مبارزات به لغو ماليات و بركناري نخست وزير تاچر منجر شدند اما همچنان اولين وظيفه در شكل دادن به جنبش اجتماعي اتحاد تعداد زياري از مردم به خصوص افراد جواني از گروهها ي عادي سياست مداران، به نظر ميرسيد. گفته مي شود كه در اسكاتلند اين اقدام تمامي مولدان تازه خارج از حيطه روند سياسي اصلي را به تحرك واداشته بود ( مك گرون 1991ص452 )
اين واقعيت كه مبارزه در انگلستان از طريق مواجهه خشونت بار سركوب مي شد ممكن است اين ظن را پديد آورد كه انعطاف ناپذيري دولت تاچر حتي در بحث لغو ماليات كه به صورت مبهم باعث ايجاد يك ساختار موقعيت سياسي بسته شد و در عوض قادر بود پاسخ مقابله اي قابل انتظاري را بر ميانگيخت. اول لازم به ذكر است كه اكثريت عظيم صدها شايد هم هزاران نفر به جاي مخالفان منتخب در اغلب مبارزات گسترده سرپيچي مدني در بريتانيا در اين سده منجر به برخورد خشونت بار نشد. ( گزارشات مطبوعاتي نمونه هاي معدود برخورد چشم گير را اغراق آميز جلوه داند و براساس اين گزارشات بسياري از اعتراضات ملايم و ميانه نيز سركوب مي شدند. ) لازم است دليل اينكه چرا برخي اعتراضات به صورت مقابله اي درآمدند در صورتيكه سايرين چنين نبودند، توضيح داده شود. برخي از اين توجيهات براي جذاب كردن مقوله ديناميك اعتراض شامل الگوهاي تعاملي ميان مسئولان كنسول محلي و پليس و حضور يا عدم حضور پيشين توجه رسانه اي كه ممكن است مشاركت را از طريق مردم جوياي مقابله يا ترغيب مسئولان به حضور مردم در صف براي ابراز خشونت، به سمت خشونت سوق دهند. اما واقعه مقابله خشن را ميتوان در شرايط ساختارهاي موقعيت سياسي توجيه كرد.برخي اقدامات آشوبي در ميدان ترافلگارور در تاريخ 31 مارس 1990 نشان داد كه اين امر حاصل عمدي سياست طراحي شده براي بي اعتبار كردن مبارزه توسط افزايس شبح خشونت متحول و تعديل آن در مبحث قانون و نظم بوده است ( بارنز 1992ص4-100 ) حتي اگر چنين باشد ساختار موقعيت سياسي دليل مقابله نبوده است، اما تصميمات تاكتيكي يا راهبردي محتمل كوتاه مدت تر كه توسط دولت يا به صورت محتمل تر توسط پليس اتخاذ شده اند باعث ايجاد خشونت بوده است. اين دليل موجهي نيست كه اين مسائل محتمل و كوتاه مدت را جنبه هاي ساختار موقعيت سياسي بدانيم.
به صورت اوليه واضح است كه يك توضيح در شرايط ساختارهاي موقعيت سياسي براي بيان خصايص مختلف مبارزات در قبال آراي مالياتي در اسكاتلند در تضاد با انگلستان، توجيهات بيشتري خواهد داشت. به هر حال مبارزه در انگلستان از طريق وقايع خشونت بار سركوب مي شد در حاليكه در اسكاتلند اغلب تمامي وقايع صلح آميز بودند؛ در تاريخ واقعه ي آشوب ميدان تافلگار Tiafalgar square riot تظاهرات شديد 50 هزار نفري بدون هيچ حادثه جدي پشت سر نهاده شد. يك سال قبل از انگلستان ميزان ماليات در اسكاتلند اعلام شده بود و به شدت زمينه هاي سازماني را هدف قرار داده بود. رويكرد ساختار موقعيتي نشان ميدهد كه اسكاتها خود را با نظام سياسي سراسر بسته مواجهه ميديدند و احتمالا انگلستان طبق اين رويكرد مي بايد درگيري خشونت بار به كار مي بست.
توجيه خوشبينانه تر را درنگرشهاي احزاب سياسي تثبيت شده به سوي مبارزه و درگيري ميتوان يافت. در اسكاتلند جايگاه تند روي – كه هيچ در قبال آراي مالياتي در چالش باقانون نپرداختند – نه تنها از طريق گروهها ي چپ گراي تند رو بلكه از طريق حزب ملي اسكاتلند ( SNP ) كه يك حزب تثبيت شده با حضور پارلماني محسوب مي شد حمايت شد. در مقابل در انگلستان هيچ پرداختي نداشتن از طريق هيچ حزب اصلي حمايت نمي شد؛ حزب ليبرال دموكرات و كارگر هر دو مخالف ماليات بودند اما طبق نظر حاميان خود مي بايد با قانون كنارمي آمدند. نتيجه اينكه با وجود مبارزه اسكاتلندي به صورت مؤثر با روابط قابل احترام حاصل ملي گرايي اسكاتلندي در آميخته بود ولي كمتر يا بيشتر با سياستهاي SNP سازمان يافته هماهنگي داشت،هيچ مبارزه عدم پرداختي در انگلستان به صورت رسمي از سوي سياستهاي سازمان يافته بار نمي يافت و بنابراين آسيب پذيري بيشتري براي تلاشهاي خبرنگاران و سياست مداران متخاصم براي ارائه اين وقايع به عنوان اقدامي از سوي چپ گراها آنارشيستها و تروتسكسيت هاي مبارز تلقي مي شد. نتيجه همراه مبارزه با گروهها در انگلستان نگاه ره اين اقدام به عنوان آشوبگري و افراط گري بود كه پاسخ رسمي به خصوص توسط پليس را در پي داشت.
آيا تفاوتهاي الگوهاي موقعيتهاي سياسي و مقابله اجباري معترضان اسكاتلندي و انگليسي اساسا ساختاري بودند؟ تفاوت اساسي در واقع به اين دليل بود كه در اسكاتلند حزب اقليت قابل احترام مبارزه عدم پرداخت را تشويق ميكرد، بخشي از اين اقدام همانند يك مانور تاكتيكي براي گسترش دامنه ديد در قبال انتخابات عمومي پيش رو انجام مي شد. بي ترديد اين عمل تشكل نيروهاي سياسي مقابله كننده رقيب آراي مالياتي را اصلاح ميكرد؛ اما توصيف اين عمل تنظيم كننده كوتاه مدت به عنوان يك واقعه ساختار موقعيت سياسي political opportunity structure چه معنايي ميتواند داشته باشد؟
مبارزه براي خلع سلاح هسته اي:
The campaign for nuclear disarmament
مبارزه براي خلع سلاح هسته اي ( CND ) در بيشتر گستره ها به معناي جنبش صلح بريتانيا و همراهي با تصور جمعي و تسلط جمعي است.اگرچه كه اين جنبش در سال 1958 به عنوان مبارزه از طريق نخبگان گروه هوشمندان متمايل به چپ كه آرزو داشتند كناره گيري بريتانيا را خلع سلاح هسته اي يك سويه از طريق فشار بر حزب كارگر ره دست آورند پس در مقابل خود را با خلع سلاح يك جانبه وفق دادند. بنابراين اطمينان آنان از جايگاه خويش به عنوان نخبگان اتخاذكنندگان –راي بود كه تنها در پي تحرك جمعي بودند اما از طريق تعدادي از مردم جذب شده به نشستهاي عمومي اوليه و سرودن مارش و راليهاي اعتراضاتي كه به آنها براي آزادي كمك مي كردند، در شگفت مانده بودند ( تايلور 1988 روتز 1989 ) بنابراين CND نه به صورت صريح و نه سازمان يافته اولين مارشهاي آدرماستون را كه بعدها به صورت عمومي غالب CND درآمد را مورد حمايت خود قرار نداد. دفاع از تاكتيكهاي مقابله اي نافرماني مدني، كميته ي اقدام مستقيم DAC و بعدها كميته ي 100 كه جوانتر و تندرو تر بودند از رهبران CND كاملا فاصله داشتند.
معماران اين حزب cnd را همانند نخبهي مبارز فرض كردند . Cndدر پايان 1959 ( تايلور 1988ص 30 ) به صورت كميتهاي براي تاكتيكهاي جنبش اجتماعي جمعي در آمد. رهبران آن سياستهاي جنبش جمعي را در محكوميتي كه نظام سياسي به آنها تحميل ميكرد حمايت نكردند؛ هم به دليل پيروزي سياستهاي cnd در كنفرانس حزب كارگر در سال 1960 هم به دليل شكست نااميد كننده آنها يكسال بعد از سردم داريشان چنين سياستي اتخاذ شد.آنها گام به گام با جنبشي كه به صورت ناخواسته آغاز كرده بودند پيش مي رفتند؛ اغلب نافرماني مدني ورابطه ي آن با DAC و كميته ي100 به ثووذت روز افزوني تضاد باقي ماندند.
معقول اين است كه فرض كنيم كه يك دليل براي ترجيح اعضاي DAC براي اقدام مستقيم در قبال سياست هاي گروههاي فشار و لابيها جوان بودن نسبي آنها و ترد كردن نسبي آنان از دستيابي به نظام سياسي بود كه براي آنان ساختار موقعيتهاي سياسي را نظير پلتيكهاي مقابله اي جايگزين بيشتر جذاب ميكرد.آنچه نمي توان از اقدام آنان كاست اين است كه نظام سياسي در كل بسته بود.
اين نمونه يكي از نقايصي دا كه اغلب راي ايجاد پذيرش ساختار موقعيت سياسي مورد استفاده قرار مي گرفت را افشا مي كند. تلاش براي مشخص سازي تمامي نظام سياسي به صورت تماما عمومي و محو توجه اساسي به صورت جامعه شناختي بازيگران و گروهها وطبقات به صورت متفاوت براي انواع گوناگون احترام سياسي تجلي مييافت از اين اقدامات بود. بنابراين اغلب بخش مؤثر منبع نظريه تحرك به حساب نمي آمد در حاليكه محدوديت رهبري هر تلاشي براي توجيه انتخاب تاكتيكهاي اتخاذ شده CND,DAC اغلب با ارزش هاي سياسي بازيگران و شيوه اي كه ترجيحات تاكتكي و استراتژسك از طريق اين ارزش ها ديكته مي شدند، محاسبه مي شد. بنابراين ترجيح اعضاي و كميته ي DAC كميته ي 100 براي اقدام مستقيم و نافرماني مدني از ارزش نمونه پايه محسوب مي شدو آنها را به مشاركت جمعي مستقيم و نقشي كه آنها براين باور بودند كه اينگونه تاكتيكها ممكن است در پروژه دراز مدت اجتماع تندرو و انتقال سياسي بازي كنند، جذب ميكرد. به نظر ميرسد كه بيشتر تحت نفوذ نمونه گاندي بودند تا سنجش ساختار موقعيتهاي سياسي در جستجوي تفريح اصلاح سياسي بودند را ناديده بگيريم. در مورد CNDدر اواخر دهه ي 50 و اوايل دهه ي 60 خرده فرهنگهاي جواني كه در جستجوي بازشناسي خويش از اجتماع بودند و همينطور اساس سياسي را هم طلب مي كردند اقدام مستقيم يك مولفه ي شيوه ي ضد فرهنگي بود.
تلويحات در انگلستان :
Implications of the British case
جداي از ضعف نسبي اظهار شده درباره جنبشهاي اجتماعي جديد و حزب سبز در بريتانيا در اغلب سنجها بريتانيا به نظر « سياست هاي جديد » new politics را به اندازه شوق ساير كشورهاي اروپايي مورد تشويق و حمايت قرار داده است. باوجود اين توجيه آنان از شوق براي سياست هاي جديد به شدت از طريق ساختار سازمان يافته دولت و سياستمداران شكل مي گرفت. اين غلبه چه از لحاظ ارزشي و هم محدوديتهاي ساختارهاي موقعيت سياسي به عنوان ابزار توجيهي ابراز مي شد. از يك سو، توجيه شياست هاي جديد در بريتانيا از طريق ساختار موقعيت سياسي، اغلب مي شد؛ و از سوي ديگر علارغم وجود ساختار موقعيتي نامساعد غير عادي، حزب سبز و جنبشهاي اجتماعي جديد رشد يافتند به عنوان معمول اساس نگرشي به آنان به عنوان الزامي براي سياست هاي جديد جنبشهاي اجتماعي و موفقيت ليبرالهاي چپ گرا يا احزاب اكولوژيكي نگريسته مي شد.
مشخص كردن ساختار موقعيت سياسي ملي لازم بود تا به صورت دقيق صلاحيت لازم را كسب كند. نظامها مي بايد نسبتا باز يا بسته بودند و اين در صورتيكه سراسر ديكتاتوري نبود يك مقوله بندي جهاني خطرناكي ايجاد ميكرد.
دولتهاي بريتانيايي به جنبشهاي مختلف به شيوه هاي بسيار متفاوت تر از مفاهيم ساختاري سخت موقعيتهاي ويا گروها ي سياسي جايز شمرده شده، پاسخ دادند. آنها به جنبشهاي محيط زيست بيش از جنبشهاي ضد آراي مالياتي كمك مي كردند يا CND. باوجود اين تصور دولت « تاچر » از دولت نسبتا خودكامه و بسته اين بود كه تنها به صورت انتخاب شده بسته باشد. مسلما چنين دولتب نسبت به مسائل روابط صنعتي هم بسته بود ( اين هم با مكانيزمهاي رسمي و هم غير رسمي كه سابقا دستيابي سازمان يافته حزب كارگر را به اتخاذ كنندگان سياست عمومي ممكن ساخت، صورت مي گرفت ) و اين وضع عمدا منجر به مقابله با اقليت كارگر مي شد، اما به صورت شگفت آوري نسبت به مسائل محيط زيست دولت باز عمل ميكرد. ( فلين و لو 1992 ) چرا؟
برخي سياست مداران و مناطق سياسي به مركزيت بيشتر از ساير مناطق و افراد متوجه بودند: بنابراين دارندگان منابع انرژي هسته اي مستقل بريتانيا توسط دولت هاي حزب كارگر و هم محافظه كاران ره عنوان كليد مولفه اي راهبرد دفاعي فرض مي شدند؛ آراي مالياتي از طريق « تاچر » و مشاورانشان به عنوان تجلي اصل مركزي كميته ي ايدئولوژيك آنان براي مسئوليت فردي به نظر مي آمدند. مباحث محيط زيست در مقايسه اشاعه داده شدند و ميتوانستند به صورت عملي نقش بازي كنند. علاوه بر اين مباحث پيشين ميتوانستند به عنوان دليل حمايتي از طريق رقيبان عجيب دولت از لحاظ سياسي و اجتماعي مورد حمايت قرار گيرند، جنبش محيط زيست يك طيف گسترده از گروههايي كه حاميانشان اغلب از لحاظ اجتماعي قابل احترام و تثبيت شده بودندو سياست هاي آنان معمولا در شرايط ترجيح حزبي روشن مي شدند پديد ميآورند با وجود اينكه طيف وسيعي داشتند اما به زودي توسط چپ گراهاي حداكثر بدنام شده، متوقف شدند. عامل ديگري كه در الگوي دولتي پاسخ، موجود بود اين بود كه از لحاظ دوره اي متفاوت بود و اساسا راهبرد عملي مديريت درگيري محسوب مي شد: از سال 1979 اولويت دولت تاچر شكست قدرت اتحاديه تجاري trade union power يود. به منظور حفظ انرژي و مركزيت سياسي براي اين درگيري مقابله هاي اصلي از جنبش محيط زيست اجتناب مي شد؛ يك دهه ي بعد شناخت سطوح بالاي جمعيت پراكنده براي حمايت از اكثريت طرفداران محيط زيست سياست مداران خود راي از مقابله با جنبش، منع مي كردند.
ابعاد شرايط:
THE DIMENSIONS OF CONTEXT
گفتم كه مفهوم ساختار موقعيت سياسي زماني كه فراتر از عوامل محيط سياسي كنش جمعي collective action كه اساسا ساختاري بودند گسترده شد تا آنهايي كه اتحادي يا محتمل يا ساده بودند كاملا بازخواني شد و از طريق مرجع قراردادن تجريه ي بريتانيا كه نتايج راهبردي و توسعه ي كنش جمعي تنها تحت تاثير اين عوامل اتحادي و محتمل بودند ؛ اين مسئله را بيان كردم. اين گستره عوامل ميتواند تنها از طريق مفهوم ساختار موقعيت سياسي در تامين هزينه ي توسعه ي شرايط بيش از توجهات به امساك تئوريك يا وفاداري به حكم معقول زبان انگليسي فراگير شود.
حال به جايي رسيده ايم كه لازم است به صورت نظامند، systematically شرايطي را كه بر كنش جمعي تحميل مي شد را منظم كنيم-عوامل بافتي contextual factors بسياري كه كنش جمعي را شكل ميدهند محتمل يا اتحادي هستند اما برخي بيشتر محتمل يا اتحادي تر از سايرين به حساب ميآيند؛ برخي نسبتا ثابتند، در حاليكه سايرين بسيار متفاوت و گوناگونند. با وجود گستره اي كه اين متغيرها در زمانهاو مكانهاي مختلف دارند پس ممكن است برخي عموميت دادنها درباره ثبات نسبي يا گوناگوني عوامل اصولي دخيل را متذكر شويم. آنچه در پي ميآيد تلاشي براي نظم دادن به اين ابعاد كه با عوامل ثبات آغاز ده و به سوي متغيرهاي محتملتر واتحادي پيش مي روند.
ساختارهاي سازمان يافته سياسي:
Political instituional structures
موسسات دولتي حكومت ملي The governmental institutions of national states نسبتا ثابتند fixed وماندگار. Enduring هستند. اگر چه تغييرهم ميكنند اما آنها در شمار تحولات سياسي نادر به شمار مي روند ودر جوامع سرمايه دار مترقي اين تغييرات ناشناخته اند. تغييرات ناشناخته اند. تغييرات ساختاري حداقل در دولت كه به صورت جدي سازمان يافته اند معمولا غير معمول و مختصر هستند. حتي نظامهاي انتخابي در اغلب موارد نسبتا جزئيات تكنيكي حداقل نظامهاي دموكراتيك را و لو اينكه يكي از معاني وسيع توسعه و نتايج چالشهاي متضاد معمولا به صورت چشم گيري در طي زمان ثابت باشند را به كار ميبستند ( براي تحميل جنبشهاي محيط زيست به ريچاردسون و روتش ( 1995 ) مراجعه كنيد. ) اگر جايگاه اين تنظيمات سازماني رسمي همانند ساختارهاي موقعيت سياسي ترديد باشد كه همراهي عملكرد رسمي آنها بيشترمشكل ساز خواهد بود. به خصوص مشكل در جوامع فاقد تابعيت نظير بريتانيا بروز مينمايد كه در فقدان قانون اساسي مدون عرف و تغييرات در آن حاكم مي شود. به هر حال عرف و تغييراتي كه براي اساس بريتانيا لازمند در طي يك سده كمي تغيير ميكنند. بامبالغه براين مطلب تاكيد مي شود كه فرسايش اصول مسئوليتي وزيران در قبال پارلمان و تبعيت محلي از دولت مركزي همراه ساختار « انقلاب تاچري » Thatcherite revolution حداقل نه به خاطر تغييرات اخير در عرف و عمل به آساني از طريق دولت ديگر قابل تغيير نيست. با وجود اين محتواي سياسي كنش جمعي صرفا به سطح دولت ملي محصور نمي شود. نظامهاي سياسي منطقه اي و محلي به خصوص در دولتهاي كمتر تمركز يافته نظير آلمان فدرال يا سوئيس متفق، اهميت دارند. جاييكه اينها تابع دولت مركزيند، نظامهاي محلي و منطقه كمتر از نظامهاي سياسي ملي پايدارند. اما به هر حال در طي زمان نسبتا ثابت ميمانند.
بافت سياسي بين المللي بيشتر مشكل ساز است. تاثير توسعات بين الملل بر احترام جمعي در چهار چوب دولتها برخي مواقع عظيم است واغلب در مورد جنبشهاي صلح مسلم است. تثبيت سازمانهاي فرا ملي و داخلي ملي نظير سازمان ملل و اتحاديه اروپا به صورت روزافزوني به تشريح تلاشهايي براي تنظيم عملكرد بين المللي از طريق مذاكرات و معاهدات در طي نيمه ي قرن گذشت نمود و ثبات بيشتري را در روابط ميان دولتها پديد آورد اما به صورت صحنه اي كه تنظيمات سياسي تنها به صورت محتمل ثابت هستند، باقي ماند. مداخله در رويدادها و اشاعه نظرات و نمونه هايي از مرزهاي ملي قابل گذر هنوز بيشتر محتمل است.
همچنين مسئله مشكل ساز ديگر جايگاه اينگونه خصايص نظامهاي سياسي حزبي و ائتلافات سياسي است. اغلب اين موارد بلند مدت هستند اما آنها را ساختارهاي سياسي حداقلي ميدانند كه به نسبت اينگونه ساختارها و گستره آنها محتمل به حساب ميآيند. اين موضوع از طريق تنظيم دوباره نظامهاي حزبي ائتلافي ايتاليا و نيوزيلند در حضور نظامهاي انتخاباتي انتقالي اينگونه كشورها به ثبوت رسيد ( جداي ابعاد حضور ايتاليا نسبت به نيوزيلند ) اما نظامهاي حزبي و ائتلافي محصول محتمل ساده نظامهاي انتخاباتي نيستند؛ آنها تفاوتهاي فرهنگي و اتحادهاي تاريخي هستند ولي هنوز هم اين ميراثها غير قابل تغيير نيستند: بايد به صوت مداوم در عمل و با هوشياري دوباره توليد شوند. اگر حاميان سازماني در عمل گرد هم آيند، هوشياري انعطاف بيشتري نسبت به آنچه مورد نظر از خود نشان خواهد دادو نظامهاي حزبي و متفق به عنوان خصايص نبي خود راي محيطي با بازيگران جمعي مقابله ميكنند، اما اساسا به آنها شخصيت محتملي ميدهند تا بهتر به اهداف تحليلي حاصل از مفهوم « ساختارهاي موقعيتهاي سياسي » political opportunity structures خدمت كنند.
محتواي فرهنگي و اجتماعي:
Social and cultural contexts
تاثير شرايط فرهنگي و اجتماعي بر كنش جمعي به دليل مؤلفه هاي اصولي ساختار اجتماعي و تجلي فرهنگ واضح است بنابراين با اغلب بلكه تمامي فرآيندهاي خشن تغيير برخورد مي شود و با آنها به عنوان عوامل ثابت محيطي اغواكننده مذاكره مي شود. به هر حال اگر طي زمان موسسات پلتيكها نسبتا چنان مستحكمند كه قادرند تهديد باشند و اگر ساكن هم باشد بافتهاي اجتماعي و فرهنگي كنش جمعي در اصول در يك دولت متحول دائم از طريق كثرت اعمال غير رسمي جمعيتهاي سراسري مداوم خواهند بود. معمولا چون تغيير اجتماعي وفرهنگي به شيوه اي فزاينده رخ ميدهند، پس بسيار تدريجي و ظاهرا تناقص خواهد بود اگر تاثيرشان تنها با فوايد باز انديشي بلند مدت ارزيابي شود. از نظر چشم انداز هر نمونه ي خاص كنش جمعي ساختارهاي اجتماعي و فرهنگي هم نسبتا ثابت و هم متغيير نمود مييابند.
اگر اجتماع و فرهنگ براي بازيگران به عنوان متن ثابت كنشي باشد، چشم انداز طولانيتر اهميت تغييراتي فرهنگي و اجتماعي رادر شكل گيري كنش جمعي مشخص مي كند. تغييرات در ساختارهاي جمعييت شناسي و حرفه اي براي رشد حنبشهاي دانشجويي تندرو پيش زمينه است ( روتز 1990 ) و جنبشهاي زنان نيمه ي دهه ي 60 در تعادل منابع موجود در قبال بازيگران جمعي را تغيير داد كه به صورت نظامند در نظريه ي تحرك منبع شناخته شده است، كه يك عرف جديد در نظريه ي جنبشهاي اجتماعي به حساب ميآيد. تاثير فرهنگ بسيار بحث برانگيز است اما مفهوم فرهنگ سياسي اخيرا هم از لحاظ تداوم فرهنگهاي سياسي و هم توانايي آنها براي ايجاد تغيير كه در حال بهتر شناخته شده اند؛ نوسازي شده است. ارزش ها valus ( اينگلهارت 1977،1990 ) دانش knowledge ( آي من و جاميسون1991 ) و نمايش كوتاه كنش جمعي ( تيلي 1988 ) اما به هر حال در بخش اعظمي از محصولات اقدامات متصديان مولدان حال هستند.اين ميراث فرهنگي بخشي از محيط در چهارچوب است كه برخي از عوامل با بازيگران با هم همكاري ميكنند تا كنش خود را شكل دهند. عموما نظير روابط اجتماع اين وقايع از طريق تمرين دوباره ايجاد ميشوند و چون در هنگام توليد دوباره الزاما تغيير ميكنند پس معقول نيست آنها را به عنوان ساختار موقعيت سياسي به حساب آوريم.
عقايد، دانش و ارزش ها و منابع:
Ideas. Knowledge. Values and repertoires
در صورتيكه عقايد، دانش و ارزش ها و منابع بخشي از زمينه فرهنگي نسبتا ثابت كنش جمعي را بسازند، پس متغييرهاي كليدي در تحريك كنش جمعي نيز هستند. ثبات ظاهري ساختار اجتماعي و شرايط فرهنگي از طريق توجه به عنوان پديده ي توده اي عظيم در چشم انداز تاريخ كلان macro – historical perspective ايجاد مي شود. اما اگر زمينه ي كنش جمعي را بتوان با قلم طراحي كرد، پس نمونه ي اينگونه اقدامها عموما پاسخگوي خصايص تاريخ كلان و تغييرات كوتاه مدت هستند. قلمو به صورت مناسبي براي طرح بيروني فرهنگ ملي حركت مي كند پس براي نشان دادن جزئيات خاص بافتها و نمونه هاي عيني كنش جمعي نمي تواند مناسب باشد؛ ايده ها ideas و ارزش هايي values كه در تصوير بزرگ big picture فرهنگهاي ملي national cultures جزئيات صرف هستند، ممكن است به صورت گسترده اي در شكل دهي اقدامات محلي مؤثر باشند. تصوير گسترده فرهنگ جمعي حتي ممكن است نسبت به ايده ها، ارزش ها، تلقيات و اقدامات اقليت پريشان بي ربط به نظر بيايند. شركت فعال در كنش جمعي به خصوص در مواردي كه كمتر مذاكراتي و بيشتر از نوع كنش مستقيم مقابله اي هستند در هر دو صورت ، كنش اقليت و يك خدشه وارد كردن به صورت جمعي از نوع حضور افراد با تحصيلات و نسبتا جوان به حساب مي آيد ( بارنر كاس و سايرين1979؛دالتوان1988ص 70-68 ؛ پاري مرسيرودي1992 ) به هر حال تلقيات دانش ايده هاو ارزش هاي اقليت نسبي كوچكي از جمعيت است كه براي شكل دهي به راهبردها و منابع كنش جمعي اساسي است. تلقيات و ارزش هاي توده جمعيت بيشتر براي پاسخ دهي به اينگونه اقدامات ممكن است مهم باشد، و- ممكن است برنتايج و آن مورد خاص رخ داده تاثير گذارد-اما بديهي است كمتر از تلقيات و ارزش هاي اقليت حتي كوچكتر نخبگاني كه بريا شكل دهي به واكنش رسمي به چالشهاي كنش جمعي قدرت دارند، اهميت دارند.
تاثير ساختارها دولتي و ساير بافتها توافقات براي كنش جمعي هرگز مستقيم و يا بدون واسطه نيست؛ بلكه همواره توسط ارزيابي ها و تلقيات بازيگران و متحدان و رقيبان آنها ميانجيگري مي شود. براي اين افراد شركت در كنش جمعي به سادگي مسئله باز و بسته بوده هدفمند نظام سياسي مطرح نيست بلكه درباره ( چگونه ) اين كه نظام به عنوان بسته closed يا باز open تلقي مي شوداست وجود متلقي موقعيتها و تصنعات به معناي اين نيست كه به صورت خودكارautomatically قابل درك sezed يا پذيرشaccepted باشند؛ بازيگران جمعي collective actors كنش خود را براي ثبات نماهاي سابق منظره سياسي شكل نمي دادند. باورهاي بازيگران و ارزش ها آنها را از تصاحب موقعيتها ملزم كه به آن ملزم بودند و ممكن بود براي يافتن موقعيتهاي تازه اي براي كنش برمبناي ارزش ها ي شان اين موقعيتها را تحريك كنند. گستره فعاليتهاي آنان بسيار گوناگون است حداقل برمبناي ديكته نظريه هاي سياسي و ارزش هايي كه اسپانسرهاي مالي اقدام نمي كردند. برخي از نظريه ها اشكال اقدام را تقريبا براي رسيده به موفقيت مجاز ميدانند و تشويق ميكنند، ولي برخي ديگر موفقيت را رد شيوه هاي نامتعارف راهبردها يي راكه منجر به مهار تصاحب موقعيتها مي گردد را ديكته كرده و تاثيرات ساختاري معدودي را ايجاد مي كردند. ( بوچير 1979؛برينز1989،1982،1980 )
نه ارزش ها و نه نظريه هاي بازيگرانactors` values and theories ثابت immutable نيستند. لاويتاس ( 1977 ) دريافت كه حتي سوسياليستهاي مسيحي Christian socialists سده ي 19 كاملا رد راهبردهاي سازگار با نور و روشنايي موقعيتها light of opportunities بسيار كارآمد pragmatic بودند. همينطور دالتون Dalton ( 1994 ) سعي كرد تا يك تصحيح براي تحرك منبع نظريه ي برخورد ارزش ها به عنوان ساختارهاي موقعيت سياسي را توسعه دهد و آنرا حاشيه اي همانند خصايص ثابت نظامهاي سياسي كه تمامي بازيگران فرضيه ها يي كه طرفداران محيط زيست لازم ميديدند ببخشد نظير ساير اقدامات جنبشي اجتماعي نظريه ها و ارزش هايي كه اقدام را به سوي شكل گيري آن يه صورت چنان عميق سوق ميدهد كه گروههاي خويشاوند به لحاظ ايدئولوژيك حتي به صورت مشابه در نظامهاي سياسي مختلف تندرو عمل ميكنند، بعد از مقايسه سازمانهاي جنبش اجتماعي جديد نظير صلح سبز و دوستان زمين با قديمي ترها و گروههاي حفظ حيات وحش در ده كشور EC ( جامعه ي اروپايي ) تناقص هاي بيشتري بروز مي كند در مييابد كه تفاوتهاي ميان اكولوژيستهاي جديد new ecological با سازمانها ي قديمي تر طرفدار محيط زيست older environmental organisations در همان كشورها به صورت شگفت آوري كما بيش آرام هستند.دالتون نتيجه ميگيرد كه كنش طرفداران محيط زيست از لحاظ ايدئولوژيك ideologically ساختاري است اما نه به عنوان يك كنش عملي براي كسب نتيجه طراحي شده اند، همچنين از طريق الگوهاي غالب محلي سازمانها و موقعيتها با وسعت شكل گرفته اند.
تمامي جنبشهاي اجتماعي social movements به صورت مساوي از طريق ساختارهاي موقعيتت سياسي شكل گرفته اند. كريسيKriesi ( 1995ص 192-3 ) جنبشهاي متفق را به شدت وابسته به ساختار موقعيت سياسي ميداند كه به شدت به نسبت تغييراتي كه در آن رخ ميدهد و جنبشهاي خطي كه كمتر مؤثرند، واكنش نشان ميدهد. جنبشهاي ضد فرهنگي كه اساسا هويتشان در تعاملات مقابله اي با مسئولان يا ا حزاب سوم صورت ميگيرد بيشتر مستعد هيتند. جنبشهاي سازمان يافته نظير جنبش محيط زيست. كريسي بيان مي كند بالاخص نسبت به تاثير ساختارهاي موقعيت سياسي آسيب پذير ند. راچت ( 1988 ) بحث مي كند كه جنبشهاي محيط زيست سازمان يافته واكنش پذيرندو سازمانهاي قدرتمندي ايجاد ميكنند و حتي جنبشهاي زنان نيز پرمعنا و واكنش پذيرندو بر تحرك مردم عادي تكيه دارند و سازمانهاي قدرتمند ماندگاري را پديد ميآورند. هوز هم درآمريكا بر خلاف اروپاي غربي سازمانهاي رسمي قدرتمند زنان داير است. براي توجيه اين مطلب راچت بيان مي كند كه اين مسئله بر زير ساخت خصيصه ويژه فرهنگ سياسي { آمريكا} وست عملي قدرتمند آن و تنظيمات آراي سياسي يافته كه از طريق دستيابي نسبتا باز به نظام تصميم گيرنده كه لابينگ را تشويق مي كند، مشخص مي شود ( راچت1988، ص 4-323 )
راهكارها و استرتژيهاي سازگار شده از طريق بازيگران از ارزش هاو نظريه هاي آنها متاثر مي شود اما اين نظريه ها و ارزش ها و نظريه هاي تاريخي و اجتماعي تحكيم يافته اند و بنابراين راهبرد و راهكار محسوب مي شود. نمايشهاي كوتاه كنش جمعي در طي دوره هاي طولاني مدت تاريخي ساخته و پرداخته مي شود ( تالي 1988 ) بنابراين ويلست يك توليد بازيگران جديد به آساني نمي تواند اشكال گذشته ي كنش را باز سازي و ابداع به سوي رشد و مدرن بودن سوق دارد ممكن است ايجاد مناسبي از نوع توسعه يافته باشد. بنابراين بدون توجه به ارزش هاي بازيگران نمايشهاي كوتاه افدامات موجود در زمان و محلي خاص محدود است و احتمالا تاحدودي ميان اقداماتي كه توسط ارزش هاي متفاوت تغذيه ميشوند تفاوت وجود خواهد داشت.
باوجود تمام آنچه كه درباره نقش ارزش ها در شكل گيري كنش سياسي نوشته شده، بي توجهي نسبي به شناخت جاي شگفتي دارد براي بازيگراني كه گمان ميكنند يا ميدانند كه در قبال اوضاع سياسي درست عمل كنند حداقل به انداز ساختار كنش جمعي اهميت داردو براي ارزيابي آنچه كه ميدانند و به آن ظن دارند لازم است ( روترز1983 ارموندسون و نالمير د ر اين جلد ) در يك سطح دانش مثل نمايشهاي كوتاه است يك ميراث كه تا حدودي فراموش و دوباره از نو كشف تفسير شده است. دانش اشتباه و هم دانش بي اطلاعي نتايجي در بردارند. اين باور كه موقعيتها كمند عموما كنش جمعي را حتي وقتي موانع عيني كم هيتند هم دلسرد مي كند اما با وجود اني باور اشتباه كه در قبال كنش جمعي موفقيت بار موانع كمي موجود ايت يا اصلا مانعي در بين نيست ممكن است. كنش راتشويق كند و به ندرت به سمت ايجاد موقعيتهاي را كه وجود ندارند سوق دارد. تلقيات بازيگران از الگوهاي موقعيتي و الزامات مواجهه با انها به صورت گسترده براي عمل به تصميمات و گزينه هاي تاكتيكي و راهبردي در پيگيري اهداف جمعي مهم هستند.
تلقيات آنها از متحدان بلقوه يا عيني شان هم اهميت كمتري ندارد. اگر متحدان بالقوه اهداف و راهبردهاي بازيگران جمعي را به اندازه سازگاري يا اهداف خود برآورند و شانيهاي بعدي موفقيت را بالا ارزيابي كنند، احتمالا بيشتر ميتوانند به شيوه هايي كه موقعيت را براي كنش جمعي به منظور كسب موفقيت عمل نمايند. اگر تلقيات بالقوه متحدان معقول از اينگونه بازيگران جمعي منشعب شو د،
احتمال اينكه بيشتر ناظربمانند يا حتي احترام را ضد سازنده تلقي ميكنند.
شايد حتي براي شكل گيري كنش جمعي تلقيات رقيبان عيني و بالقوه متحدان مهمتر باشد. پاسخ نخبگان سياسي تثبيت شده به كنش جمعي بسيار طبق انتظار مشروعيت اهداف و شخصيتهاي اجتماعي بازيگران جمعي، صورت ميگيرد و اين تلقيات كنش جمعي را شكل ميدهند. شكل كنش در زماني كه توسط يك طبقه از بازيگران به شكل قابل تحملي ارائه مي شود ممكن است توسط عده ديگري تكرار شود. در اينجا نكته اساسي تلقيات مسئولان كنش جمعي ميان گروههاي راهبردي يا جمعيتهاي بزرگتر ظهور مييابد. اگر تلقيات نخبگان براي تعيين پاسخهاي استرتژيك به كنش جمعي اهميت دارد بنابراين اثر پليس و آژانس ها از آنان كمتر نيست. مشهودتر است كه پاسخ پليس به اعتراض به شدت تحت تاثير تلقيات آنان از تهديدي است كه به نظم وارد مي شود و اين استنباطها در عوض خود تحت تاثير تلقيات شخصيتهاي اجتماعي و اهداف معترضان است ( دلاپورتا 1996 ) كمتر پليس در اين موارد تهديد تلقي مي كند- ووحشيانه سركوب ميشوند- معترضان صنعتي مشروع و آگاه مردان خويشاوند طبقه كارگر بيش از آنكه به عنوان اقدامات جنبشي ايدئولوژيك جوانان تلقي شوند انحراف اجتماعي تظاهرات كنندگان متخصص لقب گرفتند.
به تلقيات بازيگران جمعي و نه تلقيات متحدان و رقيبان آنها تحليل نشده اند. باوجود اين چشم انداز چالش گرها و نخبگان ميتواند در ظرفيت بالا و به شيوه اي كليشه اي ظهور يابد، اينگونه ارزش اكتشافي محدود انتزاعي به دليل تلقيات بي ثبات پديد ميآيند، اما خود حاصل فرآيندهاي پيچيده تعامل دخيل در اقدامات گذشته شهرتهاي كسب شده، اقدامات حاصل و تنشهاي ادعا شده ميباشند. به دليل اينكه بسياري از تعاملات اينچنيني محتمل و اساسا اتحادي هستند، تلقياتي كه براي نتايج رويارويي هاي ميان بازيگران جمعي و سايرين اساسي هستند، اساسا دوباره شكل ميگيرند و احيا ميشوند.
اين دانش knowledge و تلقيات بازيگران اصولي perception of the principal actors در اين درام drama به صورت روز افزوني از طريق رسانه هاي جمعي mass media ميانجي گري مي شود. كه نه تنها تصورات كنش جمعي را به خانه هاي جهان منتقل ميكنند، بلكه خود دانش را اشاعه دادو تلقيات خود بازيگران را يه اندازه مبلغانشان شكل ميدهند. « گيتلن »Gitlin ( 1980 ) چگونگي پوشش رسانه اي جناح چپ جديد آمريكا را سند بندي مي كند كه هم به عنوان ابزار رابط ميان گروههاي پراكنده از لحاظ جغرافيايي عمل مي كند و هم بر ديناميك داخلي جنبش اثر ميگذارد. همچنين « ون زونن » Van Zoonen ( 1992 ) نشان ميدهد كه چگونه تصور رسانه اي آن تحت نفوذ كنش متعاقب و خود متصور جنبش زنان « داچ » Dutch Women`s movement قرار ميگيرد. تعامل ميان رسانه ي جمعي mass media و كنش جمعي collective action پيچيده complex است و تغيير تكنو لوژيك سريع الگوهاي بي ثباتي بريا منترل و تصاحب ميطلبدو فرهنگها ي متخصصان رسانه اي كه برايشان عملكرد سابق راهنماي ضعيفي براي آينده محسوب مي شود. « سافيس » ميگويد كه رسانه هاي جمعي گسترده گريزناپذير بافتهاي كنش جمعي در جهان هستند و فرد بايد از لحاظ پوششي و سراسري آنها را سياسي كند.
نتايج :
conclusion
اين تصادف نيست كه رويكرد ساختاري structural approach در بافت تحليل مقابله اي context of comparative analysis توسعه يافته است. زماني كه پديده ي سياسي مبارزه اساسا به پيچيدگي كنش سياسي جمعي پديد مي آيد، تحليل گر به آنچه كه نتايج ثابت را در يك جهان متغيير پديد ميآورد توجه خواهد داشت: تنظيمات ساختاري structural arrangements نظامهاي سياسي و اجتماعي از آن جمله اند. اما همانگونه كه ديديديم، استعاره ي ساختار مشكل ساز problematic است به خصوث وقتي كه يك نفر فراتر از تنظيمات سازمان يافته سنگربندي شده نظامهاي سياسي حركت مي كند. مشكلات زماني هويدا ميشوند كه موقعيت ساختاري و ثابت به پديده هايي كه با فوائد لنز گسترده تر يا افشاهاي طولاني مدت تر بدل شود زيرا عوامل حاصل از بافت سياسي اقدام جمعي اساسا ساختاري هستند.
مشكل اين است كه بسياري از آنها واقعا ساختاري نيستند و تحت پرچم ساختار موقعيت سياسي قرار دارند. از طريق ادعاي تشريح ميتوانيم اين قضيه را در شرايط ساختاري تشريح كنيم خطر تحليلات مفهومي جنگ در كرم كننده ناآگاهانه و رسوا كننده را به بار ميآورد كه به سمت وسوي محاسباتي كه تمامي آنها فرهنگ و محتمل هستند سوق دارد. نبايد تحليل ساختاري را لغو كنيم اما لازم است محدوديت آنرا بشناسيم و آنرا با راهبردها هماهنگ كنيم.
جستجو براي تنظيمات ساختار نبايد مارا مجاز كند تا اين واقعيت را كه تشريحات در چنين شرايطي اجتناب ناپذير نسبي هستند ولو اينكه آنها رد هر مورد در زمانها و مكانهاي مختلف نسبتا متفاوت هستند را غامص كنيم. نبايد جنبشهاي اجتماعي را آنگونه كه « جان دان » ( 1972ص233 ) ميگويد: تحولاتي كه حاصل عملكرد بسيار پيچيده اند تلقي كنيم. مسئله اي كه ميان تشريحات در شرايط اقدام يا كدام ساختار را برگزينيم بلكه تشريحات مدبرانه كه توجهات هر دو را بر ميآورد را بايد برگزينيم. اقدام جمعي فرآيندي گفتماني است سفر پيچيده اي به سوي سنجش تعريف شده مبهم با راههاو مسيرهاي جانبي است از تصرف شماري موقعيتها يا الزامات گذشته بايد اجتناب شود، غلبه يا تسليم در يك سري از تعاملات پيچيده با بازيگران ديگر در اين مورد تشويق مي شود.
اغوا كننده است كه هر رويداد را منحصر بفرد بدانيم. فلم، نتايج جنبشهاي ضد هسته اي را مقايسه مي كندو اشاره مي كند كه ميزان باز بودن دولتها. يك محصول تعامل زماني است-يك سنتز از آنچه قبل بوده و قوانين ورودي ( عبارت فرانسوي ) اقدام و نظير جنبش اقدامات نخبگان كه قصدشان سود خودشان است كه در نظرشان قابل تغيير و استثنايي است. تلويح نظري تندرو a radical theoretical implicans از اين رويكرد اين است مشخصات و ارزيابيها را از آشكار بودنopenness براي تغيير ساختار جنبش در طي زمان به كار بنديم. هر مبارز نتايج خود را دارد و برخي مواقع تنظيمات بي نظيري را شامل مي شود. ( ص303 )
اينگونه چشم اندازها اين حسن را دارد كه بر خصيصه پروسه اي بودن اقدام جمعي تاكيد دارد اما بايد رابطه ي ميان اقدام جمعي و بافتهاي سياسي را كه به صورت خوشايندي تئوريك و انتزاعي ميمانند را بيان كند، حتي براي يك دولت كه ابعاد زيادي از متغيرهاي ممكن در آن وجود دارد و رابطه ي ميان آنها آنقدر ناشناخته است كه هرتلاشي براي نظريه پردازان كمي بيش از نظامند كردن ساده انگارانه تجزبه قبلي پيش خواهد رفت.
اينگونه نتايج تندرو آنه مي بايد از تحليل كنار گذاشته شوند، به خصوص از تحليل مقايسه اي نا خوش آيند است؛ اما اين تازه تمام جريان نيست. دياني و ون در « هيجن » ( 1994ص 80-378 ) موارد مشابه اي مانند فلم را مورد توجه قرار داده و نتيجه ميگيرند كه ولست جنبشهاي ضد هسته اي كه بزرگتر از آن است كه بتوان آنرا رد شرايط ساختارهاي موقعيت سياسي وصف كرد، اين مفهوم در تشريح مراحل اوليه ي توسعه جنبش كارآمد است. گفته ي عمومي تر اينكه ميگويند بيشتر جنبشهاي ضد هسته اي را ميتوان از طريق مورد توجه قرار دادن تاثير متقابل ميان ساختارهاي موقعيت سياسي و پاسخها ي نخبگان درك و تفهيم كرد.
چون توسعه ي اقدام جمعي يك فرآيند جدلي diaectical process است غير واقع گرايانهunrealistic است كه نظريه ي ساختاري اينگونه اقدامات را كه قدرت پيش بيني دارند را بپذيريم. اما مفهوم ساختار موقعيت سياسي حاصل تجهيزات مازاد آن ممكن است هنوز ارزش اكتشافي داشته باشد به خصوص در مراحل اوليه ي تحقيق مقايسه اي. اگر قادر نيستيم نظريه ي نظامند از تاثير بافت سياسي بر اقدام جمعي ارائه دهيم يقينا واضح تر است كه درباره ي ابعاد بافت دخيل و درباره ي گستره اي كه هر معقولي ميتواند به عنوان ساختارهاي موقعيت سياسي تعريف شود هم نمي توانيم نظري ارائه دهيم. جنبه هاي بسياري از بافت اقدام جمعي وجود دارد كه در آنها مذاكره دقيق ممكن است الگويي در پي داشته باشد اما اين مسئله اي نيست كه بتوان به هر الگوي تظاهري به عنوان ساختار برچسب زد و آنرا به عنوان ساختار structure تعريف كرد.
نكات :
NOTES
1- « تارو » ( 1991 ص6-34) چهار گونه از موقعيت را بيان مي كند؛ آشكار openness يا نهان closedness بودن سياستpolity، ثبات stability يا عدم ثبات instability رديفهاي سياسيalignments فقدان presence يا وجود absence متحدان allies يا گروه هاي حامي support groups ، تفكيكهايي در چهارچوب نخبگان و تحمل يا عدم تحمل آن دربرابر اعتراض تارو 2 جنبه را در نظر ميگيرد و به يكي برچسب « ساختار موقعيت سياسي» political opportunity structure و به ديگري برچسب« عوامل موقعيت تقريبي و نظامند» systemic and proximate opportunity ميزند. باوجود اين مهم است كه بدانيم تمامي اينها حاصل اعتراض است تنها مورد اول است كه ساختاري محسوب مي شود؛ اساسا بقيه محتمل محسوب ميشوند. تارو ( 1994 فصل 5 ) ميگويد تمامي موارد را به عنوان متغير بپذيريم و جنبه هاي ثابت ساختارها ي موقعيت سياسي را كه ارائه شده كه او ( به درستي ) ارزش تشريحي و توجيهي بيشتر به پيشينيان ميدهد تا متاخرين كه به نظر خصوصا خودسرانه perverse ميآيد.
2- بخشهاي ذيل براساس نظر روتزRoots است1995 آ
3- در تحقيقات اخير كريسي Kriesi و سايرين (1995ص 53) « ساختارهاي متفق» alliance structuresرابه صورت منفرد همانند عوامل كمتر مستحكم « ساختار موقعيت سياسي» بررسي كرده اند. آنها با ساختارهاي گسستگي ملي« به عنوان يك بخش از ساختارهاي موقعيت سياسي ثابت برخورد كرده اند-به لحاظ سنتي گسست سياسي ميان مركز و حاشيه اعترافات مذهبي سلائق شهري و روستايي و طبقات آنها پديد ميآيد.
4- نويسندگاني كه از ساختار موقعيت سياسي آنها در اين مقال استفاده شده دياني و ون دِ ر هيجن ( van derHeijen ) (1994ص8...) . آنها جنبه هاي سيال تر بافت سياسي نظير جنبه هاي « مديريت درگيري» conflict management را در نظر گرفته اند و شرايط « ساختارموقعيت سياسي » political opportunity structure را به چهارچوب « سياسي – قانوني» هر جنبش در زمان اتخاذ دعاوي خويش كه ملزم به رويارويي با آنها هستند منحصر ميكنند متغيرهايي كه تا حدي ميتوان آنها را ثابت پذيرفت بايد خصيصه ساختاري باشند، حداقل در تعداد بازيگران در يك سياسي بازي واضح نيست ،زيرا از لحاظ اصولي اين متغير بسيار بي ثبات تر از ساير عواملي است كه در چهار چوب سياسي – قانوني legal – political framework قرار ميگيرند.
+ نوشته شده در ۱۳۸۵/۰۳/۰۳ ساعت توسط وبلاگ تاريخ و تحقيق
|
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××