من نجف را به جهان نفروشم .... اشعاري از حضرت آيت الله العظمي صافي گلپايگاني

شب به گوش آمدم از سوى حجاز
ناله و صوت مناجات و نياز
نالهاى كز دل پاكي خيزد
حالت شوق و نشاط انگيزد
نغمهاى روح نشين جان پرور
اندر آن سرّ حقيقت مضمر
ناله پرشور و صدا پرسوز است
شب ز انوار تجلّي روز است
رهروى حاكم مُلك و ملكوت
بندهاى واقف سرّ لاهوت
عاشقي مست ز صهباى وصال
گشته با خالق خود گرم مقال
حمد ميگفت و ستايش ميکرد
بر در دوست نيايش ميكرد
نالهی نافذ سوزاني داشت
حالت زار پريشاني داشت
تنش از بيم خدا لرزان بود
نازنين ديدهی او گريان بود
يار، بي پرده تماشا ميكرد
خلوت خاص تمنّا ميكرد
اين چنين دُرّ حقايق ميسفت
راز در حضرت جانان ميگفت
اى كه ذكر تو بود اصل شفا
نيست سرمايهی من غير رجا
از درت كس نشود خائب باز
پاكي از بخل و نياز و انباز
نعمتت هست فزون از احصا
حق شكرت نتوان كرد ادا
ياد تو ورد زبانم باشد
حُبّ تو مونس جانم باشد
فخرم اين بس كه تو مولاى مني
خالق و رازق و ملجاى مني
بر درت خوار و حقير آمدهام
زار و محتاج و فقير آمدهام
تويى آن خالق قهّار جليل
منم آن بندهی مسكين و ذليل
چه خوش است آنكه به درگاه خدا
بندهاى روى نهد بهر دعا
آن قدر عرض ادب كرد و نياز
كه جهان گشت پر از سوز و گداز
زان مناجات ملايك مبهوت
دشت و صحرا همه جا بود سكوت
ناگهان گشت صدايش خاموش
جلوهی دوست نمودش مدهوش
مرغ حق ماند ز تسبيح و نوا
من در انديشهی آن نغمه سرا
يارب اين صوت مناجاتِ كه بود؟
كه ز من طاقت و آرام ربود؟
يارب اينصوت روانبخش زكيست؟
هاتفي گفت كه اين صوت علي است
اين مناجات علي شير خداست
كه از آن ولوله در ارض و سَماست
يكّه تاز غزوات اسلام
فاتح خيبر و احزاب لئام
اين علي بود كه در بزم حضور
هست چون موسي عمران در طور
شب رود چونكه به خلوتگه راز
به سوى دوست نمايد پرواز
همه شب سوز و گدازى دارد
با خدا راز و نيازى دارد
از رُخش نور خدا تابان است
محو در معرفت جانان است
صاحب مكرمت و لطف عميم
مظهر رحمت يزدان رحيم
خود به سر وقت يتيمان ميرفت
كلبهی تنگ فقيران ميرفت
پرسش از حال ضعيفان ميكرد
با همه رأفت و احسان ميکرد
نشد از معدلتش كس محروم
خصم ظالم بُد و يار مظلوم
داشت مُلك دو جهان زير نگين
بُد غذايش نمك و نان جوين
آن كز ضربت بِن ملجم دون
حق نما صورت او شد پُر خون
چهرهی عدل شد از ظلم نهان
گشت اركان هدايت ويران
كُشته شد شير خدا حبل متين
كُشته شد رهبر ارباب يقين
يا علي! اى تو مُراد دل من
حُبّ تو مايهی آب و گِل من
الكن از مدح تو نطق مَلك است
كمترين پايهی قَدرت فلك است
نامهام پر شده از جرم و گناه
روسياهم به تو آورده پناه
به درت آمده محتاج عطا
«لطفي صافيت» اى بحر سخا
به ولايت، دل محكم دارم
پس چه باكي ز جهنم دارم
بستهی سنبل گيسوى توام
فخرم اين بس كه سگ كوى توام
من نجف را به جهان نفروشم
سر كويت به جنان نفروشم
حَرَمت روضهی رضوان من است
دين و دنياى من ايمان من است
اللهم كن لوليك الحجة ابن الحسن، صلواتك عليه و علي آبائه، في هذه الساعة و في کل ساعة، ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً، حتي تسکنه أرضک طوعاً و تمتعه فيها طويلاً ×××××××××××××××××